تبليغاتX
حقیقت همیشه آن نیست که پیش روی ماست - ارتش ورشکسته

حقیقت همیشه آن نیست که پیش روی ماست

 

ارتش ورشكسته

رهبران فرقه تروريستي مجاهدين خلق همواره از ارتش به اصطلاح آزادي بخش به عنوان نماد قدرت فرقه ياد ميكنند. اما خوب است نگاهي به وضعيت اين ارتش پوشالي در حال حاضر بيندازيم تا ببينيم كه چقدر ادعاي مسئولين فرقه با واقعيت دروني اين تشكيلات منطبق ميباشد؟

درستي هر مدعائي در عمل به اثبات ميرسد. ارتش به اصطلاح آزادي بخش در واقع زاييده جنگ 8 ساله مابين حكومت ديكتاتور سابق عراق و دولت ايران ميباشد. در اوج سالهاي اين جنگ بود كه رهبر خائن و وطن فروش فرقه يعني مسعود رجوي و اطرافيان فرصت طلبش عده اي افراد نا آگاه از مطامع نامشروع سران فرقه را تحت عنوان مبارزه با جمهوري اسلامي به خاك عراق كشانيدند و با تشكيل ارتش به اصطلاح آزادي بخش، عملاً نيروهاي فرقه را به خدمت ارتش بعثي عراق در آوردند.

اين نيروها همواره در طول سالهاي جنگ ايران و عراق و سالهاي پس از آن به عنوان جزئي از ارتش حكومت ديكتاتور سابق عراق ( صدام حسين) عمل كرده اند.تمامي عملياتهائي كه اين نيروها انجام ميدادند با هماهنگي يا دستور حكومت صدام حسين صورت ميگرفت. تا آنجا رهبري فرقه، وابسته و مورد اعتماد دستگاه حكومت صدام حسين بود كه به وي دستور ميداد جهت سركوب اعتراضات دروني مردم به تنگ آمده عراق، نيروهاي فرقه را وارد عمل كند و مردم بيگناه عراق را به خاك و خون بكشانند.

اما در تبليغات بيروني رهبر خائن و مسئولين وطن فروش فرقه تروريستي مجاهدين خلق از اين نيروها با نام ارتش آزادي بخش و دژي محكم در برابر حكومت ملاها ياد ميكنند.

اكنون بالاي دو دهه است كه از تشكيل ارتش به اصطلاح آزادي بخش ميگذرد. ارتشي كه قرار بود بنا به گفته مسعود رجوي در ظرف حداكثر 6 ماه حكومت ايران را سرنگون كند. اما نه تنها هيچكدام از ادعاهاي رهبر فرقه به واقعيت نپيوسته بلكه اين تشكيلات در سرازيري نابودي قرار گرفته و هيچ دست آوردي از خونريزي هائي كه توسط اين ارتش و تشكيلات شيطاني صورت پذيرفته ، نصيب رهبران فرقه تروريستي مجاهدين خلق نشده و در حال حاضر اين نيروهاي فريب خورده و اسير فرقه ميباشند كه تاوان اهداف شوم رجوي را ميپردازند و در شرايط يأس آلود و نا اميد كننده اي به سر ميبرند .

افرادي كه تمامي زندگي و عمرشان بيهوده به هدر رفته و اكثراً پير و فرسوده شده اند .

ارتشي كه قرار بود در صورت مهيا شدن شرايط داخلي ايران و شرايط بين المللي ضربه نهائي را بر پيكره حكومت ملاها وارد كند در جريان جنگ 2003 م. مابين نيروهاي ائتلاف به فرمانده هي آمريكا و حكومت صدام حسين ، ستونهاي پوشالي اش فرو ريخت و وارد سرازيري نابودي گشت.

يادم مي آيد كه قبل از شروع اين جنگ مسعود رجوي و مريم بانو، مجنون وار فرياد ميكشيدند كه ((از اشرف تا تهران منطقه عملياتي ارتش آزادي بخش است، هر كس در اين مسير بخواهد سد راه ما شود او را نابود خواهيم كرد خواه ارتش آمريكا باشد ، خواه نيروهاي يكه تي و يا هر كس و چيز ديگري.)) آنان مدعي بودند كه در صورت شروع جنگي مابين آمريكا و حكومت صدام حسين، ارتش آزادي بخش نيز وارد عمل خواهد شد و با انجام عملياتي كه نام آنرا بهمن كبير گذارده بودند ضربه نهائي را بر رژيم ايران وارد خواهد كرد .

خوب است كه نگاهي بيندازيم به وقايع اين دوران و ببينيم كه اين ارتشي كه رهبر و مسئولين اين فرقه همواره سنگ آنرا به سينه ميزنند در اين دوران چه عملكردي داشت ؟

به اواخر اسفند ماه 1381 خورشيدي نزديك ميشديم . كاملاً بوي جنگ بين آمريكا و عراق به مشام ميرسيد.

روز به روز به شمار نيروهاي آمريكائي مستقر در منطقه خاور ميانه و خليج فارس افزوده ميشد و همه اخبار و تحولات حكايت از جنگي ميداد كه با توجه به استراتژي در پيش گرفته شده از سوي حاكمان جنگ طلب كاخ سفيد نسبت به حكومت صدام حسين، پرهيز از شكل گيري و وقوع اين جنگ بعيد به نظر ميرسيد.

دولتمردان كاخ سفيد تصميم خود را گرفته بودند و سوژه بعدي پس از سرنگوني حكومت طالبان در افغانستان، حكومت صدام حسين بود و حال نوبت اين ديكتاتور تاريخ مصرف گذشته بود كه از اريكه قدرت پائين بيايد.

در اين روزها جنگ تبليغاتي بين دولت آمريكا و عراق به اوج خود رسيده بود و هر كدام از طرفين اين ماجرا به رجز خواني عليه طرف مقابل مي پرداختند.

مسلماً بروز اين جنگ احتمالي تأثير تاريخي بر سرگذشت و سرنوشت فرقه مجاهدين خلق مي گذاشت به اين دليل كه مسعود رجوي رهبر اين فرقه تروريستي تمام تار و پودهاي ديكتاتوري كوچك خويش را در اردوگاه كار اجباري اشرف و ساير مقرهاي وابسته به اين فرقه در خاك عراق بنا نهاده بود و عراق مركز تمركز نيروهاي فرقه بود .

در طول اين سالهاي متمادي كه چه در جريان جنگ 8 ساله عراق و ايران و چه در سالهاي پس از آن فرقه مجاهدين همواره از حمايت دولت بعثي عراق بر خوردار بود و آقاي صدام حسين مستبد، مسعود رجوي رهبر فرقه و نيروهاي تشكيلاتش را مثل فرزندي زير بال و پر خويش گرفته و به او آب و دانه داده بود.

آقاي صدام حسين مستبد، در طول اين ساليان متمادي در برابر هر نوع تهديد احتمالي از فرزند خويش جناب مسعود وطن فروش به خوبي حمايت كرده بود و اين پسر ناخلف صدام حسين در اين مدت از تمامي امكانات و انواع حمايت ها از جانب پدر خويش ( صدام حسين ديكتاتور) بهره مند گشته بود و در زير سايه چتر ديكتاتوري صدام حسين، آقاي مسعود رجوي نيز در عراق توانسته بود كه غريزه و حس قدرت طلبي خويش را با هژموني بر نيروهاي فرقه ارضاء كند.

مسعود رجوي سركرده فرقه تروريستي مجاهدين خلق سالها به اعضاي فرقه وعده داده بود كه در صورت مهيا شدن شرايط منطقه اي و بين المللي، ارتش به اصطلاح آزادي بخش وارد عمل خواهد شد و كار رژيم ايران را يكسره خواهد كرد.

حال اين لحظه اي كه سالها رهبر فرقه منتظرش بود داشت فرا ميرسيد از همين رو وي به همه نيروها دستور داده بود كه تمام عيار آماده جنگ شوند. بچه ها روز و شب كار ميكردند و اقدام به آماده سازي ادوات قراضه اي مينمودند كه آقاي صدام حسين مستبد به رجوي تحويل داده بود.

رجوي هميشه به اين ادوات و تجهيزات ميباليد. در همين ايام يعني در اواخر سال 1384 خورشيدي از طرف دولت عراق مقداري سلاح، مهمات و ادوات جنگي جديد نيز دوباره به فرقه تحويل داده شد. در ميان اين مهمات، مهماتي كه ساخت كشور اردن، روسيه و خود كشور عراق بود نيز ديده ميشد.

اين مهمات اكثراً شامل گلوله هاي توپ و تانك و يا خرج و انواع فشنگ ها و تعدادي خودرو زرهي بود. كادرهاي قديمي فرقه كه اكثراً سالها عمرشان در اردوگاه كار اجباري اشرف يا ساير قرارگاههاي فرقه به بطالت گذشته بود، يواش يواش در ظاهر احساس ميكردند كه همه چيزدارد به نقطه تعيين تكليف نزديك ميشود و اكثراً در اثر فضاي خفقان آلودي كه رجوي بر فرقه حاكم كرده بود به تنگ آمده بودند، حال دعا ميكردند كه دولت صدام هر چه زودتر سرنگون شود تا وضعيت ما نيز كه در هاله اي از ابهام قرار داشت شايد تعيين تكليف گردد.

بيشتر اسراي فرقه ميگفتند كه خدا كند جنگ شود، يا همه ما كشته ميشويم و از اين وضعيت و شرايط اسفناك نجات پيدا ميكنيم و يا شايد بتوانيم دولت ايران را سرنگون كنيم.

البته در صد پاييني از نيروها به اين كه فرقه ميتواند دولت ايران را سرنگون كند اعتقاد داشتند. به اين دليل كه ما خود، در بطن فرقه قرار داشتيم و از وضعيت فرقه بهتر آگاه بوديم.

.بيشتر نيروهاي انساني فرسوده و پير شده بودند و قادر به جنگيدن و رويارئي با دشمن نبودند. در ضمن همه ادوات و سلاحهائي نيز كه صدام در اختيار فرقه قرار داده بود فرسوده و غير قابل استفاده بودند.

نيروهاي فرقه نيز همچنان انگيزه بالائي نداشتند كه بخواهند بخاطر عقايد و آمال رجوي جان خود را فدا كنند و با دولت ايران بجنگند. كساني نيز كه مشتاق جنگ بودند فقط به خاطر خلاص شدن از وضع موجود بود.

حال ببينيد كه وضعيت فرقه به كجا رسيده بود كه نيروها و اعضاي فرقه حاضر به تن دادن به چه چيزهائي بودند. آنان دعا ميكردند كه امريكا به عراق حمله كند تا از بلاتكليفي كه ساليان در دام آن گرفتار بودند و مهمتر از همه از چنگال استبداد بي حد و مرز مسعود رجوي خلاصي يابند.

پاي بولتن خبري كه در سالن هاي غذا خوري نصب ميشدبسيار بيشتر از هميشه شلوغ بود . نيروها از لابلاي همان اخباري كه مسئولين فرقه 90 درصد آن اخبار را اول سانسور و سپس در بولتن خبري چاپ ميكردند دنبال اخبار روز بودند تا ببينند كه در آينده چه پيش خواهد آمد و سير تحولات به چه سوئي پيش خواهد رفت.

يكي از نيروهاي تازه وارد ميگفت اگر جنگ نشود ما ها نيز مثل كادرهاي قديمي اين جا در اين بيابانهاي عراق ميپوسيم و زندگي مان بيهوده، تباه خواهد شد. اگر جنگ نشود چه خاكي بايد بر سرمان بريزيم چون غير از اين جنگ هيچ راه گريزي از اين مناسبات شيطاني وجود ندارد.

آري مسعود رجوي سركرده فرقه آنقدر عرصه را برما تنگ و تاريك كرده بود كه ما نيروها و اعضاي فرقه مجاهدين، انتظار و آرزو داشتيم كه ارتش آمريكا منجي و عامل رهائي ما از استبداد رجوي شود. منجي افرادي كه خود براي آزادي ايران قدم در راه فرقه گذاشته بودند و حال در باتلاق بي رحم و نابود كننده فرقه فرو رفته بودند .

نوعي فضاي يأس آلود بر فرقه حاكم بود. همه ميدانستند كه برنده اين بازي كه پيش خواهد آمد به احتمال زياد فرقه نخواهد بود چون در ميان اين بازي ،فرقه هيچ محلي از اعراب نبود و نه حرفي براي گفتن داشت و نه اينكه توانائي لازم براي انجام دادن عمليات سرنگوني دولت ايران در فرقه وجود داشت.

در چهره خود مسئولين ارشد فرقه وحتي شخص مسعود رجوي، ترديد و حتي ترس را به راحتي ما ميتوانستيم ببينيم .اما با همه اين شرايط و اوضاع، اسراي فرقه با اميد به اينكه دوران خلافت ناحق مسعود رجوي بر اردوگاه كار اجباري اشرف و نيروها، در حال اتمام است و با اميد به اينكه از اين وضعيت غير قابل تحمل نجات پيدا ميكنند روي اين دلهره و يأس را ميپوشاندند و ميگفتند هرچه بادا باد. هر چه پيش آيد از اين وضعيتي كه ما گرفتارش هستيم بهتر خواهد بود.

همه مسئولين و تحليل گران فرقه بلا استثنا بر اين باور بودند و يا اين جور وانمود ميكردند كه برنده اين جنگ احتمالي صدام حسين خواهد بود .آنان ميگفتند كه همه مردم عراق در برابر آمريكا خواهند ايستاد و ارتش عراق با در پيش گرفتن جنگ چريك شهري و نا منظم، نيروهاي آمريكائي را شكست خواهند داد.

اما همزمان با اين ادعاها، از طرف ديگر و در نهان طبق اعترافات خود مسئولين فرقه، تيمي از كادرهاي سياسي فرقه در اروپا و آمريكا به سرپرستي محمد سيدالمحدثين به راه افتاده بودند و مشغول چاپلوسي و ابراز اطاعت در برابر دول غربي بودند. اين تيم با واسطه لابي هاي خود در سنا و كنگره آمريكا، از دولت كاخ سفيد درخواست كرده بودند كه ارتش آمريكا درصورت وقوع جنگ . با فرقه مجاهدين خلق كاري نداشته باشد

مسئولين فرقه مجاهدين به اطلاع مقامات آمريكائي رسانده بودند در صورتي كه ارتش ايالات متحده آمريكا به عراق حمله كند، فرقه تروريستي مجاهدين خلق در اين جريانات احتمالي دخالت نميكندو بي طرف خواهد بود.

يادم مي آيد كه در طول جنگ سال 2003 ميلادي ميان آمريكا و حكومت عراق، فرمانده هان فرقه همواره ميگفتند كه: ما كروكي قرارگاهها و محل هاي استقرار نيروهاي سازمان را به آمريكائي ها داده ايم و آنان به ما قول داده اند كه با ما كاري نخواهند داشت.

قابل توجه است كه مجاهديني كه خود به عنوان جزئي از نيروهاي امنيتي دولت صدام حسين در طول اين ساليان در درون كشور عراق فعاليت كرده بودند، اطلاعات زيادي از نقاط حساس عراق و همچنين انواع تأسيسات دولتي و نظامي مهم عراق را در اختيار داشتند، حال اين سئوال مطرح ميشود كه: مجاهدين چه كاري براي آمريكائي ها انجام داده و يا چه استفاده اي آمريكائي ها ميتوانستند از فرقه مجاهدين بكنند كه به آنها قول داده بودند در صورت بروز جنگ، با فرقه كاري نخواهند داشت؟!!

اما آنچه را كه ما در طول جنگ 2003احساس كرديم اين بود كه مسئولين فرقه، علاوه بر اينكه كروكي محل استقرار خود را به نيروهاي آميريكائي داده بودند،كروكي مكان ها و نيروهاي ديگري را نيز به ارتش اشغالگر آمريكا داده بودند.

بلي آقاي مسعود خان در اين شرايط حساس و تاريخي كشور عراق به پدر خوانده خويش ( صدام مستبد) هم رحم نكرده بود و در قبال اين همه خدمتي كه ديكتاتور سابق عراق به او كرده بود، ‌حال رجوي وقتي كه بوي كباب به مشامش خورده بود دستور داده بود كه تيمي از اعضاي فرقه به واشنگتن بروند و ابراز سرسپرده گي او را به اطلاع مقامات كاخ سفيد برسانند البته اگر طرف مقابل او را به حساب مي آورد و براي او ارزشي قائل ميشد.

اما در دنياي بده و بستان سياسي مگر كسي از خوشخدمتي مفت و اطلاعات بدرد بخور بدش ميايد ، بنابريان يقيناً دستگاه حاكمه كاخ سفيد به روي اين خوش خدمتي، روي خوش نشان داده بود وتحفه رجوي يعني فروش اسرار پدر خوانده اش (صدام حسين) را پذيرفته بود.گواه اين ادعاي من حوادث بعد از جنگ است كه در جاي خود به آن خواهم پرداخت.

بلي در اواخر اسفند سال 1381 خورشيدي بوديم. ديگر اردوگاه كار اجباري اشرف در حال خالي شدن بود. تمامي يگانهائي كه در اردوگاه كار اجباري اشرف مستقر بودند به نواحي مرزي ايران و عراق نقل مكان كردند. فقط تعداد كمي از نيروها در اردوگاه براي محافظت از بنا ها و وسايل موجود در اردوگاه اشرف باقي ماندند .

در همين ايام يك بار فرشته شجاع كه در آن زمان از اعضاي شوراي رهبري فرقه بود ما را به نشستي فرا خواند. او در اين نشست گفت كه: با نزديك شدن به شروع جنگ شما ها نيز به يگانهاي ديگري از ارتش منتقل خواهيد شد. در صورت بروز در گيري بين سازمان و رژيم ايران، جانانه از سازمان دفاع كنيد .

وي هم چنين ميگفت:‌ ممكن است ما دوباره به قرارگاه اشرف باز گرديم. كه در صورتي كه دوباره به اشرف بر گشتيم شماها نيز دوباره به همين قسمت برميگرديد و ادامه بحث هاي انقلاب خواهر مريم را با هم پي گيري خواهيم كرد .( در آنروزها ما ها در حال فراگيري به اصطلاح مباحث دنباله دار و بي سر و ته مربوط به انقلاب كذائي خواهر مريم بوديم. )

در آن هنگام معناي اين حرف او يعني بازگشت دوباره به اردوگاه كار اجباري اشرف ،قابل درك و فهم نبود به اين دليل كه چندي قبل از اين نشست، مسعود رجوي ،سركرده فرقه گفته بود: هيچ كس حق نگاه كردن به پشت سر را ندارد و همه نگاهها بايد رو به جلو باشد. يعني رو به جنگ تمام عيار با رژيم حاكم بر ايران.

مسئولين فرقه دستور داده بودند كه تمام انرژي تان را براي انجام عمليات بهمن كبير بگذاريد. اما حالا اين حرف هاي فرشته شجاع در تناقض با حرفهاي قبلي مسعود رجوي بود.

حالا ديگر پس از انجام يكسري پاكسازي دروني كه در چند ماه اخير صورت گرفته بود كه در طي آن اكثر منتقدين جدي فرقه سركوب يا سر به نيست شده بودند ، مسئولين فرقه اين جور وا نمود ميكردند كه همه چيز براي انجام عمليان نهائي بر عليه دولت ايران در حال مهيا شدن است .

مسئولين فرقه تأكيد داشتند كه قرارگاه اشرف بايد در طول جنگ كاملاً سالم بماند زيرامسعود رجوي گفته بود كه پس از سرنگوني رژيم ايران، ما ميخواهيم قرارگاه اشرف را تبديل به يك موزه بزرگ بكنيم.

مسعود رجوي سركرده فرقه ميگفت: ((مردم ايران بايد بيايند و از اين جا يعني مركز مبارزات مردم ايران عليه ملاها بازديد كنند. به همين دليل اين جا بايد سالم بماند .))

اما در عالم واقع رجوي اميد داشت كه بعداز حكومت صدام نيز اردوگاه كار اجباري اشرف همچنان مكان سپري شدن باقي مانده دوران خلافت او خواهد بود. غافل از اينكه تاریخ جور ديگري رقم خواهد خورد و ظلم ظالمان نميتواند پايدار بماند و همين اردوگاه اشرف تبديل به مكان مرگ فرقه خواهد شد.

بلي تمامي هم يگاني هاي من را به واحدهاي مختلف ارتش فرستادند =. من نيز به قرارگاه ششم ارتش به اصطلاح آزادي بخش فرستاده شدم. در آنجا شخصي به نام گوهر فرمانده اين قرارگاه بود. فرمانده يگان من در اين قرارگاه شخصي به نام محمدصادقي و فرمانده دسته ام محمد فاني بود .

در تاريخ29.12.1381 شمسي پس از آنكه من به اين قرارگاه فرستاده شدم شروع به بار زدن و آماده كردن باقي مانده مهمات و ادوات جنگي قرارگاه جهت انتقال به محل تعين شده جهت استقرار قرارگاه ما در نزديكي مرز ايران و عراق كرديم.

حدود ساعت 12 شب بود كه خودروهاي قرارگاه ما از يكي ازدربهاي فرعي اردوگاه كار اجباري اشرف خارج شدند و به طرف مرز حركت كردند.

اين لحظه براي من لحظه بسيار با شكوهي بود زيرا اميد داشتم كه شرايطي پيش آيد كه ديگر هيچ وقت به اين مكان ظلم و وحشت بر نگردم و از شر اين شياطين رها شوم .حدود 5 الي 6 ساعت در حال حركت به سوي مكان استقرار قرارگاهمان در نزديكي مرز با ايران بوديم.

من نيز به همراه چند تن ديگر از هم يگاني هايم با يك خودرو تويوتا دوكابين كه محمد فاني فرمانده دسته مان راننده آن بود در ميان ستون خودروئي قرارگاه به سوي مرز در حال حركت بوديم.

در طول مسير خيلي جا ها خود روهاي ما از ميان مزارع كشاورزان بيچاره عراقي عبور ميكردند و آنها را خراب مينمودند.

همه ما ها در اثر كار زيادي كه در طي روز و شب گذشته انجام داده بوديم خيلي خسته بوديم.راننده ما محمد فاني چند بار خوابش برد و نزديك بود كه ماشين از جاده خارج شود .

نفراتي كه در خودرو ما بودند همگي خوابشان برده بود. فقط من بيدار بودم و مواظب محمد فاني بودم كه مبادا خوابش ببرد و كاري دستمان بدهد.

خودروي ما داراي يك راديو چند موج نيز بود. با توجه به اين كه نزديك عيد نوروز بوديم من از محمد فاني فرمانده دسته مان خواستم كه اجازه دهد راديو گوش كنيم.

من به او گفتم: اگر راديو را روشن كنيم تو هم خوابت نميبرد و ميتوانيم با راديو خودمان را سرگرم كنيم.

او در ابتدا مخالفت ميكرد اما در نهايت راضي شد كه راديو را روشن كنيم.من راديو را روشن كردم و شبكه راديو فردا را گرفتم.

با توجه به اينكه به آغاز سال 1382 خورشيدي نزديك بوديم راديو فردا هم برنامه هاي ويژه همراه با ترانه هاي شاد ايراني و خارجي پخش ميكرد. هر نيم ساعت هم ما آخرين اخبار را از اين راديو ميشنيديم.

من با اين بهانه كه ميخواهيم اخبار را بشنويم ،محمد فاني را راضي كرده بودم كه با گوش دادن ترانه ها هم مخالفت نكند.

اولين بار بود كه پس از مدتها داشتم به موسيقي و آهنگهائي كه در فرقه كاملاً ممنوع بود گوش ميدادم.

به لحظات روشن شدن هوا نزديك ميشديم كه اخبار اعلام كرد: جرج بوش رئيس جمهور آمريكا فرمان خلع سلاح دولت صدام حسين را صادر كرده و صدها موشك دوربرد هم به مناطق حساس بغداد شليك شده است.

همه ما منتظر شنيدن اين خبر بوديم و اكنون با شنيدن اعلام جنگ احساس ميكرديم كه به سوي سرنوشتي جديد در حال حركت هستيم.

شنيدن اين خبر براي ماها هم بسيار مهم و حياتي بود به اين دليل كه شرايط داشت عوض ميشد و حال هر كس از درون اين شرايط ميخواست اهداف خويش را پيگيري كند.

براي من بهترين حالت، رها شدن از چنگال استبداد افسار گسيخته و بي حد و مرز فرقه بود.

اوايل صبح بود كه ما به محل استقرارمان رسيديم. خودروهاي زرهي و ساير ادوت را در جاي خاص خود مستقر كرديم.

سپس فرمانده قرارگاه ما يعني گوهر، هر كدام از ماها را بر سر كاري فرستاد. وظيفه هر كدام از دسته هاي قرارگاه اين بود كه در ابتدا براي خويشتن سنگري درست كنند.

ما هم يك چاله بزرگ را به عنوان مكان حفر سنگرمان انتخاب كرديم. در ابتدا اطراف اين چاله را با بيل و كلنگ كنديم و به اين چاله شكل مستطيل داديم. سپس بر روي اين مكان يك چادر برزنتي انداختيم . داخل اين محوطه را هم با پتو فرش كرديم.

سپس به كمك بچه هاي آشپزخانه رفتيم كه جائي را كه براي آشپزي در نظر گرفته بودند آماده كنيم.

پس از اتمام اين مرحله از كار، بقيه روز ما نيز به خالي كردن مهمات از درون كاميونها به درون سنگرهائي كه حفر شده بود گذشت.

حسابي خسته و كوفته شده بوديم. در حين خالي كردن جعبه هاي مهمات چند جا از دست من نيز بريده شده بود.

حال شب فرا رسيده بود. اين شب، شب تحويل سال نو بود.به همين مناسبت فرمانده قرارگاه (گوهر) دستور داده بود كه همگي در يك مكان جمع شويم و آغاز سال نو را با هم جشن بگيريم.

بچه هاي آشپزخانه براي شام سبزي پلو با ماهي پخته بودند. دريك فضاي بازچند ژنراتور داشت كار ميكرد و محوطه را روشن كرده بود. در اين مكان صندلي ها را چيديم و مراسم برگزار شد.

من و خيلي از دوستانم هر چند كه در ظاهر نشان ميداديم كه از فرا رسيدن سال نو خوشحال هستيم اما در واقعيت امر دلمان پيش خانواده هامون بود. از ديدگاه فرقه يك عضو فرقه ميبايست خانواده خويش را به فراموشي بسپارد و فقط به مبارزه (كدامين مبارزه؟!!) فكر كند. اما مگراين امر ممكن بود. چطور يك انسان ميتواند پدر و مادر و اعضاي خانواده اش را فراموش كند؟!

در حين برگزاري مراسم من به گوشه اي رفته بودم و رو به سمت مرز ايران كرده بودم و داشتم در درون خويش با ميهن و عزيزاني كه در اين ميهن داشتم صحبت ميكردم. در درون خويش از پدر و مادر و اعضاي خانواده ام عذرخواهي ميكردم به اين جهت كه آنها را رها كرده بودم و براي پيوستن به فرقه به عراق آمده بودم.

اما بيشتر از همه چيز دلم براي خود وساير نفراتي ميسوخت كه ساليان سال دور از وطن و در جهنمي كه رجوي برايمان درست كرده بود عمرمان را بيهوده تلف كرده بوديم و حال آرزو داشتيم كه براي يك بار ديگر هم كه شده خانواده خويش را ببينيم.

شب عيد نوروز براي همه شادي آفرين و مبارك است. همه سعي ميكنند كه در اين شب در كنار خانواده خويش باشند و خوش بگذرانند. اما همه ما اعضاي فرقه در درون خويش بغض كرده بوديم و افسوس ميخورديم. افسوس ساليان با ارزشي از عمر خويش را كه بيهوده در فرقه تلف كرده بوديم و....... .

من در درون دنياي آشفته و پرتلاطم خويش غرق بودم كه يكي از دوستانم دستش را روي شانه من گذاشت. نگاه كردم ديدم يكي از هم يگاني هايم هست.

گفتم بله، بفرما، امري داشتي ؟

دوستم در حالي كه اشك در درون چشمانش جمع شده بود رو به من گفت: آيا تو هم حال مرا داري؟

تو هم داري به خانوادت فكر ميكني؟

در جواب گفتم: مگر ميشود شب عيد نوروز باشد و آدم به خانواده و كشورش فكر نكند؟!

دوستم اشك از چشمانش سرازير شد و گفت: ميدوني كه زن و بچه من در ايران هستند دارم فكر ميكنم كه كه الان آنها كجا هستند و آيا آنها هم دارند به من فكر ميكنند؟ من شرمنده زن و بچه ام هستم. موندم كه اگر يك روز دوباره ببينمشون چي بهشون جواب بدم. بگم چرا و به خاطر چي اونها را تنها گذاشتم، بخاطر مسعود خان ! آيا واقعاً ارزشش را داشت؟! واقعاً كه ماها خيلي ساده بوديم كه گول اين شيادان را خورديم و زندگي خويش را تباه كرديم.

من كه خود كوله باري از غم وغصه را در درون خويش به همراه داشتم اشكهاي دوستم را با دست از روي صورتش پاك كردم و به او دل داري دادم. گفتم غصه نخور، بالاخره ما هم خدائي داريم همه چيز درست ميشود. ما بايد روحيه خودمون را حفظ كنيم و كمي ديگر بردباري كنيم تا ببينم چي پيش مياد. بيا بريم پيش ساير بچه ها .... .

آري همه اعضاي فرقه در فكر بودند كه در نهايت سرنوشت ماها به كجا ختم ميشود .

من نيز در درون خويش كاملاً بيقرار بودم. احساس ميكردم كه روزگار تاريك ما در درون فرقه رو به اتمام است. خيلي اميد داشتم كه بزودي بتوانم از شر تشكيلات فرقه شيطاني رجوي خلاص شوم.

پس از صرف شام برنامه هاي مختلفي برگزار شد مثل: اجراي نمايش هاي طنز آميز، رقص كردي و آسوري و تركي و... . اما هيچ كدام از اين برنامه ها نميتوانستند به ما شادي بخشند به اين دليل كه ماها از درون خويش متلاطم بوديم. فقط در ظاهر نشان ميداديم كه شاد هستيم. ميبايست اين كار را ميكرديم و الا ميبايست در نشست عمليات جاري جواب پس ميداديم كه چرا تو فكر هستيم و به چه چيزي داريم فكر ميكنيم. آخه در فرقه فكر كردن هم به چيزهائي غير از تشكيلات فرقه ممنوع بود.

واقعاً كه!!!!!

پس از اتمام مراسم سال تحويل گوهر فرمانده قرارگاه ما همه را صدا زد كه جمع شويم. او ميخواست پيام نوروزي مسعود رجوي و مريم قجر را براي ما بخواند.

مسعود رجوي و مريم قجر عضدانلو در پيام نوروزي شان تأكيد كرده بودند كه همگي بايد براي شرايط جديد كاملاً آماده شده و همه نيروها بايد منتظر صدور فرمان نهائي (يعني فرمان حمله به ايران)باشند.

در اين پيام مسعود رجوي دستور داده بود كه كليه ادوات نظامي را بايد كاملاُ استترار كنيم تا از ديد نيروهائي آمريكائي و غيره.... مخفي بمانند و براي انجام عمليات نهائي آسيبي به آنها وارد نشود . وي روزهاي در پيش رو را روزهائي سرنوشت ساز توصيف كرده بود و ياد آور شده بود كه در اين شرايط است كه مجاهدين واقعي شناخته ميشوند. ( منظور مسعود خان از مجاهدين واقعي، افراد كاملاً مطيع و چشم و گوش بسته ميبود).

از فرداي آن روز شروع به استتار كردن ادوات نظامي كرديم . اما نحو استتار و آرايش ادوات و نيروها هيچ شباهتي به كاركردهاي نظامي كلاسيك نداشت .

برخلاف ادعاهاي مسعود رجوي كه هميشه مدعي بود ارتشي كاملاً حرفه اي و آموزش ديده در اختيار دارد، هيچ كدام از تحركات نيروها مطابقتي با تحركات نظامي كلاسيك نداشت. نحوه آرايش ،‌استقرار، موضع گرفتن و جابجائي نيروها كاملاً ناشيانه و بدور از معيارهاي يك واحد نظامي برخوردار از آموزشهاي معمول نظامي بود.

همزمان با اين تحركات براي ما يكسري كلاسهاي آموزشي نيز در همان شرايط گذاشتند: مثل فراگيري نحوه كار با انواع خمپاره اندازها ، توپ 130ميلي متري انواع، تير بارها و غيره..... .

هيچ كدام از افرادي كه در دسته ما بودند حتي يك تير هم با اين سلاحها شليك نكرده بودند حال سؤال اين بود كه آقاي مسعود خان چگونه انتظار داشت كه اين افراد در برابر ارتش حرفه اي جمهوري اسلامي بجنگند؟! آيا غير از اين بود كه در صورت هر گونه درگيري احتمالي تمامي اين افراد بي شك كشته ميشدند ؟! پس با چه هدفي ماها به قتلگاه آورده شده بوديم؟!!!!

در كنار اين كلاسهاي آموزشي ، روزانه مهمات و ادواتمان را تنظيف ميكرديم و براي عمليات آماده ميساختيم.من به يك واحد توپخانه فرستاده شده بودم. و روزانه چندين ساعت نحوه به كار گيري و شليك با اين توپها را فرا ميگرفتم.

در قرارگاه ما چندين كاميون گلوله و خرج توپ نيز وجود داشت كه ما ميبايست اين گلوله ها و خرجها را از درون جعبه هايشان بيرون مي آورديم و گريس هاي آنان را پاك ميكرديم و با بستن ماسوره به روي گلوله ها آنان را براي انجام عمليات آماده ميكرديم.

من در درون خويش تصميم گرفته بودم در صورت بروز هرگونه درگيري احتمالي مابين نيروهاي فرقه بانيروهاي آخوندها ويا آمريكائي ها و كردها و.... به هيچ طريق خودم را درگير اين قضيه نكنم و به دنبال راهي براي فرار از درون آن شرايط ميگشتم.

در نتيجه همه چيز را زير نظر داشتم تا در صورت مهيا شدن فرصت مناسب به دنبال كار خودم بروم . حتي تصميم گرفته بودم كه اگر در شرايطي قرار بگيرم كه مجبور باشم به روي كسي براي دفاع از جان خودم اسلحه بكشم اين كار را نكنم و خودم را بكشم.

آخه من كه دوران تاريك و بسيار دردناكي را در اردوگاه كار اجباري اشرف سپري كرده بودم و تحت انواع شكنجه هاي جسمي و روحي قرارگرفته بودم و انواع بلاهاي ممكن را فرمانده هان فرقه بر سرمان آورده بودند حالا چگونه و با چه انگيزه اي ميتوانستم در هرگونه درگيري و عمليات فرضي شركت كنم و يك انسان را از پاي در آورم . به خاطر چي و به خاطر كي ؟!!! آقا مسعود و مريم بانو (خفاشان شبهاي تاريك اردوگاه كار اجباري اشرف) هرگز هرگز ، من كسي نبودم كه به خاطر اهداف پليد سران فرقه با كسي بجنگم ، به همين دليل دنبال راه فراري از درون اين شرايط ميگشتم.

اما فرمانده هان فرقه نيز كاملاً همه را زير نظر داشتند ،‌من تنها كسي نبودم كه به دنبال گريز از اين شرايط بودم، من خيلي افراد ديگر را در همان قرارگاهمان ميشناختم كه منتظر فرصتي مناسب براي فرار بودند.به همين دليل فرمانده هان هر لحظه بالاي سر ما بودند وما را كنترل ميكردند . دست زدن به هر حركتي خيلي سخت بود.

حالا ديگر چندين روز از شروع عمليات نيروهاي آمريكائي بر عليه دولت صدام ميگذشت.در تمامي جاده هاي اطراف محل استقرار ما،نيروهاي بعثي مستقر بودند.هر زمان كه مجاهدين به محل استقرار آنان ميرسيدند خودروها را متوقف ميكردند وضمن احترام به مقامات ارتش صدام حسين ، حمايت و سرسپردگي خويش را نيز به اطلاع مقامات عراقي ميرساندند.

مسئولين فرقه هنگام تماس با نيروهاي ارتش صدام همواره اعلام ميكردند كه ارتش آمريكا در اين جنگ در برابر عملياتهاي پارتي زاني و تاكتيكهاي جنگ نامنظم ارتش صدام نميتواند كاري انجام دهد و اين امر منجر به شكست ارتش متجاوز آمريكا و همپيمانانش ميشود وبار ديگر بر همگان اثبات خواهد شد كه كه اين ابرقدرت يك ببركاغذي بيش نيست.

نوعي ترس و دوگانگي درنوع رفتار و برخورد مسئولين فرقه با شرايط موجود ديده ميشد. مسئولين فرقه ازترس اينكه در آينده روند اوضاع به چه سمتي پيش خواهد رفت و از سر يك موضع فرصت طلبانهء در اين جنگ اعلام موضع بيطرفي كرده بودند. در نهان قضيه ارتباطات با هر دوطرف درگير جنگ(آمريكا و عراق) وجود داشت هم ارتباطات اطلاعاتي و هم ارتباطات لجستيكي.

به عنوان مثال: يكبار من به همراه فرمانده يگان و چند نفر ديگر از هم واحدي هايم براي آوردن مقداري لوازم و ادوات از نقطه استقرارمان در نزديكي مرز ايران به اردوگاه كار اجباري اشرف برگشتيم،در آنجا من خود شاهد بودم كه آشپزخانه قرارگاه ششم فرقه مجاهدين مقداري از پخت و پز روزانه خود را به يگاني از نيروهاي ارتش بعثي صدام حسين اختصاص ميداد كه در اردوگاه اشرف مستقر بودند. افراد اين يگان عراقي در زيرزمينهاي يكي از ساختمانهاي اردوگاه اشرف واقع در ضلع غربي اردوگاه مستقر بودند كه از آنجا عمليات تدافعي عليه نيروهاي آمريكائي را فرماندهي ميكردند.

اما مسئولين فرقه هميشه با وقاحت كامل روابط و وابستگي نظامي و امنيتي خويش به ارتش و دولت صدام حسين را تكذيب ميكنند. ماها كه در درون فرقه بوديم اين را به خوبي ميدانيم كه فرقه بدون اجازه و دستور صدام حسين حتي حق نفس كشيدن را هم نداشت و سايه اوامر دولت بعثي صدام هميشه بالاي سر فرقه بود.

روزانه براي ما نشست هاي سياسي ميگذاشتند. عليرضا معدنچي معروف به علي صفا از مفسيرين به اصطلاح سياسي فرقه مسئول نشست هاي سياسي بود.تمامي تحليل هاي او دال بر اين بود كه صدام پيروز اين جنگ خواهد بود.

اما در اين اوضاع و گير ودار خبري از حمله ارتش به اصطلاح آزادي بخش به ايران و عمل فرقه به ميثاق رهبر خود كه مژده داده بود كه در اين اوضاع شكرآب عمليات بهمن كبير را انجام خواهد داد نبود.

وقتي نيز كسي از مسئولين سؤال ميكرد پس اين عمليات كه قرار بود انجام شود چه شد ؟!مسئولين پاسخ ميدادند كه هنوز بايد چند روز صبر كرد.اما آنچه كه ما شاهد آن بوديم در آن بوئي از حمله به مشام نميرسيد.

نحوه آرايش و استقرار نيروهاي فرقه دال بر اين مدعا بود.ادوات و تجهيزات نظامي كه فرقه در اختيار داشت نيز در همين جابه جائي هاي كوچك داشتند امتحان خود را پس ميدادند. بيشتر تانكها خراب شده بودند خودروهاي سنگين نيز اكثراٌ معيوب بودند و هر روز يكي از آنان خراب ميشدكه رفع اين نواقص خودروها و تجهيزات انرژي بسيار زيادي را از نيروهاي فرقه ميگرفت. اين در حالي بود كه آقاي مسعود خان سرکرده فرقه تروريستي مجاهدين خلق مدعي بود كه با اين ادوات تا تهران بدون توقف پيش خواهد رفت.(نفر را داخل ده راه نميدادند سراغ خانه كدخدا را ميگرفت.)

شب ها آسمان با شليك هاي مكرر ضدهوائي هاي بعثي ها و بمباران هاي آمريكائي ها و ساير نيروهاي ائتلاف كاملاٌ روشن بود و بوي مرگ، خرابي و نابودي از زمين به آسمان بلند مي شد. موشك هاي كروزي كه از جانب آمريكائي ها به اهداف مورد نظرشان شليك ميشد كاملاٌ ديده ميشدند.

يكروز خبر دار شديم كه نيروهاي ائتلاف قرارگاه جلولا كه يكي از مقرهاي استقرار فرقه بود را بمباران كرده و همه آنرا با خاك يكسان كرده بودند. پس از اين بمبارانء نيروهاي فرقه فرار را بر قرار ترجيح داده بودند و نيروهاي يكه تي به قرارگاه حمله ور شده و آنرا تصرف كرده بودند.

نيروهاي كرد يكه تكي كه در زمان صدام حسين ضربات زيادي ازجانب فرقه مجاهدين به آنان وارد شده بود، حال امروز را روز انتقام ميدانستند. خيلي از افراد شبه نظامي و حتي مردم عادي كرد در دوران حكومت صدام حسين توسط فرقه مجاهدين كشته شده بودند و اكنون هرجا كه اين نيروها به نفرات فرقه مجاهدين برخورد ميكردند به آنان حمله ور ميشدند.

در يكي از اين درگيري ها نيروهاي يكه تي چندين تن از زنان مجاهد كه در بين آنان چندين نفر از اعضاي شوراي رهبري فرقه هم وجود داشت را دستگير كرده بودند. چند نفر از اين زنها با خوردن قرص سيانور خودكشي كرده بودند. نيروهاي يكه تي به ساير نفرات دستگير شده تجاوز كرده بودند و سپس آنان را آزاد كرده بودند. به دليل معذوريت اخلاقيء من از افشاي نام اين افراد خود داري ميكنم. اما واقعاٌ مسئول اين همه جنايت كيست؟! چه كسي فرزندان ايران زمين را به اين روز انداخت؟!...... مسعود خان مستبدالدوله! چشمت روشن!!!!! ؟

بيش از چندين روز بود كه از شروع جنگ ميگذشت. ماها سرگردان و حيران و بدون هيچ برنامه مشخصي در بيابانهاي عراق اينطرف و آنطرف ميرفتيم. معلوم نبود كه برنامه و هدف فرقه چيست. مسئولين فرقه حيران و درمانده ءمانده بودند كه چه كار بايد انجام دهند.

رجوي نيز چندين بار براي نيروها پيام فرستاد .

در يكي از اين پيامها مسعود رجوي سركرده فرقه بيان كرده بود: من و مريم شب ها در سنگر تا صبح به آسمان نگاه ميكنيم و از خداوند ميخواهيم كه شما گوهرهاي بي بديل را براي خواهر مريم زنده نگه دارد. وي در اين پيام اشاره كرده بود محل شوراي ملي مقاومت در عراق توسط آمريكائي ها مورد هدف قرار گرفته كه در پي آن صدمات زيادي به اين محل وارد شده است. وي همچنين تأكيد كرده بود كه نيروهاي فرقه از درگيري رسمي با گروههاي متخاصم و درگير در اين جنگ خودداري كنند.

اما برخلاف ادعاي رجوي كه در اين پيام گفته بود همراه با مريم دارند ستاره ها را نگاه ميكنند! بعدها معلوم شد كه مريم بانو چندين ماه قبل از شروع جنگ از عراق فراركرده و وارد كشور فرانسه شده است.اين در حالي بود كه ماها در بدترين شرايط در معرض مورد هدف قرارگرفتن توسط نيروهاي ائتلاف، عراقيها و.... قرارداشتيم و در اين شرايط هم، باز رجوي به ما دروغ ميگفت.!!!

واقعيت ديگري كه وجود داشت اين بود كه: نيروهاي فرقه تروريستي مجاهدين خلق چندين بار با نيروهاي عراقي (كردهاي يكه تي و شيوعي ها) درگير شدند و تعدادي از آنان را كشتند. در جائي در شهر بعقوبه عراق، نيروهاي فرقه جهت زهر چشم گرفتن از مردم عراق و به جهت بوجود آوردن فضاي رعب و وحشت و هم جهت با منافع اشغالگران عراق تعدادي از مردم عادي را به گلوله بسته بودند كه در بين كشته شدگان يك كودك عراقي نيز وجود داشت.

يكي از قرارگاههاي ديگر مجاهدين توسط نيروهاي ائتلاف مورد هدف قرارگرفته بود. باشليك چندين راكت به ادوات سنگين فرقه، تمامي ارتش به اصطلاح آزادي بخشي كه رجوي هميشه سنگ آنرا به سينه ميزد از هم پاشيده شده و همه چيز به هم ريخته شده بود. اصلاٌ مسئولين فرقه نميدانستند كه چكار دارند ميكنند و چه كار ميخواهند بكنند.

پس از آنكه مجاهدين توسط نيروهاي ائتلاف مورد حمله قرار گرفتند سرآغاز فصل ديگري از خودفروشي و خودباختگي رهبران فرقه در حال شكل گيري بود. مسعود رجوي قبل از شروع اين جنگ هميشه ميگفت: از قرارگاه اشرف تا تهران منطقه عملياتي سازمان مجاهدين خلق است.وي بارها و بارها تكرار ميكرد كه اگر در اين مسير كسي سد راه مجاهدين شود با برخورد و پاسخ كوبنده و قهرآميز سازمان مجاهدين خلق مواجه خواهد شد.

رجوي همچنین ميگفت: سرنگون كردن آخوندها پلي به سوي مبارزه با نظام سرمايه داري است كه آمريكا در رأس آن قرار دارد. يادم مي آيد كه روزي در يكي از نشستهاي عمومي فرقه، رجوي ميگفت: اگر آمريكا بخواهد صدمه اي به سازمان مجاهدين خلق وارد كندما بلائي صدها برابر بالاتر و سنگين تر از حوادث يازدهم سپتامبر بر سر آمريكائيها خواهيم آورد.!!!

اما همه اين حرفها و شعارها در اين مقطع زماني تبديل به شعارهائي بي ارزش شده بودند.قبلاٌ هر روز ما ميبايست چندين بار سرود نبرد با آمريكا ميخوانديم و به اين طريق ميبايست مرزبندي خود را با آمريكائيها اثبات ميكرديم اما حالا اوضاع عوض شده بود و رهبران فرقه به رنگي ديگر در آمده بودند. كه البته در اين وضعيت ذلت بار راهي نيز، جز خود فروشي براي آنان باقي نمادنده بود و اين مسئله نشأت گرفته از وابستگي هميشگي فرقه به يك نيروي خارجي بود و خودفروشي و رنگ عوض كردن از خصوصيات بارز مسئولين فرقه بويژه مسعود رجوي است.

در اين ایام روزانه قاصداني از سوي فرقه به نزد مقامات نظامي آمريكائي كه در آن نواحي استقرار پيدا كرده بودند فرستاده ميشدند. آنان در اين ملاقات ها بارها و بارها اعلام كرده بودند كه سازمان مجاهدين حاضر است تمامي دستورات صادره از سوي اين نيروها را به اجرا در آورد در صورتي كه آمريكائي ها از بمباران قرارگاههاي فرقه دست بردارند و نيروهاي فرقه را مورد هدف قرار ندهند. آنان گفته بودند كه اگر با سازمان كاري نداشته باشيد، سازمان حاضر به همكاري كامل با نيروهاي آمريكائي است.

در همين اوضاع روزانه تعداد زيادي از عراقي هائي كه در ايران به عنوان پناهنده حضور داشتند در حال بازگشت به عراق بودند.

فرقه مجاهدين براي اثبات حسن نيت خود به آمريكائي ها اين افراد را دستگير ميكرد و به عنوان عاملين و مزدوران جمهوري اسلامي ايران و عضو نيروهاي سپاه بدر تحويل نيروهاي آمريكائي ميداد.

همزمان در برنامه تلويزيوني فرقه نيز روزانه چندين اعلاميه صادره از سوي فرقه قرائت ميشد. که در اين اعلاميه ها اعلام ميكرد:هزاران تن از مأموران امنيتي و پاسداران جمهوري اسلامي ايران در حال ورود به عراق هستند.

هدف فرقه از صدور اين اعلاميه ها در درجه اول، جلب توجه نيروهاي آمريكائي به مجاهدين بود. در اين راستا چندين نفر از مقامات فرقه در كويت و قطر نيز به سراغ آمريكائي ها رفته بودند و از آنان خواسته بودند كه براي جلوگيري از دخالتها و ورود نيروهاي وابسته به جمهوري اسلامي به عراق هم كه شده، آمريكائي ها در اين مقطع زماني با فرقه مجاهدين با مدارا رفتار كنند و دست از ادامه حملات به نيروها و مقرهاي فرقه بردارند وجهت مقابله با دخالت هاي رژيم ايران در عراق از فرقه مجاهدين خلق استفاده كنند.

فرقه مجاهدين در اروپا نيز آكسيونهائي برگزار ميكرد. افراد شركت كننده در اين گردهمائي ها خواستار توقف حملات نيروهاي ائتلاف به فرقه مجاهدين خلق بودند.

در اين روزها من به همراه يگانمان جهت حفاظت از اردوگاه كار اجباري اشرف از نواحي مرزي ايران وعراق بار ديگر به اين اردوگاه برگشته بوديم.

يكروز پس از بازگشت دوباره ما به اردوگاه كار اجباري اشرف، بمباران اردوگاه توسط هواپيماهاي جنگنده نيروهاي ائتلاف شروع شد. نيروهاي ائتلاف فقط ادوات زرهي و زاغه هاي مهمات و برخي از ساختمانها را بمبارن ميكردند ولي نيروهاي انساني را مورد هدف قرار نميدادند.

چندين روز بمباران ها بطور نامنظم ادامه داشت. بوي باروت وگردوغبار تمامي اردوگاه را در بر گرفته بود. در جريان اين دور از بمبارانها چند تن از نيروهاي فرقه هم كشته شدند وما از موضع ضعف كامل، فقط نظاره گر اوضاع بوديم. فضاي يأس و نااميدي بر همه اردوگاه حاكم بود.

در تمامي گوشه وكنار اردوگاه خودروها ي سنگين و سبك، تانكها و توپها و.... منهدم شده به چشم ميخورد. در اثر بمباران زاغه ها و خودروهاي حامل مهمات انبوهي از مهمات منفجر نشده در محيط اردوگاه پخش شده بودند. خرابي و ويراني ها نويد بخش شروع فاز نابودي فرقه تروريستي مجاهدين خلق بود.

مسئولين فرقه كاملاٌ ذليل وعاجز شده بودند و نميدانستند كه چه كار بايد بكنند. سرانجام طي مذاكرات محرمانه اي كه بين سران فرقه و آمريكائي ها صورت گرفته بود آمريكائي ها اعلام كرده بودند كه اگر مجاهدين تسليم شوند و در مراحل بعد از تسليم نيز با نيروهاي آمريكائي همكاري كامل داشته بودند آنان نيز در عوض بمباران و مورد هدف قراردادن پايگاههاي فرقه را متوقف خواهند كرد.

خبر توافق فرقه با نيروهاي ائتلاف براي اولين بار توسط پيامي كه از طرف مسعود رجوي سركرده فرقه فرستاده شده بود به نيروها اعلام گرديد. رجوي در اين پيام ذكر كرده بود: در اين اوضاع براي حفظ منافع و بقاء سازمان، با نيروهاي ائتلاف توافق آتش بس بسته شده است.

وي تأكيد كرده بود كه براي حفظ فرقه حاضر است حتي دامن نيز بر تن كند واز اين رو با آتش بس با نيروهاي ائتلاف موافقت كرده است.( لازم به ذكر است كه اين يك توافق دوجانبه نبود بلكه تسليم شدن تمام عيار فرقه بود.)

اين خبر براي كليه نيروها كاملاٌ تكان دهنده و شوك آور بود زيرا تا به كنون رجوي يكي از خصوصيات آسماني و الهي خود را مبارزه با آمريكائي ها ميدانست و هميشه بر ارجحيت جنبه ايدئولوژيكي مبارزه بر جنبه سياسي آن بيشتر تأكيد داشت. اما حالا اين نقاب نيز از صورت كريه وي برداشته شده بود .

مسئولين فرقه با دجال گري و بي حيائي تمام، دست يابي به اين توافق نامه (تسليم نامه) را نوعي پيروزي بزرگ براي خود ميدانستند و به اين توافق لقب فتح المبين دادند.

بر اساس يكي از اصول اين فتح المبين ،بر فراز تمامي خودروها وادوات زرهي فرقه پرچم سفيد رنگ تسليم نصب گرديد. وكم كم تمامي نيروهاي فرقه داشتند به اردوگاه كار اجباري اشرف برميگشتند.

در حد فاصل محل استقرارنيروهاي فرقه در نزديكي مرز ايران تا اردوگاه اشرف ،نيروهاي فرقه اقدام به برپائي ايستهاي بازرسي كرده بودند وبنا به دستور آمريكائيها به بازرسي زن وبچه هاي عراقي ها ميپرداختند. لازم به ذكر است كه در حين جابه جائي و تردد خودروهاي فرقه از نقطه اي به نقطه ديگر، اين خودروها و ادوات از درون مزارع و كشت زارهاي كشاورزان بيگناه عراقي ها ميگذشتند كه در نتيجه آن اراضي كشاورزي عراقي ها نابود ميشد و از بين ميرفت.

اين امر باعث بلند شدن صداي ناله و زاري اين كشاورزان و دهقانان عراقي به آسمان شده بود.

اما فرقه مجاهدين هيچ توجهي به اين وضعيت نميكردند و وقتي نيز ما به اين اقدام غير انساني مسئولين فرقه اعتراض ميكرديم مسئولين فرقه در جواب ميگفتند: جنگ است و شما كاري به اين كارها نداشته باشيد.

معلوم نبود كه مردم بي دفاع عراق چه گناهي مرتكب شده بودند كه حال ميبايست مورد آزار و اذيت و بيرحمي هاي فرقه تروريستي مجاهدين خلق نيز واقع ميشدند

بر اساس يكي از بندهاي به اصطلاح آتش بسي كه بين فرقه تروريستي مجاهدين خلق و نيروهاي ائتلاف به فرماندهي آمريكا، امضاء شده بود تمامي نيروهاي فرقه كه در خارج از اردوگاه كار اجباري اشرف مستقر بودند ميبايست در ظرف يك ماه به اين اردوگاه برگشته و نهايتاٌ در آنجا مستقر ميشدند.

فرمانده هان فرقه فرمان بازگشت دوباره به اردوگاه را صادر كرده و نيروها يگان به يگان در حال بازگشت به اردوگاه بودند.اين امر باعث تخريب روحيه و به وجود آمدن فضاي يأس آلودي در بين نيروها شده بود.

به اين سبب كه همگي انتظار داشتند كه در طي اين جنگ وضعيت فرقه نيز تعيين تكليف نهائي شود و دوران سپري شدن بيهوده عمر نيروها در بيابانهاي عراق به پايان برسد. حال نيروها ميديدند كه هيچ كدام از وعده هاي مسعود رجوي محقق نشده و دوباره بايد به اردوگاه كار اجباري اشرف بازگردند.

در طول اين روزهائي كه از شروع جنگ نيروهاي ائتلاف به فرماندهي آمريكا با دولت صدام حسين گذشته بود دهها نفر از اعضاي فرقه كه شرايط را مهيا ديده فرار كرده و.تعدادي نيز درحين فرار دستگير شده بودند.در بين دستگير شده گان، فرزند يكي از سران فرقه نيز وجود داشت. لازم به ذكر است كه اين فرد را پس از دستگيري به طرز اسفناكي مورد ضرب و شتم و شكنجه شديد قرار داده بودند.

تعدادي از نيروها هم كه ديگر بار، تحمل بازگشت به اردوگاه كار اجباري اشرف را نداشته و همچنين راهي نيز براي فرار پيدا نكرده، اقدام به خودكشي كرده بودند.

يكي از اين افراد سهيل ختار با نام مستعار ساشا، اهل همدان بود.اين فرد پس از شنيدن صدور فرمان بازگشت دوباره به اردوگاه كار اجباري اشرف با شليك چند گلوله به درون دهان خويش، خودكشي كرده بود

البته در مورد مرگ سهيل ختار حرفهاي زيادي شنيده ميشد. مسئولين فرقه مدعي بودند كه وي در حين تنظيف اسلحه بر اثر بي احتياطي كشته شده، بعضي از نفراتي نيز كه سهيل را از نزديك ميشناختند ميگفتند سهيل با سازمان خيلي مشكل پيدا كرده بود. آنها ميگفتند ما ايمان داريم كه سهيل را خود مسئولين فرقه، عمداٌ كشته اند. آري چگونگي مرگ سهيل در هاله اي از ابهام فرورفته بود و تا امروز نيز هنوز كسي نميداند كه سهيل دقيقاٌ چگونه كشته شد. اما همه ما كه سهيل را ميشناختيم بر اين نكته ايمان داريم كه سهيل از جنس فرقه نبود و خيلي با مسئولين فرقه اختلاف داشت.

يك نفر ديگر از نيروها فردي با نام مستعار مجيد (كورش) بود كه نام اصلي وي را متأسفانه فراموش كرده ام مجيد هم يگاني من بود. بنابراين وي را من از نزديك ميشناختم. مجيد تنها فرزند خانواده و اهل كرمانشاه بود. خودش ميگفت كه بابام ماشين سنگين دارد. بنا به گفته هاي خودش، وي در ايران قصد ازدواج با يك دختر راداشته كه خانواده اش با اين قضيه مخالفت ميكنند. وي بر سر اين موضوع با خانواده اش جروبحث كرده و سپس به حالت قهر ازايران خارج شده و به تركيه رفته بود.

وي درتركيه با وعده هاي پوچي كه مسئولين فرقه به وي داده بودند جذب شده و به عراق آمده بود مجيد از اولين روزهائي كه وارد اردوگاه كار اجباري اشرف شد و پس از آنكه متوجه گرديد كه وعده هائي كه مسئولين فرقه به وي داده بودند پوچ و غير واقعي است، با فرقه دچار مشكل شده و بر عليه وضع موجود اعتراض ميكرد.

مجيد بارها و بارها اعلام كرد كه قصد جدائي از فرقه و بازگشت به زندگي عادي خويش را دارد.ولي مسئولين فرقه هرگز با درخواست هاي وي موافقت نكردند. وي مدتي نيز تحت شكنجه و بازداشت مسئولين فرقه قرار داشت.

خود من در زمستان سال 1381 خورشيدي در زماني كه در بازداشتگاههاي مخوف فرقه زنداني بودم در يكي از روزها كه من را براي بازجوئي ميبردند در بين مسير به طور اتفاقي مجيد را ديدم كه او را چند تن از مسئولين فرقه از يكي از بازداشتگاهها بيرون آورده و داشتند به جاي ديگري ميبرند.

مسئولين فرقه با به راه انداختن انواع شايعات جور واجور و زدن انواع تهمتها به وي قصد داشتند او را به سكوت وادار كنند. مجيد را بعدها از يگان ما بردند. شنيده مشيد كه در يگان جديد، فرمانده اش (حميد آراسته) وي را خيلي اذيت ميكرده است.

آخرين باري كه من مجيد را ديدم درست يكروز قبل از شروع جنگ آمريكا و عراق و در حين اعزام من و يگانمان به خارج از اردوگاه بود. مجيد ميگفت: (خداكند كه ديگر اين آخرين باري باشد كه در اشرف هستيم.اميدوارم كه همه مان از اين جهنم لعنتي خلاص شويم).

مجيد پس از شنيدن خبر بازگشت دوباره به اردوگاه كار اجباري اشرف و زماني كه سوار بر خودرو آيفا در حال بازگشت به اردوگاه بوده تعادل روحي خويش را از دست داده و تمامي افرادي را كه سوار بر اين خودرو بودند رابه رگبار گلوله بسته بود.

در جريان اين حادثه پنج، شش نفر از نيروها كشته شدند. در بين اين كشته شدگان چند نفر طبق شناختي كه من از آنان داشتم، خودشان از مخالفين سازش ناپذير فرقه تروريستي مجاهدين بودند.

پس از اين اقدام نابخردانه، مجيد از آيفا پايين پريده و فرار كرده بود.وي اينقدر دست پاچه شده بود كه اسلحه خويش را نيز پس از شليك همانجا در محل حادثه رها كرده و بادست خالي اقدام به فرار كرده بود. اين اقدام وي دليلي بر يك اقدام احساسي و بي برنامه بوده نه يك اقدام بابرنامه.

خودروئي كه در پشت سر اين آيفا در حال حركت بوده پس از ديدن اين حادثه مجيد را تعقيب ميكند. مجيد وارد يك ساختمان مخروبه ميشود و در آنجا به محاصره افراد فرقه در مي آيد .وي كه خود را در محاصره ميبيند شروع به التماس كردن ميكند اما فردي به نام علي احساني وي را به رگبار ميبندد يكي ديگر از نيروها هم دويست گلوله به شكم وي شليك ميكند.

جسد تكه پاره مجيد همانجا در آن مخروبه رها ميشود. حال سئوال اين است: چه كسي مسئول اصلي اين حادثه است؟!! مگر مجيد صدها بار درخواست خروج نكرد؟! چرا با درخواستهاي مكرر وي مبني بر خروج از فرقه موافقت نشد؟! چه كس يا كساني مجيد را كه يك فرد آرام، ساكت ومعصوم بود به مرحله جنون رساندند؟!

در حادثه اي ديگر دو تن از نيروهاي فرقه به نام فرهاد مستوفي وجاويد به اسارت شورشيان عراقي در آمده بودند. اين افراد اين دو نفر را به طرز وحشتناكي كشته و سر و دست و پاي آنها را جدا كرده بودند به انتقام كشتاري كه فرقه مجاهدين در سالهاي قبل در قبال كردهاي عراقي به راه انداخته بود.

در حوادث ديگري نيز دها نفر از اعضاي فرقه كشته شدند بدون آنكه هيچ دليل موجهي براي پيش آمدن اين شرايط وجود داشته باشد كه موجب كشته شدن بيهوده نفرات گردد.

تنها دليل مرگ اين نفرات اعمال نابخردانه و غير انساني رهبر و فرمانده هان ارشد فرقه بود كه حال ميبايست نفراتي تاوان آنرا پس ميدادند كه اكثراٌ كه خود با فرقه مشكل داشته و مخالف خط و خطوط رهبر فرقه بودند.

پس از تصرف شهر بغداد و سرنگوني دولت خودكامه صدام حسين توسط نيروهاي ائتلاف،هرج و مرج و بي قانوني بي حد و مرز و غير قابل كنترلي سراسر عراق را در بر گرفته بود. تمامي كاركنان ادارات دولتي و پادگانهاي نظامي اين اماكن را ترك كرده بوند.هر كس كه توانائي آنرا داشت اموال ملي عراق را چپاول ميكرد و به يغما ميبرد.

در اين گيرودار مجاهدين نيز كه ميخواستند از آب گل آلود ماهي بگيرند وارد عمل شدند. بنا به دستور فرمانده هان فرقه،نيروها به پادگانهاي ارتش فروپاشيده و ادارات دولتي عراق يورش برده و اقدام به چپاول و تاراج اموال ملي عراق مصيبت زده و بي صاحب ميكردند.

انواع مختلف خودروهاي سبك و سنگين وانواع خودروهاي زرهي و انواع گوناگون سلاحها و مهمات مختلف به تصرف و مالكيت فرقه در مي آمد. حجم مهمات و سلاحها آنقدر زياد بود كه نميشد همه آنانرا به اردوگاه كار اجباري اشرف منتقل كرد. بنابراين در بيابانهاي عراق بدور ازچشم افراد غير خودي چاله هاي بزرگي حفر ميگرديد و اين سلاحها و مهمات در آنجا پنهان ميشدند. حتي فرقه اقدام به پنهان كردن مهماتي ميكرد كه در درگيري هاي مختلف از رژيم ايران به غنيمت گرفته شده و اكثراٌ داراي آرم و علامت ايراني بودند. نكته: اين سلاحها و مهمات هم اكنون در اختيار شورشيان عراقي جهت ايجاد ناآرامي و شورش در عراق به كار گرفته ميشود.

هر شب در هر قرارگاه مراسم ويژه اي برگزار ميگرديد. در اين مراسم افراد آن يگان ميبايست گزارش ميدادند كه در طي شبانه روز گدشته چقدر سلاح،مهمات،خودرو و..... چپاول كرده اند. پس از گزارش افراد يگان،فرمانده هان فرقه نواي سرمستي سر ميداند و ميگفتند اين بهترين فرصت براي بهتر و بيشتر مجهز شدن ارتش به اصطلاح آزادي بخش به سلاحهاي گوناگون است در ضمن در قبال ادواتي كه طي اين چند روزه از ما در اثر بمبارانها نابود شده، حال ما چندين برابر آنرا به دست مي آوريم.

نكته جالب و قابل تأمل در اين ميان آن بود كه نيروهاي آمريكائي نيز شاهد گردآوري اين سلاحها و مهمات توسط نيروهاي فرقه بوده و اعتراضي هم به اين وضع نميكردند.

بعدها ما فهميديم كه مسئوليت پاكسازي استان ديالي عراق از انواع سلاحها و مهمات به دستور آمريكائي ها به مجاهدين سپرده شده است. آمريكائي ها به سران فرقه مجاهدين قول داده بودند كه اگر تمامي اين نواحي از لوث انواع سلاحها و مهمات پاكسازي شده و در يك مكان جمع آوري گردند در قبال اين خوش خدمتي ،مقداري از اين سلاحها و مهمات به خود فرقه به عنوان دستمزد داده خواهد شد و به همين دليل بود كه اين اقدام فرقه مورد تأييد نيروهاي آمريكائي نيز بود.

حوادث بعدي دلالت بر خوش خيال و احمق بودن رهبر و مسئولين پرمدعاي فرقه ميكردكه در جاي خويش به آن نيز خواهم پرداخت.

خود من يكبار به روند چپاول اموال ملي عراق توسط فرقه اعتراض كردم. من به مسئولم ميگفتم : اگر خودعراقي ها داردند اين اموال را ميبردند،خب اموال كشور خودشان هست،ما اين وسط چه كاره هستيم كه اين وسط خودمان را درگير اين معركه كرده ايم؟!

فرمانده ام در جواب گفت: اينها غنايم جنگي هستند ما نيز از اين غنايم حق داريم و بايد استفاده كنيم.

بگذريم، آري تمامي يگانهاي ارتش به اصطلاح آزادي بخش در حال بازگشت به اردوگاه كار اجباري اشرف بودند. بر فراز تمامي اين خودروها همانطور كه قبلاٌ اشاره كردم پرچم سفيد رنگ نصب گرديده و ستونهاي خودروئي و زرهي فرقه، توسط نيروهاي آمريكائي تا درب اردوگاه اسكرد و وارد اردوگاه ميشدند.

تعدادي از ساختمانهاي اردوگاه در حين بمبارانها خراب شده و در گوشه و كنار اردوگاه كار اجباري اشرف،خودروها و ادوات زرهي به چشم ميخوردند كه در اثر بمبارن از جانب جنگنده هاي نيروهاي ائتلاف داغون شده بودند . نوعي بي نظمي و هرج و مرج كامل بر مناسبات فرقه حاكم بود به طوري كه ميتوان گفت مناسبات دروني فرقع كاملاٌ از هم پاشيده شده بود.

از سوي سركرده گان فرقه، فرمان سازمانده هي دوباره تشكيلات ضد انساني و پاكسازي اردوگاه صادر شد. در نتيجه همه يگانها دست به كار شده و اقدام به جمع آوري ادوات داغون شده و مرمت ساختمانهاي آسيب ديده ميكردند .كلاسهاي شستشوي مغزي دوباره كم كم از سرگرفته شد.در روزهائي كه جنگ ادامه داشت مقداري از سختگيريها كاسته شده بوداما حالا پس از پايان جنگ و سرنگوني صدام دوباره مناسبات شيطاني فرقه به حالت قبلي خود يعني دوران حاكميت صدام حسين بر عراق برميگشت. دوباره موج جديدي از سركوبهاي دروني شروع شده و تشكيلات فرقه دگربار رنگ وبوي خشونت و سركوبگرانه خويش را بازميافت.

اميد نيروهائي كه فكر ميكردند با شروع جنگ همه چيز تعيين تكليف خواهد شدو هيچ كس دوباره به اردوگاه وحشتناك اشرف بازنخواهد گشت كم كم نقش بر آب ميشد. در حوزه مناسبات دروني و سركوبگرانه فرقه هيچ چيز عوض نشده و تنها حاصل اين جنگ دهها كشته و مجروح بود.

مسعود رجوي رهبر خائن فرقه به هيچ كدام از وعده هاي پوچ خويش يعني انجام عمليات نهائي سرنگوني رژيم آخوندي عمل نكرده بود يا اگر بخواهيم واقع گرايانه به قضيه نگاه كنيم به هيچ وجه اين توانائي را در فرقه نميديد. ميتوان گفت كه نتيجه اصلي اين جنگ براي نيروها و كادرهاي معمولي: برافتادن و مشخص شدن باقي مانده چهرهء زير نقاب رهبرو فرمانده هان ارشد فرقه بود.

ماهيت واقعي رهبر فرقه و خصلت خود فروشي و وطن فروشانه وي تمام عيار بر ملا گرديد. يكروز در حالي كه ما براي رفتن بر سر كلاسهاي شستشوي مغزي آماده ميشديم نيروهاي آمريكائي اطراف اردوگاه را به محاصره درآورده وهواپيماهاي آمريكائي بر فراز اردوگاه در حال مانور دادن بودند. دور تا دور اردوگاه توسط نيروهاي زرهي و پياده نظام آمريكائي محاصره شده و نوك لوله تانكها و سلاحهاي آنان به طرف ما نشانه گيري شده بود. تعدادي از خودروهاي زرهي آمريكائي ها نيز وارد اردوگاه شده بودند.

معلوم نبود كه چه اتفاقي ميخواهد روي دهد. بعضي از نيروها ميگفتند كه نيروهاي آمريكائي ميخواهند اردوگاه را به تصرف خويش در آورند و بعضي ديگر نيز معتقد بودند كه اين فقط يك زهرچشم گرفتن از فرقه است.اما مسئولين فرقه به دور از اين حدس و گمانها و بدون اتلاف وقت سريعاٌ به فرمانده هان آمريكائي پيغام فرستادند كه نيازي به اين لشكركشي ها نيست، امر بفرماييد ما مطيعيم.!!!

ديري نگذشت كه مشخص شد:نيروهاي آمريكائي ازمسئولين فرقه خواسته بودند كه فرقه بايد تمامي سلاحهاي سبك و سنگين خويش را تحويل داده و از فرماسيون و شكل نظامي نيز بايد خارج شود.رهبر و فرمانده هان فرقه اين فرمان را ذليلانه به روي چشم نهاده و از موضع ضعف مطلق پذيرفتند.

آري پس از تسليم شدن فرقه در برابر نيروهاي آمريكائي، اين محاصره چندين ساعت بيشتر طول نكشيد واكثر نيروهاي آمريكائي اطراف اردوگاه را ترك كردند. فقط چند تا از خودروهاي زرهي آنان اطراف اردوگاه ميچرخيدند و گشت ميزدند.

دو،سه روز پس از اين ماجرا فرماني منسوب به مسعود رجوي از طريق مسئولين بالاي فرقه به نيروها ابلاغ گرديد.

آقاي رجوي دامن پوش در اين پيام خود اعلام كردكه سازمان با خلع سلاح خويش موافقت كرده و در اثر فشارهاي وارده از سوي نيروهاي ائتلاف پذيرفته كه فعلاٌ همه سلاحهاي خويش را تحويل دهد.

او در اين پيام فريبكارانه به نيروها اعلام كرد كه: اگر من اين دستور آمريكائي ها را نميپذيرفتم همه شماها را ميبايست از دست ميدادم اما من بين سلاح و صاحب سلاح، صاحب سلاح را انتخاب كردم.( ميبينيد كه اين دغل كار بي آبرو باز هم همه صبوها را بر سر ما نيروها ميخواست بشكند و بجاي اينكه شهامت به خرج دهد و مسئوليت اشتباهات و محاسبات استراتژيكي خويش را بپذيرد براي گريز از اين امر بر ماها منت ميگذاشت كه من به خاطر شما به اين تسليم تن داده ام. اين در حالي بود كه ما حاضر بوديم هراتفاقي بيفتد اما دوباره به اردوگاه نكبت بار اشرف برنگريدم.)

مسعود رجوي رهبر دغلباز فرقه همچنين در اين پيام ذليلانه خويش،دستور داده بود كه مناسبات سازمان بايد دوباره به حالت عادي خويش باز گردد وي همچنين مدعي شده بود كه با توسل به انقلاب ايدئولوژيك شستشوي مغزي مريم قجرعضدانلو،سازمان دوباره مجهز به سلاحهاي پيشرفته تري خواهد شد و همه چيز دوباره به نفع سازمان خواهيد چرخيد.

اماهمه ماها ميدانستيم كه در شرايط فعلي عراق، آمريكائيها اجازه نخواهند داد كه فرقه تروريستي مجاهدين خلق سلاحهاي خويش را حفظ كند. حتي قبل از اين جريانات نيز ما چندين بار به مسئولين فرقه گفتيم كه آمريكائيها ما را خلع سلاح خواهند كرد،پس چرا ما بيهوده اقدام به گردآوري سلاحهاي ارتش از هم پاشيده صدام حسين ميكنيم؟!

مژگان پارسائي كه در آن زمان مسئول اول فرقه بود در پاسخ به اين انتقادها ميگفت: سلاح ناموس يك مجاهد خلق است و مجاهدين تمام عيار از ناموس خويش دفاع ميكنند. مگر شماها در اين مورد شك داريد كه ما از سر عقايد خويش كوتاه نخواهيم آمد؟ بود و نبود يك مجاهد خلق به اسلحه خويش است ما تا پاي مرگ از سلاح خويش دفاع خواهيم كرد.

اما مسئولين فرقه فكر كنم دچار بيماري آلزايمر يا فراموشي بودندچون با عوض شدن شرايط ،سريع حرفها و ادعاهاي قبلي خويش را فراموش ميكردند !!!هر چند كه رنگ عوض كردن از خصوصيات ديرينه رهبر و سركرده گان فرقه ميباشد.

اينبار نيز مسئولين فرقه سريع همه ادعاهاي خويش را فراموش كرده و آماده ميشدند كه ناموس خويش (سلاح) را به عمو سام تقديم كنند

مسئولين فرقه، مثل اختاپوس دوباره رنگ عوض كرده و همه چيز را توجيه ميكردند و به نفع فرقه ميدانستند. هيچ كس به خاطر خلع سلاح شدن فرقه ناراحت نبود جز چند تني از كادرهاي رده بالا و اعضاي شوراي رهبري و جيره خواران و پادوهاي نزديك به آنان.

اعضاي سركوب شده و ناراضي فرقه كه تعدادشان چيزي بالاي نود درصد اعضاي تشكيلات بود از اينكه فرقه خلع سلاح ميشد ناراحت نبودند كه هيچ ،بلكه مشتاقانه منتظر رسيدن چنين روزي بودند.

تمامي افرادي كه در جريان پالايشات درون تشكيلاتي فرقه در زمان زمامداري صدام حسين بر عراق، توسط مسئولين ناپاك فرقه ناجوانمردانه مورد شكنجه روحي و فيزيكي و انواع رفتارهاي وحشي گرايانه قرار گرفته بودند، حال اين شرايط را فرصت مناسبي براي شروع طغيان دوباره بر عيله استبداد رجوي و همچنين عليه تشكيلات سكت و متحجرانه فرقه مجاهدين ميديدند.

انديشه غالب در تشكيلات اين بود كه ديگر فرقه مثل زمان حكومت ديكتاتوري صدام حسين قادر نخواهد بود وحشيانه نيروهاي منتقد دروني خويش را مورد آزار و اذيت قرار دهد،.هر چند كه ماهيت و اهداف واقعي دولت متجاوز و اشغالگر آمريكا و متحدانش نيز براي ما ناشناخته نبود اما فكر ميكرديم كه حاكمان جديد عراق( اشغالگران) به خاطر رعايت ژست هاي آزادي خواهانه و دموكراسي مآبانه خويش نيز كه شده مي بايست يكسري معيارها را در ظاهر رعايت ميكردند.

اميد ما بر اين بود كه ديگر شكنجه گران و جلادان فرقه به راحتي نميتوانند ما را سر به نيست كنند هر چند كه هنوز بساط شكنجه سركوب فرقه ادامه داشت. حال دگر بار فرصت مناسبي بود كه بر عليه وضع موجود اعتراض كرده و فرياد دادخواهي خويش را به گوش همگان برسانيم.

آري فرمان خلع سلاح و خارج شدن فرقه از فرماسيون نظامي صادر شده و در ظاهر تمامي سلاحها در حال جمع آوري شدن بودند. ما سلاحها را جمع آوري ميكرديم و سوار بر كاميون و تريلر به مكاني بيرون از اردوگاه منتقل شده و در آنجا نابود ميگرديدند.

كار بچه هاي صافكاري و نقاشي نيز چنيدن برابر شده بود زيرا در چارچوب فرمان خارج شدن از فرماسيون نظامي كه به دستور آمريكائي ها به فرقه ابلاغ شده بود ميبايست رنگ خودروها را عوض ميكرديم و به رنگي غير از رنگ نظامي در مي آورديم. هر چند كه اين كار تا آخر انجام نشد و فقط رنگ تعداد كمي از خودروها عوض شد.

مسئولين فرقه براي اينكه اين واقعه را كوچك و بي اهميت جلوه دهند دست به ترفندها و فضا سازي مختلفي ميزدند. مراسمي در قبرستان اردوگاه كار اجباري اشرف كه صدها تن در آنجا به خاك سپرده شده بودند برگزار گريد. نام اين مراسم، مراسم وداع موقت با سلاح بود.

مسئولين ارشد فرقه مي گفتند كه اين سلاحها به طور موقت از سازمان گرفته ميشود و در آينده نزديك دوباره همين سلاحها يا سلاحهاي مدرنتري به سازمان تحويل داده خواهد شد.( بزك نمير كه بهار مياد........ )

اما ما نميدانستيم كه قسم حضرت عباس مسئولين را باور كنيم يا دم خروس را!!! يكروز در حال تحويل دادن سلاحها چند تن از فرمانده هان آمريكائي نيز كه بر روند خلع سلاح فرقه نظارت ميكردند حضور داشتند. چند تن از اعضاي شوراي به اصطلاح رهبري فرقه از جمله صديقه حسيني ( مسئول اول فعلي فرقه)، فهيمه ارواني ،وجيهه كربلائي و محمد سادات دربندي به دست و پاي آمريكائي ها افتاده بودند و زار زار گريه و آه و ناله ميكردند و ميگفتند اين سلاحها همه چيز ماست، ما سالها عمر خويش را به پاي آنان گذاشته ايم، چرا اينها را از ما ميگيريد؟ به ما رحم كنيد و سلاحها را از ما نگيريد......... .( من باورم نميشد كه اينهائي كه الان اين چنين خوار و ذليل در حال التماس كردن در برابر نيروهاي اشغالگر بودند همان نفراتي هستند كه در زمان صدام هيچ خدائي را بنده نبودند و حال اينچنين خوار و ذليل شده اند. نكته جالب تر اينكه اين عمل آنان خارج از عرف ديپلماسي و روابط متقابل هر چند با پيروز ميدان بود و اين بيشتر قابل تأمل بود .هرچند كه گريه روباه چندان اعتباري ندارد.)

فرمانده آمريكائي كه در آنجا حضور داشت و تحت تأثير عاطفي گريه و ناله هاي مسئولين قرارگرفته بود ميگفت:‌ گريه نكنيد، خواهش ميكنم ريلكس باشيد، به من دستور داده شده كه سلاحهاي شما بايد جمع آوري شود، كاري از دست من ساخته نيست، پس لطفاٌ ريلكس باشيد

.تعدادي ديگر از پادوها و جيره خواران رجوي نيز در گوشه اي نشسته و زانوي غم بغل گرفته و بر سر و كله خودشان ميزدند و مثل آدمهاي مادر مرده در حال گريه كردن بودندكه در ميان اين افراد شكنجه گران باسابقه فرقه تروريستي مجاهدين خلق نيز ديده ميشدند.

مثل عليرضا (اسماعيل عبدالي) مسئول اعدام هاي انقلابي و تيرباران كردن سوژه هاي مورد نظر فرقه، حسن عزتي معروف به نريمان شكنجه گر و زندان بان فرقه، محمد سادات دربندي معروف به برادر عادل : شكنجه گر و مسئول زندان و قبرستان فرقه( به مسئوليت اين فرد دقت كنيد كه از درون اين مسئوليت وي به خيلي چيزها ميتوان پي برد. نامبرده مسئول زندان،شكنجه گر و همچنين مسئول قبرستان فرقه بود).

اما همه اين آه و ناله ها ديگر فايده اي نداشت بلكه واقعيت محتوم تاريخ در حال جامه عمل به تن كردن بود و آن واقعيت اين است كه مستبدين هر چه قدر كه ظلم كنند و هر چه قدر آدم بكشند و انسانهاي بيگناه را به زندان و شكنجه گاهها و قتلگاهها بفرستند اما اين روزگار و دوران تاخت و تازشان دوامي نداشته و ديري نخواهد پاييد كه زمان نابوديشان فرا رسيده و به ورطه نابودي و هلاكت خواهند افتاد.

آري اكنون ما سركوب شده گان اين فرقه آدمكش، جنايتكار و بيرحم شاهد به لرزه افتادن ستونهاي اردوگاه كار اجباري اشرف بوديم. بوي مرگ اين اردوگاه وحشت و تشكيلات شيطاني رجوي از گوشه و كنار خاك ننگين اردوگاه به مشام ميرسيد.

خاك كثيفي كه در درون آن صدها انسان بيگناه به جوخه اعدام سپرده شده ويا تيرباران گرديده بودند و يا صدها انسان بي دفاع ماهها و سالها را در درون زندانهاي بي حساب و كتاب آن گذرانده بودند بي آنكه جرم آنها و مدت محكوميتشان مشخص باشد.

تنها جرم اين انسانها اين بود كه براي دفاع از آزادي و حقوق مردم ايران قدم در راه مبارزه گذاشته بودند اما متأسفانه به دام فردي نا اهل و ناپاك، ضحاك پيشه و دژخيم منش يعني مسعود رجوي افتاده بودند.

اما حال ورق برگشته و استارت نابودي اردوگاه زده شده بود و آن خلع سلاح فرقه بود آن هم توسط كساني كه فرقه سالها به آنان پناه برده، عمليات جاسوسي برايشان انجام داده و از عنايتشان بهره گرفته بود.

در واقع ميتوان گفت كه خلع سلاح فرقه تروريستي مجاهدين نقطه پاياني بر استراتژي مبارزه مسلحانه رجوي بود. استراتژي كه رجوي چيزي بالاي دو دهه بر آن پافشاري كرده بود.

براي به نتيجه رساندن اين استراتژي آقا مسعود خوش خيال چه كارها كه نكرده و چه ننگهائي را بر پيشاني نزده بود. هزارن كشته، صدها زخمي و مجروح، صدها خانواده بي سرپرست شده، خرابي و نابودي اماكن و تأسيسات كشور كه ميليون ها دلار خسارت مادي را بر دوش مردم ايران تحميل كرده، نابودي و از هم پاشانيدن صدها خانواده، آواره گي و در به در شدن هزاران ايراني و........... تنها نتايج و دستاوردهاي اين استراتژي غلط و احمقانه رجوي بود.

استراتژي كه مسعود رجوي خائن براي اثبات درستي آن به دامان دشمنان ميهن و مردم ايران پناه برد. دشمناني كه در حال كشتار مردم ايران بوده و بمب و خمپاره و موشك بر سر مردم ايران ميريختند. اما آقاي رجوي به دامان همين افراد پناه برد و با آنان در كشتار مردم و بمباران كردن شهرها و اماكن ايران همكاري نمود و برايشان جاسوسي كرده و از آنان مبالغ نجومي پول دريافت ميكرد.

اين ننگي بزرگ است كه براي هميشه در كارنامه پليد رجوي ثبت شده و هيچگاه مردم شريف ايران آنرا فراموش نخواهند كرد.

رجوي كه براي رسيدن به اهداف قدرت طلبانه خويش اقدام به تأسيس ارتش به اصطلاح آزادي بخش در خاك عراق كرده و هزاران نفر را در زير لواي اين تشكيلات در عراق در واقع به اسارت گرفته بود حال شاهد نابودي و شكست اين تشكيلات بود.

فردي كه هميشه داد ميزد و هوار ميكشيد كه سلاح همه چيز و ناموس مجاهدين خلق است حال ذليلانه در حال تحويل دادن اين سلاحها كه اكثراٌ اهدائي پدر ايدئولوژيكش يعني صدام حسين جنايتكار بودند به ارباب كبيرش يعني دولت اشغالگر و متجاوز آمريكا بود.

ارتش به اصطلاح آزادي بخش عملاٌ تن به شكستي مذلت بار داد و خط بطلاني بر استراتژي مبارزه مسلحانه رجوي كشيده شد.

نيروهاي سركوب شده فرقه كه حال شرايط را رؤيائي ميدند شروع به طغيان بر عليه تشكيلات استبدادي رجوي كردند. موج عظيم اعتراضات دروني در حال شكل گيري بود

. مسئولين فرقه تروريستي مجاهدين خلق طوري رفتار ميكردند كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و بي پروا همچنان به سختگيريها و سركوبهاي سيستماتيك اعضاي ناراضي فرقه ادامه ميدادند و همزمان با شروع اعتراضات دوباره درون تشكيلاتي آنها نيز سركوب بيرحمانه نيروها را ازسر گرفتند.

يكروز حدود ده نفر از نيروهاي مخالف تشكيلات در حال شعار دادن بر عليه فرقه بودند.حدود سي،چهل نفر از كادرهاي فرقه به تجمع اين نفرات معترض يورش برده و آنان را دستگير نموده و در چندين سلول جداگانه زنداني كرده و افراد ناراضي در آنجا به طور وحشيانه اي مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار گرفته بودند.

از اين افراد ناراضي ميتوان به نامهاي ايرج، بهمن، داريوش، مسعود، جمشيد و محمود اشاره كرد.

بله شكنجه و زندانها عليرغم حضور نيروهاي اشغالگر كه با شعار ارمغان آزادي و مردمسالاري به عراق يورش آورده بودند همچنان پا برجا بود اما نيروهاي ناراضي نيز اين جسارت بي سابقه را پيدا كرده بودند كه بي محابا و بدون در نظر گرفتن ملاحظاتي كه در زمان ديكتاتوري صدام حسين مد نظر قرار ميدادند اعتراض خود را به گوش مسئولين بالاي فرقه برسانند.

عليرغم اينكه مسئولين فرقه با توپ و تشر زدن سعي ميكردند كه همان فضاي خفقان آلود زمان صدام را همچنان در تشكيلات دروني فرقه زنده نگه دارند اما ديگر به هيچ عنوان قادر نبودند كه مثل آن دوران گذشته به راحتي نيروهاي معترض را سر به نيست كنند.

لطفا توجه داشته باشيد كه منظور اين است كه شكنجه گران فرقه به راحتي نميتوانستند مثل دوران صدام نفر معترض را بكشند اما روند ادامه دار زندان و شكنجه همچنان پابرجا بوداما همين كه مسئولين فرقه به راحتي نميتوانستند سر نفر معترض را زير آب كنند همين امر به نيروهاي معترض جسارت ميداد كه حرفهايشان را بزنند.

صداها،حرفها و فريادهائي كه ساليان سال در گلو محبوس مانده، اكنون در حال طغيان بود و به مثال سيلي خروشان و ويرانگر ستونهاي اردوگاه كار اجباري اشرف را داشت ويران مينمود و بساط جور وستم رجوي ضحاك پيشه را بر هم ريخته بود. امروز ديگر روز سركوب شده گان وستمديده گان بود.

درگيري هاي درون تشكيلاتي در حال افزايش بود .روزانه چندين دعوا و زد و خورد بين مسئولين فرقه و افراد ناراضي بوجود مي آمد. اين بار ديگر اگر شكنجه گران فرقه دست روي افراد ناراضي بلند ميكردند اين افراد نيز كوتاه نمي آمدند و واكنش به مثل انجام ميدادند.

كتك كاري و دعوا كار روزانه نفرات شده بود و ما روزانه شاهد آشوب و شورش در سرتاسر اردوگاه وحشت بوديم.نيروهاي معترض به مسئولين فرقه ياد آور ميشدند كه ديگر دوران يكه تازي شماها سپري شده و ما ديگر حاضر نيستيم به قوانين ضد انساني و ظلم و بيدادهاي شما مثل گذشته تن در دهيم.

مسئولين فرقه در جواب ميگفتند: فكر كرده ايد كه با آمدن نيروهاي آمريكائي و به پشتوانه آنان ميتوانيد بر عليه سازمان شورش كنيد، خيالتان خيال خامي است ما سر فرصت حساب شما را خواهيم رسيد نيروهاي آمريكائي هرگز بين ما و شما، شما را انتخاب نخواهند كرد.!!!

آري حدود يكي دوماه از شروع جنگ دوم خليج فارس داشت ميگذشت و فضاي دروني فرقه دستخوش آشوب و بلوائي دوباره گرديده بود. در ضمن تحولات اخير فرقه مثل تسليم شدن فرقه در برابر نيروهاي اشغالگر و تن دادن مذلت بار به خلع سلاح، ابهامات زيادي را در بين نيروها بوجود آورده بود.

در نشست هاي درون تشكيلاتي همگان از مسئولين فرقه ميپرسيدند: پس آن ارتش آزادي بخش و آن شعارهاي سازمان چه شد؟!! پس عمليات بهمن كبير كه قرار بود منجر به سرنگوني رژيم ايران شود چه شد؟!!!! شما كه ضد آمريكائي بوديد پس چرا الان دست در دست آنان گذاشته و با آنان ابراز دوستي كرده و اعلام ميداريد كه حاضر به هر نوع همكاري با آنان هستيد؟!!!! اصلاٌ اين سئوال اصلي ماست: مسعود رجوي و مريم كجا هستند؟!!!!

آري اينها سؤالاتي بود كه در ذهن تمامي نيروها ميگذشت اما هيچ كس جوابي براي آنان نداشت. وقتي مسئولين فرقه تروريستي مذهبي مجاهدين خلق در برابر اين پرسشها قرار ميگرفتند زبانشان بند مي آمد و به پت پت كردن مي افتادند و حرفي براي گفتن نداشته و فقط به توجيه كاري ميپرداختند.

مسئولين فرقه بر اين باور بودند كه حالا پس از سرنگوني دولت صدام حسين نوبت به دولت ايران خواهد رسيد و آمريكائي ها به زودي به ايران حمله خواهند كرد و براي تحقق اين امر به فرقه نياز خواهند داشت،بنابراين فرقه چيزي را از دست نداده و همه چيز به نفع فرقه تمام خواهد شد.(زهي خيال باطل)

تمام اميد مسئولين فرقه اين بود كه در صورت تهاجم نيروهاي آمريكائي به ايران ،مجاهدين نيز پا در ركاب آنان به ايران حمله خواهند كرد.

اما اين خيال خام و خائنانه فرقه و اين طرز تفكر وطن فروشانه آنان نيز سبب تشديد اعتراضات دروني شده بود به اين دليل كه اكثريت قريب به اتفاق نيروها حاضر نبودند كه آمريكا به ايران حمله كند و آنان به عنوان مزدور آمريكائي ها و پا در ركاب ارتش اشغالگر آنان به وطن خويش يورش ببرند.

در همين گير و دار اوضاع آشفته و بهم ريز فرقه يكروز مسئولين اعلام كردند كه خواهر مريم را در پاريس دستگير كرده و به بازداشتگاه فرستاده اند. با شنيدن اين حرف همه شوكي شدند نه از اين جهت كه كه مريم بانو بازداشت شده بلكه همه از اصل اين قضيه مبهوت شده و متحيرانه ميپرسيدند:

آخه مريم در پاريس چه كار ميكند؟!!!مريم كي به پاريس رفته؟!! مگر مسعود رجوي وقتي كه ما زير بمبارانها و موشكهاي آمريكائي قرار داشتيم پيام نميداد كه من و مريم در سنگر نشته ايم و داريم شما را دعا ميكنيم كه در زير اين بمبارانها سالم بمانيد.!!!

مگر مسعود رجوي نميگفت كه من و مريم نيز در انجام عمليات سرنگوني رژيم ايران در كنار شما خواهيم بود ؟!!! مگر آنان نميگفتند كه در اين جنگ يا همه ما كشته ميشويم و يا اينكه حكومت آخوندها را سرنگون ميكنيم؟!!! پس چه شد آن همه شعر و شعار و آنهمه اصول؟!! حال بر خلاف آن همه ادعاها مريم سر از پاريس در آورده است!

اصلاٌ خود مسعود رجوي كجاست؟! نكند او هم فرار كرده و از عراق خارج شده است؟!

اما باز هم مثل هميشه كسي جوابي قانع كننده براي اين سئوالها نداشت مسئولين فرقه ميگفتند: حال كه خواهر مريم در زندان است و سازمان در شرايط بسيار سختي قرار گرفته، اين نامردي است كه شماها نيز مارا تحت فشار قرار ميدهيد،بلكه شما بايد همه اختلافات را فراموش كرده و پشتيبان سازمان باشيد تا از اين وضعيت نجات پيدا كنيم.

بلي آنان به اين شيوه موذيانه سعي ميكردند كه با احساسات ما بازي كرده و ما را در موضعي انفعالي قرار دهند تا شايد مقداري از شدت موج اعتراضات دروني كاسته شود.

همزمان كه در پاريس تعدادي از كادرهاي فرقه اعتصاب غذا كرده و بنا به دستور مستقيم مسئولين فرقه جهت ترساندن و باج گرفتن از دولت فرانسه اقدام به خود سوزي كرده بودند در همين راستا يكسري اقدامات در اردوگاه كار اجباري اشرف نيز در حال شكل گيري بود.

مسئولين فرقه با دان باجهاي هنگفت به سران بعضي از قبايل و گروههاي عراقي آنان را به اردوگاه دعوت كرده و از آنان پذيرائي بسيار مفصلي ميكردند و سپس اين قضيه را پوشش خبري داده و اينگونه وانمود ميكردند كه دهها هزار نفر از مردم و شخصيتهاي برجسته عراقي از فرقه حمايت كرده و نسبت به دستگيري مريم رجوي اعتراض دارند.

يكروز قرار بود كه يك همچنين خيمه شب بازي در محل سالن اجتماعات اردوگاه برگزار گردد ما نيز براي چيدن صندليها در سالن تجمع و آماده كردن مقدمات اين مراسم به آنجا رفته بوديم خود ما صندلي هاي سالن را چيديدم تعداد اين صندلي ها به هزار و پانصدتا هم نميرسيد و هنگامي كه دعوت شده گان به اين مراسم آمدند تعدادي از صندلي ها نيز خالي بودند اما همان روز مسئولين فرقه در رسانه هاي وابسته به خودشان اعلام كردند كه:(( دهها هزار نفر از مردم عراق با حضور در قرارگاه اشرف ضمن حمايت از سازمان مجاهدين خلق ايران، دستگيري مريم رجوي (عضدانلو قاجار) را شديداٌ محكوم كرده و خواستار آزادي بلادرنگ وي شدند.))

اما اين چيز جديدي نبود چونكه دروغ پراكني و غوغاسالاري از شيوهاي رايج در اين فرقه تروريستي مذهبي بوده و هنوز هم هست.

نكته جالب ديگري كه در اين مراسم من شاهد آن بودم اين بود كه......

 فرمانده هان فرقه تروريستي مجاهدين خلق دستورداده بودند كه چندين بطري بنزين تهيه گردد و به تعدادي نيزدستورداده شده بود كه درحين اين مراسم همزمان با خودسوزي ها دراروپا آنان نيز اقدام به خودسوزي كنند.

بنزين ها آماده بود واين افراد ابله وكاملاٌ شست وشوي مغزي داده شده هم آماده خودسوزي بودند، و همچنين فرمانده هان فرقه تعدادي خبرنگار بيروني را نيز دعوت كرده بود ند كه اين مراسم را پوشش خبري دهند و قرار بود كه در حضور اين خبرنگاران اين افراد خودسوزي كنند.

اما خوشبختانه اين مراسم با بايكوت خبرنگاران دعوت شده مواجه شد و به دليل عدم حضور خبرنگاران، مسئولين دستور دادند كه چون از بازتاب بيرون اين عمل كاسته مي شود پس نياز نيست فعلا كسي خودسوزي كند و بدين طريق اين فرمان شيطاني ووحشيانه لغو گرديد.

واقعا جاي تأمل و دقت فراوان دارد ببينيد كه رهبران اين تشكيلات براي بدست آوردن ورسيدن به اهداف خويش حاضرند دست به هر كاري بزنند.

آنان به افراد دستور ميدهند كه جهت تأمين وبرآورده شدن منافع فرقه دست به خودسوزي زده تا فرقه از اين عمل جهت ترساندن وزهر چشم گرفتن و باج گرفتن از دول غربي استفاده كند.

دست زدن به اين خودسوزي ها نشانه يكي از پايه هاي شكل گيري استبداد دردرون تشكيلات وفرقه بود. پرستش وكيش شخصيت يكي از ويژگيهاي بارز فرقه مجاهدين خلق است.

مسعود رجوي ومريم قاجار به عنوان قطب بلامنازع رهبري فرقه، خود را به نيروها تحميل كرده وهمه كاره و تنها تصميم گيرنده گان امور فرقه بودند و در واقع اعضاي شوراي رهبري و مسئول اول سازمان هيچ نقشي در استراتژي وراهكارهاي فرقه نداشتند.

آنان تنها مجريان دستورات مسعودخان ومريم بودند هر چند كه خود مريم قاجار نيز بازيچه وعروسك دست رجوي بوده و هست. در مناسبات تبليغ مي گرديد كه مسعود رجوي ومريم داراي ويژگيهاي الهي وآسماني هستند و از هر گناه وعمل اشتباهي مبري هستند.

مسئولين فرقه مدعي بودند كه وجود اين دو شخصيت آسماني در درون سازمان باعث پيروزي آنان خواهد شد. مسعود و مريم به دور خويش حريم تنومندي كشيده بودند كه هيچ كس جرأت نزديك شدن به اين حريم يا ايراد گرفتن از آنان را نداشت و هر كس نيز كه كوچكترين انتقادي به وجود اهورائي آنان مينمود سريعاٌ به عنوان عامل جمهوري اسلامي متهم ميگرديد و به زندان و شكنجه گاههاي اردوگاه كار اجباري اشرف سپرده ميشد.

در يكي از نشستهاي شست و شوي مغزي، يكي از نيروها از محمد حياتي كه از كادرهاي با سابقه فرقه ميباشد سئوال كرد كه تعريف شما از خدا چيست؟ وي در جواب پاسخ داد كه: خداوند همان چيزي است كه در ته ته دل هر فردي وجود دارد و در ته ته دل ما نيز خواهر مريم هست، وي ميگفت: ما به خداي خيالي كه در آسمانها وجود دارد معتقد نيستيم بلكه خداي ما معنائي مادي و واقعي دارد.

پس از اين پاسخ محمد حياتي فضاي نشست آشفته گرديد و ما از او سئوال كرديم كه با اين استدلال شما پس خداي شما خواهر مريم است!!!!؟؟؟؟؟

وي ميگفت: خداي ما همان كسي است كه در ته ته دلهاي ما وجود دارد. ته ته دل يك مجاهد خلق چه كسي است؟ پاسخ يك مجاهد خلق قطعاٌ خواهر مريم ميباشد. همين و بس.

وي از دادن پاسخ صريح در آن فضاي آشفته نشست طفره ميرفت. آري آقاي رجوي ادعاي جانشيني خداوند بر روي زمين را داشت و حتي خيلي از كادرهاي رده بالاي فرقه به او لقب امام زمان مادي را ميدادند و مريم قاجار نيز با عناويني چون مهر تابان، سيمرغ رهائي، مريم پاك و مقدس و سيده النساالعالمين خوانده ميشد.

حال ميبايست براي رهائي اين خداي مادي كادرها و افراد شستشوي مغزي داده شده فرقه هر كاري ميكردند از جمله خودسوزي.

با تأملي به همين حادثه و همين فرمان فرقه ميتوان به خوبي به،عمق مناسبات شيطاني و ضد بشري فرقه پي برد و نتيجه گرفت كه مناسبات اين تشكيلات كاملاٌ بر اساس اصول فرقه گرايانه شكل گرفته و بر اساس همين اصول نيز اداره ميگردد.

در قياسي بين شخصيت القائي مسعود رجوي و مريم قاجار و شخصيتي كه از خميني و بسيجي ها، نظام جمهوري اسلامي در بين اذهان عمومي مردم ايران القاء ميكند ميتوان به شباهتهاي فراواني بين اين دو ايدئولوژي متحجرانه پي برد.

در ايران ولي فقيه همه كاره امور است و در حيطه اردوگاه كار اجباري اشرف نيز مسعود رجوي رهبري عقيدتي و بلامنازع فرقه تروريستي مجاهدين خلق است.

تنها تفاوت موجود بين اين دو پديده ناپاك تاريخ معاصر كشور ما فقط در نوع كلمات است. ولي در محتوا هيچ تفاوتي بين آنان وجود ندارد. البته نا گفته نماند كه از خميني به عنوان ولي فقيه و جانشين امام زمان نام برده ميشود اما در درون فرقه مجاهدين آقاي رجوي مدعي است كه خويشتن امام زمان مادي بوده و مريم قجر نيز خويشتن خداي مادي قرار گرفته در ته ته قلبهاي سياه نيروهاي شستشوي مغزي داده شده ميباشد و مسئولين فرقه كار را از وقاهت تمام گذرانده بودند.

پس ميتوان نتيجه گرفت كه كيش شخصيت تا چه حد در استخوانهاي تشكيلات فرقه اي مجاهدين خلق ريشه دوانده است و نتيجه قانونمند اين نوع تشكيلات نيز چيزي جز زندان،شكنجه،خود فروشي، وطن فروشي و خيانت و همچنين خود سوزي به خاطر يك موجود بي ارزش نميتواند باشد.

خود سوزي به خاطر فردي كه خود رأساٌ دستور شكنجه و تيرباران و سركوب و قلع و قمع نيروهاي منتقد دروني را صادر ميكرد.مريم قجر فردي بود كه در جريان تمامي شكنجه هاي اعمال شده بر روي زندانيان بخت بر گشته و مظلوم و بي دفاع اردوگاه كار اجباري اشرف قرار داشت.

در ايامي كه مريم بانو در فرانسه بازداشت بود وقتي كه به صورت هر كدام از نيروها مي نگريستي برق شادي را به راحتي ميتوانستي در چشمان اين اسرا ببيني.اكثر نيروها از به اسارت در آمدن جفت كفتار لاشه خوار ناراحت كه نبودند هيچ، خوشحال و سر مست نيز بودند. خوشحال از اين بابت كه ديو پليد فرقه را در بند ميديدند. كيست كه از به بند افتادن ديو وحشي شاد نباشد؟!!!

من نيز كه طمع كرامات اين وجود كريه را در زندان و شكنجه گاههاي آنان چشيده و با انواع شكنجه هاي ضد انساني طعم مهرباني و عطوفت وجود ايشان را كاملاٌ حس كرده بودم از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم و اين را نشانه اي از قانون محتوم تاريخ دال بر نابودي مستبدين و جفاكاران ميدانستم.

هر چند كه در دنياي بده و بستان سياسي دوران معاصر، اين تنها منافع دولتها و گروههاست كه مد نظر قرارگرفته ميشود و اكثر دول و گروههائي كه دم از حقوق بشر و آزادي و مبارزه با ستمگر و ديكتاتورها ميزننند در عمل ماهيت واقعي آنان چيز ديگري بوده و اين تنها منافع مادي آنان است كه راهبرد اعمال آنان ميباشد و آنان زير لواي همين شعر و شعارها فقط به فكر تأمين منافع خويش هستند. در نهايت نيز در لواي اين بده و بستان و باج گيري هاي سياسي مريم قجر عضدانلو از زندان فرانسه آزاد گرديد.

اما نگاهي به تمامي عصور تاريخي و سرنوشت تمامي ديوان پليد اين حقيقت را به ما ميرساند كه سرانجام جفاكاران نابوديست و ديري نخواهد پاييد كه سران اردوگاه كار اجباري اشرف نيز به اين سرنوشت دچار خواهند شد. ستم پيشه گان بدانند كه روز پاسخگوئي در برابر دادگاه آزادي و عدالت تاريخ انسانها، دير نخواهد بود.

آري مريم بانو پس از مدتي از زندان فرانسه آزاد گرديد اما اين امر هيچ تأثيري در روند شكل گيري شروع دوران فروپاشي و انحطاط تشكيلات فرقه اي مجاهدين خلق نداشت چونكه از مدتها پيش زنگ مرگ اردوگاه وحشت به صدا در آمده بود.

در يكي از قرارگاههاي ارتش به اصطلاح آزادي بخش زماني كه فهيمه ارواني (نامبرده از كادرهاي رده بالا و عضو شوراي رهبري و از شكنجه گران باسابقه فرقه ميباشد.) خبر آزادي مريم قجر را اعلام كرده بود بچه ها به طرف او ليوان پرتاب كرده و اعتراض كنان گفته بودند كه اصلاٌ چرا و چه زماني او به فرانسه رفته است كه حالا بايد شاهد اين مشكلات و خيمه شب بازي ها باشيم؟!!! چرا به ما در مورد رفتن مريم به پاريس از قبل هيچ چيز نگفته بوديد؟!!! چرا با ما روراست نيستيد؟!!!

فهيمه ارواني كه هيچ جوابي براي اين سؤالهاي نيروها نداشت شروع به فحاشي بر عليه اين افراد كرده و سالن نشست را ترك كرده بود.

آتش نارضايتي كليه نيروهاي ناراضي فرقه از زير خاكستر يواش يواش داشت زبانه ميكشيد و شعله كنان تار و پودهاي عنكبوتي و اسارت بار اردوگاه كار اجباري اشرف را ميسوزانيد و تبديل به خاكستر مينمود.

در اين ايام كه انواع نقابهاي تزوير و ريا از چهره رهبران فرقه تروريستي مجاهدين خلق برافتاده بود فرمانده هان فرقه نيز وحشي تر شده و دامنه سركوبها را گسترش داده و با تشكيل دادن دسته هاي سركوبگر به ضرب و شتم و بازداشت ناراضيان دروني ميپرداختند.

نيروهاي اشغالگر آمريكائي نيز در بيرون اردوگاه كار اجباري اشرف مستقر بوده و هيچ نظارت و كنترلي بر درون اردوگاه نداشتند. آخه بيچاره ها خودشان در باتلاق عراق حسابي گير افتاده و تمام سعي شان بر كنترل اوضاع عمومي كشور مصيبت زده عراق بود.

فرقه مجاهدين نيز از اين وضعيت مهمانان ناخوانده عراق در جهت حفظ تشكيلات پليدشان بهره برداري كرده و همچنان به سركوب و ضرب و شتم ناراضيان دروني ميپرداختند.

اما ديگر كار از اين حرفها گذشته بود و گردباد نابودي سرتاپاي فرقه را فرا گرفته بود هر چه آنان بيشتر دست به سركوب ميزدند نيروهاي ناراضي نيز شديدتر و با صراحت تر اعتراضاتشان را بيان ميكردند.

به عنوان مثال يكروز رضا مرادي و نعمت اوليائي ( ازشكنجه گران فرقه) يكنفر از نيروهاي تازه وارد، كه اسمش سعيد پاكدل بود را تا حد مرگ مورد ضرب و شتم قرار دادند كه در اعتراض به اين رفتار وحشيانه مسئولين فرقه، نيروهاي ناراضي به دفاع از وي برخواسته و اقدام به مثل كردند. در جريان اين درگيري نيروهاي معترض حتي يكي از اعضاي شوراي رهبري فرقه را( اسم وي زهرا بود) مورد ضرب و شتم قرار دادند. هر چند كه برخورد فيزيكي از ديدگاه شخص بنده مورد تأييد نميباشد اما نيروها آنقدر سركوب شده بودند كه به اين طريق ميخواستند عاملين جنايات درون تشكيلاتي را مجازات كنند و راهي غير از برخورد فيزيكي برايشان وجود نداشت.

در اين اوضاع و احوال من كه هنوز جاي زخمهائي كه بر بدنم در اثر شكنجه هاي چند ماه قبل شکنجه گران فرقه وارد شده و هنوز خوب نشده بود و با توجه با اين كه ميديدم كه زندان و شكنجه گاهها هنوز برقرار است و حتي نابساماني و بي قانوني بدتري در قياس نسبت به زمان حكومت صدام حسين، دامن فرقه را فراگرفته است محتاطانه تر عمل كرده و از اعتراض كردن علني خودداري كرده و منتظر فرصت مناسب بودم.

پيش خودم ميگفتم اين بار ديگر بايد عاقلانه تر عمل كرده و از دادن آتو و بهانه به دست اين وحشي ها خودداري كنم.

آري در نيمه دوم بهار 1382 شمسي بوديم. فضاي محلي كه درآن ماها كه اكثراٌ نيروهاي يكي دوساله منتقل شده به عراق در آن استقرار داشتيم كاملاٌ ملتهب و در حالت انفجار بود و كنترل امور داشت از دست فرمانده هان فرقه خارج ميشد.

مسئولين فرقه دست به هر اقدامي ميزدند تا فضا را آرام كنند اما تمامي ترفند هايشان نقش بر آب شده و با شكست روبرو ميشد. ديگر ضرب و شتم افراد هيچ تأثيري نداشت .

مسعود،ايرج،علي دهقان،ستار ريگي،فرامرز،فرهاد بهمن و جمشيد را چند تن از شكنجه گران فرقه به نامهاي اسماعيل عبدالي، عليرضا قلجائي، نادر رفيعي نژاد و رضا مرادي مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار داده بودند. محمود مشتاقي ( امير عباس) كه شديداٌ تحت فشار فرمانده هان فرقه تروريستي مجاهدين خلق قرار داشت تا همسرش را طلاق دهد سر پست نگهباني مجدداٌ اقدام به خود سوزي كرده بود.

چندتا از نيروهاي ناراضي از اردوگاه فرار كردند. دو نفر از آنان موفق شدند كه سالم از عراق خارج شوند و به دنبال زندگي عادي شان بروند و بقيه را نيروهاي اشغالگر آمريكائي دستگير كرده و تحويل مقامات فرقه مجاهدين دادند. اما هيچ كدام از اقدامات ناجوانمردانه مسئولين فرقه از موج اعتراضات نيروهاي معترض نمي كاست كه هيچ، بلكه موجب تشديد آن نيز مي گرديد.

فرمانده هان فرقه كه شاهد همبستگي و اتحاد بي سابقه اين نيروهاي جديد الورود و در عين حال ناراضي بودند فكر ميكردند كه با متفرق كردن آنان ميتوانند اين افراد را تحت كنترل خويش درآورند در نتيجه هر كدام از ما را به در قالب يگانهاي جديدي تقسيم بندي كرده و به قرارگاهاي مختلف ارتش به اصطلاح آزادي بخش فرستادند.

من نيز به همراه حدود پانزده نفر ديگر از نيروها به قرارگاه هفتم ارتش به اصطلاح ازادي بخش فرستاده شدم. فرمانده اين قرارگاه يكي از اعضاي شوراي رهبري فرقه به نام وجيهه كربلائي و فرمانده يگان من شخصي به نام عيسي آزاده و فرمانده دسته ام رمضان زارع بود.

وقتي ما را مسئولين پذيرش تحويل قرارگاه دادند برايمان يك مراسم جشن و خوش آمد گوئي برپا شد و وجيهه كربلائي چاپلوسانه به ما خير مقدم گفت و از ما خواست كه به مناسبات و مقررات اردوگاه وحشت احترام گذاشته و در اين اوضاع متلاطم عراق از اصول فرقه دفاع كنيم.

در درون قرارگاههاي ارتش به اصطلاح آزادي بخش نيز هيچ برنامه و هدف مشخصي براي نيروها وجود نداشت. مسئولين فرقه براي سرگرم كردن ماها يكسري كلاسهاي آموزشي برپا كرده بودند مثل: دوره يادگيري نقشه خواني،تعمير و نگهداري انواع خودروهاي نيمه سنگين و... . نيمي از وقت روزانه ما سر اين كلاسها سپري ميشد و نيمي ديگر را به بيگاري مشغول بوديم.

در درون اردوگاه كار اجباري اشرف كارهاي كشاورزي رواج خاصي پيدا كرده و نيروهاي تحت امر و يا بهتر است بگوييم اسير آقاي مسعود رجوي جهت پر كردن وقت خويش به كاشتن سبزيجات مختلف مثل ريحان،جعفري،فلفل و سيب زميني و غيره... روي آورده بودند.

گاهي اوقات نيز ما را به صافكاري قرارگاه ميفرستادند و آنجا در رنگ آميزي و صافكاري ماشين ها به مسئول صافكاري كمك ميكرديم چون آمريكائي ها دستور داده بودند كه رنگ خودروها را حالت نظامي بايد خارج كنيم. مسئولين فرقه نيز به ما سفارش كرده بودند كه اطاعت امر كنيم.

در نزديكي درب ورودي اردوگاه كار اجباري اشرف يك بنگاه فروش خودرو توسط فرقه برپا گرديده و در آنجا انواع خودروهاي تغيير كاربري شده و همچنين خودروهائي كه در طول جنگ به چپاول فرقه در آمده، درمعرض فروش قرار گرفته بودند.

تيمهاي جعل اسناد فرقه نيز دست به كار شده و براي اين خودروها سند جعلي درست كرده سپس آنان را به عراقي ها ميفروختند. همچنين در جائي ديگر از اردوگاه، نمايشگاه اموال فرسوده و مسقوط شده برپا شده بود.زماني كه تانكها و ساير ادوات زرهي را فرقه داشت به آمريكائي ها تحويل ميداد به نيروها دستور داده شده بود كه قطعات و اجزاء قابل بازيافت را از اين ادوات جدا كنيم.

ما نيز اقدام به جدا سازي قطعات آهني، نيكل و مسي اين تجهيزات كرده و به عنوان مواد قابل بازيافت به دلالهاي عراقي مي فروختيم.

آري قطعات خودروهاي زرهي كه آقاي مسعود خان رجوي هميشه سنگ آنها را به سينه زده و بر آنان ميباليد حال در قالب اشياء تبديل شدني به قيمت كيلوئي چند دينار به فروش ميرفت. اين .وضعيت تأثير مخرب دوچنداني بر روحيه كادرهاي قديمي گذاشته بود. يكي از اين افراد ميگفت: ما دهها سال از عمرمان را به پاي اين آهن قراضه ها گذاشتيم به اين اميد كه روزي در نبرد با حكومت جمهوري اسلامي از آنان استفاده كنيم اما حالا بايد خودمان آنانرا قطعه قطعه كرده و در قالب اشياء باطله بفروشيم. وي آه بلندي از سينه برآورد و از اينكه ميديد ساليان سال از عمرش به بطالت گذشته اشك پشيماني در چشمانش جمع گرديده بود.

بلي يكي از نتايج تشكيل ارتش به اصطلاح آزادي بخش فرسوده شدن نيروها و نابود كردن زندگي و عمرشان بود و همه ادعاهاي مسعود رجوي، كشك از كار درآمده و ادوات قراضه اهدائي صدام حسين به فرزند عقيدتي اش يعني مسعود خان رجوي حالا روي دست وي باد كرده و هيچ ارزشي نداشتند.

خانم كاندوليزا رايس كه در آن زمان، مشاور امنيت ملي دولت اشغالگر آمريكا بود دستور خلع سلاح فرقه را صادر كرده بود. وي ياد آور گرديده كه تروريزم خوب و بد ندارد و فرقه مجاهدين نيز بايد خلع سلاح گردد. در پي اين دستور و پس از نقش بر آب شدن همه خواب و خيالهاي فرقه، مسئولين به وي دشنام ميداند و ميگفتند كه وي از وزارت اطلاعات آخوندها پول گرفته كه مجاهدين را خلع سلاح كند. بايد ياد آور شد كه هر وقت كسي كاري برعليه فرقه انجام ميداد و يا موضعي بر عليه فرقه ميگرفت سريعاٌ اين اتهام ثابت و هميشگي فرقه به وي نثار ميشد كه اين فرد مزدور و جاسوس آخوندهاست و از آخوندها پول گرفته، اكنون نيز اين اتهام به خانم رايس نسبت داده ميشد.

از طرف ديگر در محل ستاد اردوگاه روزانه مسئولين آمريكائي ها را به ميهماني دعوت كرده و از آنان پذيرائي ميكردند.زماني در درون سازمان اگر زره اي از بدن كسي پوشيده نبود يا تار موئي از يكي از خانمها مشخص بود با وي شديداٌ برخورد ميشد اما حالا پس از جريان دامن پوشي (تسليم در برابر نيروهاي اشغالگر عراق) مسعود رجوي سر كرده فرقه ،كنيزكان وي نيز به تقليد از رهبر عقيدتي شان روي آورده بودند. آرايشگاههاي فرقه شديداٌ فعال گرديده و سر آرايشگران فرقه كاملاٌ شلوغ بود چونكه اين افراد ميبايست اعضاي شوراي رهبري و ساير نفراتي را كه قرار بود در ملاقات با آمريكائي ها حضور داشته باشند ،آرايش كرده و از آنان چهره هائي زيبا رو و دلربا ميساختند.

ايادي و پادوهاي رجوي مثل اختاپوس دگر بار تغيير رنگ داده،مردان رده بالاي فرقه، دامن پوش و زنان عضو شوراي رهبري كت و شلوار بر تن ،با مجيز خواني ميبايست عمو سام را قانع ميكردند به جاي اينكه بيش از اين به فرقه گير دهند، چرا در فكر تجهيز مجدد ارتش خويش براي حمله به ايران نيستند؟! اين خائنين وطن فروش ابراز ميداشتند كه ما تمام و عيار جان فدائيم، پس درنگ و تأمل بيش از اين جايز نيست، حالا كه همه چيز آماده است و صدام نيز سرنگون شده و ما نيز كه اطلاعات سري فعاليتهاي اتمي ايران را به شما داده ايم ، پس يالا بجنبيد، تا رژيم ايران بمب اتم خود را نساخته بايد كار را تمام كرد و به ايران حمله ور شد.

بايد يادآور شد كه در طول اين ساليان بعد از انقلاب ضد سلطنتي مردم ايران، فرقه تروريستي مجاهدين خلق ايران همواره نتيجه سياستها و عملكردش در جهت تأمين منافع رژيم جمهوري اسلامي بوده است. اين فرقه ناپاك و خائن در راستا و هم جهت منافع جمهوري اسلامي دست به اقداماتي زده كه هيچ كس و گروه ديگري قادر نبود اين خدمت بزرگ را براي آنان انجام دهد.خدمتي كه حتي خود حاكمين تهران نيز شايد انتظارش را نداشتند.!

چه خدمتي بزرگتر از اين كه مسعود رجوي سركرده اين فرقه ،هزاران تن از مخالفين واقعي حكومت جمهوري اسلامي را در يك مكان جمع كرده ،آنان را كشته يا به شكنجه گاههاي اردوگاه كار اجباري اشرف فرستاده ،صدها تن از اين نيروها را به استخبارات عراق سپرده يا آنان را از يك نيروي فعال،با انگيزه و خلاق تبديل به برده گاني حلقه به گوش نموده است.

مگر اين خدمت كوچكي براي نظام حاكم ميباشد؟!!! براستي بايد گفت نه اينكه خدمت كوچكي نيست ،بلكه وظيفه حاكمان جمهوري اسلامي است كه به اين فرد(مسعود رجوي) مدال افتخار نيز بدهند از اين حيطه كه وي بالاترين و بهترين عملكرد را در جهت تأمين منافع نظام حاكم داشته است.

اوضاع و ايام به شكلي مبهم و بي برنامه در حال سپري شدن بود تا اينكه يك شب فرمانده ما اعلام كرد كه فردا بايد آماده شويد ميخواهيم به سالن اجتماعات برويم و در آنجا قرار است آمريكائي ها براي ما كارت شناسائي صادر نمايند