مصاحبه با ميلاد آريايي يکي از شاهدان صحنه)
مهدي خوشحال

در ادامه تحقيق در امور تبخيرشدگان مجاهدين خلق که در مجموع به جاي حساسي رسيده و سازمان را ناچار به موضع گيري هاي سر در گم کرده است، در همين راستا، روز هجدهم ارديبهشت در يکي از سايت هاي مجاهدين خلق مطلب حيرت آوري در مورد مرگ غم انگيز آلان محمدي، نوشته شد!

در مورد تعداد زيادي از قربانيان فرقه مسعود رجوي، چند سالي است که تحقيق مي کنم و اين تحقيق لاجرم همچنان ادامه دارد. اما داستان زندگي و مرگ آلان محمدي، تحقيقي بود که به جرئت مي توانم بگويم بيشتر از بقيه تبخيرشدگان، تحت تاثيرم قرار داد.
اين که تا کنون درتحقيقاتم تا کجا پيش رفته و چقدر وقت و انرژي صرف کرده ام، موضوعي است که خودم را به آن موظف مي دانم. ولي حيرتم از بي شرمي بي حد و مرز فرقه مجاهدين است که مادري دلسوخته به نام فرشته محمدي را به ميدان مي آورند، مادري که ناچار است حتي در مورد مرگ فرزندش حقايق را واژگون جلوه دهد. من در تمام مدت تحقيقم، به دنبال اين بودم که دليل خودکشي آلان محمدي را مشخص کنم، چرا که خودکشي آلان به شهادت همرزمان و هم سن و سالان خودش، برايم کاملاً روشن و شفاف بود. ولي هرگز گمان نمي کردم که مجاهدين با وقاحت تمام خودکشي او را به عنوان شهادت در حين ماموريت و حراست از قرارگاه اشرف، عنوان کنند.
مجاهدين خلق در هراس از گشوده شدن پرونده فاجعه بار قربانيان و پيگيري حقوقي آن توسط خانواده هاي اين بي گناهان، به تلاشي مذبوحانه دست زده اند تا صورت واقعه را مخدوش نمايند.
هر چند که در نظر داشتم نتيجه زحمات و تحقيقاتم را در غالب کتابي که سراسر مربوط به زندگي اين نوجوان بي گناه و يا به عبارتي "شقايق زخمي" باشد، انتشار دهم، ولي اکنون ضروري مي دانم که قسمت مربوط به خودکشي آلان محمدي را از زبان شاهدان اين ماجراي غم انگيز، به داوري افکار عمومي قرار دهم.
به گواه تحقيقات من که اسناد و شهود و عکس هاي زيادي در دست دارم، آلان محمدي، در يکي از روزهاي سال 1380، در پادگان اشرف و در برج نگهباني، با شليک سلاح سازماني، به زندگي حسرت بار خود پايان داد. در همين رابطه و براي روشن تر شدن اين فاجعه اسفناک، صحبت کوتاهي دارم با جناب آقاي ميلاد آريايي که ايشان در زمان وقوع حادثه، در محل حضور داشته اند.
سئوال : آقاي آريايي همان گونه که خبر داريد، سازمان مجاهدين در تاريخ هجدهم ارديبهشت در يکي از سايت هاي تابعه به نام ايران ـ افشاگر، خودزني جوان ناکام آلان محمدي را که ناشي از جبر و مناسبات بي رحم و بي عاطفه فرقه مجاهدين، صورت گرفته است، به دشمنان خارجي و داخلي خود نسبت داده و علت قتل را در راستاي حراست و نگهباني از قرارگاه اشرف، بر شمرده است. همچنين، سازمان تعمداً اين فرافکني آشکار را نه از زبان يکي از اسيرانش در کمپ اشرف بلکه از زبان مادر قرباني، به رشته تحرير در آورده است. به نظر شما، شما که در زمان حادثه دلخراش قتل آلان محمدي در قرارگاه اشرف و در صحنه حضور داشتيد، قتل آلان چگونه صورت گرفت و حال چه عاملي باعث شد که سازمان اين چنين فرافکنانه، واکنش نشان بدهد؟
ميلاد آريايي : واقعيت اين است که در سال 1380، حراست و نگهباني از ضلع شرقي قرارگاه اشرف را به يگاني از زنان سپرده بودند و محل حادثه دقيقاً اولين برج نگهباني سمت راست درب شرقي قرارگاه بوده است. آن ايام، نگهبانان مي بايست با سلاح و تجهيزات بر سر پست نگهباني مي رفتند اما کسي حق نداشت سلاحش را از ضامن خارج نمايد، چه برسد به اين که مسلح کند، چرا که خطر جدي کسی را تهديد نمی کرد. به همين دليل، حفاظت اين بخش از قرارگاه را به يگاني از زنان جوان که اصطلاحاً ميليشيا خوانده مي شدند، سپردند.
نگهباني ها به صورت 24 ساعته بوده که در هر پست نگهباني دو نفر به عنوان نگهبان و سرتيم حضور داشتند. در روز حادثه که ساعت 10 صبح بود، سرتيم آلان براي آوردن غذاي بعد از صبحانه، از برجک ديدباني پايين آمده و آلان محمدي که تنها در پست نگهباني حضور داشت، از فرصت استفاده کرده و با مسلح کردن مسلسل کلاشينکف خود آن را به زير چانه اش قرار داد و ماشه اش را چکاند و به اين ترتيب به زندگي کوتاهش خاتمه داد.
سازمان بلافاصله با سراسيمگي قصد داشت، هيچکس از موضوع اطلاعي پيدا نکند و متعاقباً در اولين واکنش براي اعضايش، مرگ آلان محمدي را شليک ناخواسته و عملي تصادفي اعلام کرد! بعدها شنيده شد که شب قبل از حادثه در نشست هاي تفتيش عقايد که موسوم به عمليات جاري بود، آلان محمدي به عنوان سوژه، مورد انواع بي حرمتي و بي احترامي قرار گرفته بود و چون تسکينی برای دردش نمی يافت، تنها چاره را خروج از اين دنياي فاني يافته بود و به اين ترتيب خودکشي کرد.
اکنون مجاهدين سعي مي کنند به مسئله صورت ديگري بدهند و مرگ آلان محمدي را در حين ماموريت و حراست از قرارگاه، قلمداد کنند تا خواننده اين گونه تصور کند که گوييا مثلاً در اطراف قرارگاه اشرف اين حادثه رخ داده است. برج هاي نگهباني قرارگاه اشرف که در ارتفاع 8 متري از سطح زمين قرار داشتند و بواسطه سيم هاي خاردار از بيرون قرارگاه جدا مي شدند و در داخل قرارگاه قرار داشتند و اساساً براي ديدباني مورد استفاده قرار مي گرفتند و در طي روز حمله اي به قرارگاه و به برج هاي نگهباني قابل تصور نبود آن هم در شرايطي که تا عمق چند کيلومتري يگان هاي موشکي عراق مستقر بودند و حفاظت هوايي از پادگان اشرف بر عهده آنان گذاشته شده بود و اگر هم حمله و هجومي از جانب دشمن متصور مي بود، قطعاً در هنگام شب با استفاده از تاريکي شب صورت مي گرفت.
به هر صورت سازمان پس از وقوع حادثه، تمام سعي اش بر اين بود تا اصل خبر به جايي درز نکند و مراسم خاکسپاري آلان بدون سر و صدا و مخفيانه انجام گيرد. در حين خاکسپاري، تنها پدر قرباني و تني چند از هم يگاني هاي وي در محل حضور داشتند. مجاهدين به هر حال مي کوشند صورت مسئله را به گونه اي ديگر جلوه دهند.
به نظرم سازمان خواسته در اين جا پيشدستي کرده باشد تا مبادا ماجرايي هم چون سعيد نوروزي که توسط خانواده اش دست به روشنگري هاي سياسي زده شده، تکرار نگردد و البته به نظر من اين واکنش سازمان ارزش کار تحقيقاتي شما را نيز نشان مي دهد و سازمان در مورد قربانيان تا آن جا ضربه پذير است که نمي تواند در مقابل گناهان و جناياتي که مرتکب شده است، بدون مکافات باقي بماند. آلان محمدي جواني بود که كمتر از 18 بهار از عمر کوتاهش نگذشته بود و چون در شب قبل از حادثه مورد غضب و برخورد، قرار گرفته و دچار بحران روحي شده بود، ناچاراً فردا روز در حين پست نگهباني از يک فرصت به دست آمده استفاده کرده و به زندگي اش پايان داد.
اگر ما را هم بر افشاي اين حقايق مقصر مي دانند، بدانند که ما تنها راويان و شاهدان اين حقايق هستيم و اين حق مردم ماست که بدانند در اين سازمان چه فجايعي اتفاق افتاده است. اين سازمان مجاهدين است که مي بايست در مقابل مرگ فجيع آلان محمدي، پاسخ گفته و علت و چرايي مرگ اين جوان بي گناه را روشن نمايد. اما افسوس که سازمان به رسم هميشگي از اعتقادات و عواطف خانوادگي آلان محمدي سوء استفاده کرده تا مرگ آلان را به ديگران نسبت دهد و خود را بري از گناه وانمود کند، ولي بي ترديد سازمان به شهادت وقايع و اسناد گذشته قادر نيست در مقابل افشاگري هاي جداشدگانش کمر از زير بار گناهانش راست نمايد.
...........................................................................................................................................
قربانیان فرقه رجوی
قتل داود احمدی
مهدي خوشحال

داوود احمدي، در 8 آذرماه سال 1338، در يك خانواده مذهبي و از پدري نظامي و مادري خانه دار، چشم به جهان گشود. داوود، در ايام كودكي و نوجواني، همراه با 4 برادر و 3 خواهرش، به سن بلوغ و به مرز جواني رسيد و اين در حالي بود كه بعضي از افراد خانواده و برادران بزرگترش، به سوي سياست و مبارزه گرايش داشتند تا اين كه اولين برادر داوود يعني عباس، در سن 22 سالگي و در تاريخ 23 تيرماه سال 1356، در درگيري با عوامل حكومت شاه، كشته شد و مرگ برادر بزرگ، در روحيه و سياسي شدن مابقي اعضاي خانواده اش تاثير داشت. داوود بعدها و از اوايل انقلاب سال 1357همراه با برادران و خواهران ديگرش، به سمت سازمان مجاهدين خلق گرايش پيدا كرده و يكي به يكي به همكاري حرفه اي و نيمه حرفه اي با مجاهدين خلق پرداختند.
در تاريخ 30 خرداد سال 1360 پس از فرمان مبارزه مسلحانه رهبري مجاهدين عليه حكومت نوپاي جمهوري اسلامي، داوود در درگيري شركت كرد و زخم شديد برداشت و در رابطه با جراحت شديدش، 4 روز را در بيمارستان فيروزگر تهران سپري كرد و از آنجا توسط سپاه پاسداران دستگير شد و در زيرزمين بيمارستان نامداران، به مدت 3 ماه زنداني شد. خانواده اش مدت 9 روز در جستجو براي داوود ادامه دادند تا او را يافتند. در اين ايام، برادر ديگر داوود كه رضا نام داشت، در اثر مبارزه عليه حكومت جمهوري اسلامي، دستگير شد و به زندان رفت. داوود، پس از آزادي از زندان، مدتها از سازمانش قطع و در شهرهاي مختلف ايران متواري بود تا اين كه برادر ديگر يعني رضا، كه در زندان به سر مي برد در تاريخ 3 شهريور سال 1361توسط رژيم جمهوري اسلامي اعدام شد.
در اين دوران، مادر داوود كه ربابه شاهرخي نام داشت و در اثر مبارزات فرزندانش، جسور و سياسي شده بود، پس از يافتن فرزندش داوود، وي را توسط رزمنده مجاهدي به نام مادر رضوان، ابتدا به سازمان كومله، وصل و روانه كردستان كرد تا در آنجا نزد مجاهدين به مبارزه حرفه اي خود ادامه دهد.
ربابه شاهرخي كه بعدها نام مادر رضوان را بر خود نهاد، يعني نام همان رزمنده زني كه در اثر مبارزه با حكومت كشته شده بود، براي سازمان مجاهدين كار خطرناكي را به پيش مي برد. يعني افراد هوادار مجاهدين را كه در ايران به سر مي بردند، ابتدا وصل به سازمان و سپس روانه عراق مي كرد تا آنان نزد مجاهدين به كار و رزم مشغول شوند. ربابه، پس از سالها همكاري با مجاهدين در قسمت سرنخ يابي و بارها رفت و آمد غيرقانوني مابين ايران و عراق در شرايط جنگي، در سال 1364 بنا بر اصرار سازمان، در خاك عراق و نزد مجاهدين باقي ماند و در اين سال بود كه براي اولين بار در عراق فرزندش داوود را در سازمان ملاقات كرد.
ربابه همچنين قبل از عزيمت به عراق و در سال 1363 زماني كه در ايران به سر مي برد، شاهد توطئه و چك امنيتي از جانب مجاهدين خلق در ارتباط با پسرش داوود بود. توطئه و چك امنيتي بدين صورت بود كه عوامل اطلاعاتي مجاهدين خلق از كشور عراق به ربابه در ايران تلفن زدند و خود را از كارمندان اداره آموزش و پرورش اهواز معرفي كردند و از ربابه در مورد فرزندش داوود، سئوال كردند كه ما دوست او هستيم و حال نمي دانيم داوود كجاست؟ ربابه چون فكر مي كرد شايد آنان عوامل حكومت جمهوري اسلامي باشند، جواب داد، مگر شما داوود را دستگير و به زندان نبرده ايد؟ من كه 6 ماه است با وي قهرم و هيچ خبري از او ندارم.
ربابه شاهرخي همچنين نقل مي كند، زماني كه وي به سليمانيه عراق جهت سرنخ يابي به پايكاه مصباح واقع در مجموعه پايگاههاي ابراري، وارد شد با حيرت به زندان مخوفي برخورد كرد كه تمام تنش لرزيد و او هيچگاه باور نمي كرد تا سازماني كه سالها با جان و دل برايش كار كرده بود، زندان هم داشته باشد. سپس چندي بعد وقتي با خودروي پيك به كركوك مي رفت، راننده پيك از وي سئوال كرد، مادر بگو ببينم وقتي از زير زمين پايگاه مصباح پايين رفتي چه حالي به تو دست داد؟ مادر جواب داد كه با ديدن آن زيرزمين، تمام تنم لرزيد. او دوباره گفت، پسرتان داوود، همراه با 53 مجاهد ديگر حدود 50 روز در آنجا زنداني بودند.
در اثر مشاهده چنين صحنه هاي باورنكردني بود كه مادر رضوان يا ربابه شاهرخي، به اطرافش به ديده شك نگريست و به جستجوهاي بيشترش در روابط و مناسبات مجاهدين ادامه داد. وي سپس در اواسط سال 1364، زماني كه به طور تصادفي با فرزندش داوود، از شهر سليمانيه به سمت كركوك حركت مي كرد، در ميانه راه رو به فرزندش كرد و گفت، بگو ببينم پسرم مگر سازمان زندان دارد؟ داوود جواب داد، چطور مگر؟ آره سازمان زندان دارد و آنها زماني كه من در ايران و قطع با سازمان بودم به من شك بردند و با زنداني كردنم و با تحقيقاتي كه از ايران در رابطه با من به عمل آوردند، دانستند كه من مورد امنيتي نداشته و سالم هستم، اينچنين بود كه بعد از چك امنيتي، مرا از زندان آزاد كردند، اما من از زنداني شدنم اصلاَ ناراحت نيستم چون آن مورد چك امنيتي لازم بود، اما ناسزا گفتن و اين كه من مزدور جمهوري اسلامي هستم، بسيار رنجم مي داد و هنوز وجدانم ناراحت است.
داوود احمدي، پس از طي يك دهه همكاري حرفه اي با سازمان مجاهدين در ايران و عراق، در سال 1366 براي يك ماموريت خطرناك و شبهه برانگيز خود را آماده كرد. ماموريت فوق العاده خطرناك و مشكوك داوود اين بود كه در اوايل سال 1366 وي پس از ازدواج با دختري مجاهد در تشكيلات مجاهدين، روانه بغداد و پايگاه سعادتي شد. پايگاه سعادتي در بغداد محل اقامت مسعود رجوي رهبر مجاهدين بود. حدود يك ماه، تعداد 50 تن رزمنده مجاهد در آن پايگاه، به سرپرستي افسر عراقي به نام سروان خالد و عباس داوري از اعضاي بلندپايه و معتمد مجاهدين، به آماده سازي براي ماموريت خارج از عراق، مشغول به كار شدند. ماموريت، كشور عربستان، شهر مكه و مراسم حج آن سال بود. اعضاي مجاهد، همراه با گروهي از افسران عراقي، آموزش لازم را ديده بودند تا در مراسم حج آن سال با ظاهرسازي و ريش بلند به مكه رفته و با داشتن عكسهايي از رهبران جمهوري اسلامي، خود را از حجاج طرفدار جمهوري اسلامي جا زده و درگيري مابين حجاج معتقد به برائت از مشركين كه در نتيجه پس از فعاليت شان به درگيري با پليس عربستان مي انجاميد، اقدام نمايند و جو درگيري را دامن زنند. در آن درگيري كه چاشني ان�?جارش اعضاي مجاهدين خلق بودند، دولت عراق با ارسال نيروهاي مجاهد به اين ماموريت، ضمن چك و�فاداري آنان در خاك عراق، سعي بر آن داشت تا در ايام جنگ مابين ايران و عراق، دولت عربستان را از ايران دور و به سمت عراق بكشاند كه النهايه نيز موفق شد و بعد از آن واقعه بود كه آيت الله خميني رهبر انقلاب ايران پس از درگيري مكه، خطاب به رهبران عربستان گفت كه اگر او صدام حسين عراقي را ببخشد، حكام وهابي در عربستان را نخواهد بخشيد. در درگيري مكه كه باني و مبتكرش اعضاي مجاهدين بودند، 1450 تن كشته شدند كه از آن تعداد، 450 زوار ايراني و مابقي اتباع كشورهاي اسلامي ديگر بودند.
در سال1367، همسر اول داوود در عمليات نافرجام فروغ جاويدان/مرصاد، كشته شد و از آنجا كه داوود در سازمان داراي مسئوليتهاي حساسي چون فرماندهي گردان، مسئوليت تعميرگاه و مدتي هم محافظ شخص مسعود رجوي بود، دوباره در سال 1367 در سازمان ازدواج كرد و در حالي كه همسر دوم داوود، آبستن بود، در سال 1368، يكي از روزها خبر آوردند كه داوود احمدي خودكشي كرده است!
در اين رابطه، مادر داوود را سريعاَ به جلسه توجيهي دعوت كردند. مادر وقتي وارد جلسه شد، از فرماندهان سازمان مثل مهدي ابريشم چي، محبوبه جمشيدي و زهره اخياني را ديد كه در آن نشست حضور دارند. آنان فرماندهان سازمان، ابتدا با لحني گرم و دلجويانه با مادر برخورد كردند و حتي مهدي ابريشم چي به مادر صندلي براي نشستن تعارف كرد و به دنبالش چنان فلسفه بافي كرد كه اينها همه ظن مادر را برانگيخت و مادر در ابتدا با خودش فكر كرد، شايد دخترش پروانه كه در آن ايام آبستن بود، مرده است؟ ولي بعد از چند دقيقه، مهدي ابريشم چي شيرازه سخن را به دست گرفت و با طلبكاري و حق به جانب خطاب به مادر گ�فت، ميدوني آقاپسرت بريده و مي خواسته برود؟! به خاطر زنش كه در عمليات فروغ جاويدان كشته شده خودش رو دار زده و الآن هم جسدش در پزشكي قانوني است...!
اين خبر براي مادر داوود باوركردني نبود. مادري كه خود نيز دوران تنبيهي اش را در آشپزخانه سازمان سپري مي كرد، چرا اين كه قبل تر او در امداد سازمان كار مي كرد و از ديدن زخم و جراحت بيماران حالش بد مي شد و طاقت ديدن مرگ و مير همرزمانش را نداشت.
مادر در ابتداي شنيدن خبر مرگ فرزندش، بهت زده شد و غيظ و كينه از فرزندش به دل گرفت چرا اين كه فرزندش داوود با اين كارش مادر، همسر، برادر، خواهر، زنش و ايضاَ رهبري سازمان را تنها گذاشته است!
مهدي ابريشم چي پس از توجيهات فراوان در باب مرگ داوود، دوباره رو به مادرش كرد و گفت، با اين كارف پسرت آبروي سازمان در خطر است و ما از تو كمك مي خواهيم. مادر با عصبانيت جواب داد، من هر كاري از دستم برآيد براي آبروي سازمان انجام مي دهم. سپس ابريشم چي از مادر خواست تا فردا در تشييع جنازه فرزندش شركت كند كه مادر قبول نكرد تا اين كه يكي ديگر از فرماندهان خطاب به مادر مي گويد كه برادر(مسعود رجوي) مي خواهد تلفني با تو حرف بزند و او مي خواهد كه تو فردا نه به عنوان مادر بلكه به عنوان نماينده سازمان در تشييع جنازه پسرت شركت كني!
مادر با اين كه ناراضي بود، ولي با اصرار فرماندهان و سفارش رهبري سازمان در تشييع جنازه فرزندش داوود، شركت كرد. تعداد حاضرين 13 تن بودند كه جملگي در مقابل مادر داغدار به بگو و بخند مشغول بودند. آنها بر خلاف ديگر شهدايشان كه حتماَ اجساد را قبل از كفن و دفن بر گرد حرم امام حسين در كربلا طواف مي دادند، در مورد داوود اين مراسم را اجرا نكردند و تنها اجازه دادند تا در آخرين مرتبه مادرش جسد فرزندش را از نزديك رويت كند. مادر برخلاف تصورش كه فرزندش خودكشي كرده، ولي با ديدن جسد فرزند، بهت زده شد و با خود نجوا كرد كه اگر داوود خودكشي كرد، پس چرا مثال يك كودك معصوم آرميده و هيچ گونه آثار كبودي و خون مردگي بر گردن و صورتش ندارد؟ مادر در اين حين منقلب شد و به پيشداوري خود و گفتار رهبران مجاهدين ترديد كرد. ترديد ديگر مادر هنگام خاكسپاري داوود در گورستان وادي السلام كربلا بود. مادر به صحنه مشكوكي برخورد كرد و آن اين كه مزار داوود از جمع شهداي سازمان به دور بود و برخلاف مزارهاي ديگر كه از جلال و عظمتي برخوردار بودند، مزار داوود كاملاَ بي رنگ و رونق و پرت بود. سپس مادر از دور ديد كسي به فيلمبرداري از صحنه نمايش مشغول است و او با ديدن آن صحنه هاي مشكوك، از حال رفت و در آن شرايط همرزمانش به وي كمك نكردند و تنها چند تن عربي كه آن اطراف مشغول بودند، با مشاهده مادرف غش كرده، كمك كردند تا وي به هوش آيد. مادر با دريافت آن تحقيرها نسبت به خود و فرزندش، اين كه اولاَ روي سنگش همان اسم كارت شناسايي(عدم تعرض) داوود را حك كرده بودند، نام محمود اكبر قاسم، ثانياَ هيچ سنگ و يادگاري از فرزند جوانش باقي نيست، به محسن رضايي كه آنجا ايستاده بود، اعتراض كرد، شما كه اين همه امكانات و ثروت داريد، چرا گور فرزندم بايد بي هيچ نام و نشان و در اين گورستان گم و گور باشد؟ كه اعتراضش مورد قبول محسن رضايي و سازمان واقع نشد.
ربابه شاهرخي همچنين نقل مي كند، پس از ختم مراسم و در هنگام مراجعت از گورستان كربلا به بغداد، افرادي كه در مسير راه همراهم بودند، با كمال راحتي و خوشنودي به شنيدن موسيقي مشغول بوده و اساساَ توجهي به حال نزار من نمي كردند.
پس از چند روز از آن ماجرا و خاكسپاري داوود، دوباره جلسه توجيهي ديگري براي مادر برقرار كردند و در آن جلسه، مادر را توجيه كردند اين كه مادر در دادگاه شهادت دروغ بدهد و بگويد كه �?رزندش به خاطر زنش خود را كشته است!
در جلسه دادگاه، تمامي آن 13 تني كه در مراسم خاكسپاري داوود شركت داشتند، جملگي گواهي دادند كه داوود احمدي خود را به خاطر فراغ زن اولش حلق آويز كرده است! سپس رييس دادگاه از مادر مقتول خواست تا شهادت و توضيح بدهد كه فرزندش با چه كسي دعوا داشته و آيا صحنه قتل را به او نشان دادند يا نه؟ مادر در جواب گفت كه ما همه اعضاي يك خانواده ايم و هيچ گونه دعوايي با هم نداشته و نداريم! رييس دادگاه با حيرت سئوالات ديگري از مادر كرد كه در اين حين مترجم مجاهدين و افسر عراقي حاضر در جلسه، به تباني با همديگر پرداخته و سخنان مادر را به گونه ديگري ترجمه كرده و به عرض رييس دادگاه رساندند و سرانجام با خوشحالي تمام، جملگي حضار و شهود ابراز رضايت از كار دادگاه كردند و راضي شدند به نتيجه دادگاهي كه در ارتباط با مرگ مشكوك داوود احمدي، صورت گرفته بود.
سرانجام با مرگ داوود احمدي در سال 1368 در سازمان، ربابه شاهرخي مادر، خواهر، برادر، همسر و ديگر اعضاي خانواده اش به مرور، در فعاليت با سازمان تامل ديگري كردند، سپس جملگي كناره گرفته و جدا شدند و هم اكنون همسر و فرزند 14 ساله داوود احمدي، در شهر يوتوبوري سوئد زندگي مي كنند.(1)
پي نوشت:
1ـ گفتگو با ربابه شاهرخي، مادر و همرزم قرباني، سوئد، اكتبر سال
..............................................................................................................................................
در مورد قربانیان و مفقودین در سازمان مجاهدین خلق
کنکاشی در قتل علی زرکش (1)
محمد حسین سبحانی

یکی از حلقه های پنهان و ناشناخته در مناسبات و روابط درونی سازمان مجاهدین خلق، چگونگی حذف، حبس و سرانجام به مسلخ فرستادن علی زرکش فرد شماره ۲ سازمان در عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" می باشد. برای من نیز که در سال های۱۳۷۰ و ۱۳۷۱ در معرض اخبار و اطلاعات و آرشیو درونی" ستاد امنیت " و " ستاد پرسنلی " سازمان مجاهدین خلق بودم، نکات بسیار مبهم در مورد چگونگی کشته شدن وی در عملیات باصطلاح " �فروغ جاویدان " وجود دارد که امیدوارم در آینده ابعاد این " راز" بیشتر روشن شود و از همین زاویه نیز تلاش کرده ام که کنکاشی در مورد قتل علی زرکش داشته باشم.
در این تردیدی نیست که زندان، شکنجه و قتل اعضا و مسئولین منتقد سازمان مجاهدین ، بویژه تصفیه علی زرکش به عنوان فرد شماره دو سازمان، ریشه در ساختار " فرقه گرایانه " و استراتژی " مبارزه مسلحانه" این گروه دارد. الگو برداری رهبری سازمان مجاهدین از شیوه های استالین برای حذف رقیبان و ترویج فرهنگ خشونت طلبی نیز ناشی از این ساختار و استراتژی می باشد.
به واقع عملکرد استالین رهبر اتحاد جماهیر شوروی در قبال مخالفین خود در حزب کمونیست شوروی و تبعید و پرونده سازی برای مخالفین سیاسی خود نشانه کاملی از ترور سرد و سرکوب پنهان می باشد.
استالین به دلیل مشارکت در سرنگون کردن حاکمان خشونت طلب قبلـی (حکومت تزاری روسیه) به آسانی می توانست به مردم شوروی بقبولاند که با دشمنان واقعی می جنگد و خائنان را از بین می برد. اتهامات اعضا و مسئولین منتقد حزب کمونیست آنچنان سنگین بود و آنقدر تکرار می شد که احتمال یک فریبکاری سیستماتیک غیر ممکن به نظر می رسید و سرنوشت مخالفین سیاسی و دگراندیشانی که ربوده و مفقود می شدند در پرده ای از سکوت در مطبوعات سالهای ۱۹۳۶ و ۱۹۳۷ چاپ مسکو سپری می شد. بازداشت صد ها تن از مسئولان حزبی در هیچکدام از روزنامه ها منعکس نشد، حتی افراد نزدیک و مؤثر حزب کمونیست شوروی نیز در جریان بازداشت ها قرار نمی گرفتند.
استالين توانست از 53 نفر عضو كميته مركزي حزب کمونیست ده ها نفر را با روش های خود خذف کند و این امر فقط در یک فضای بسته اماکن پذیر بود. استالین توانست حتی رقیب قدرتمند سیاسی خود تروتسکی را که به همراه بوخارین و زیوانوفو خودش تحت رهبری لنین قرار داشتند، را از میدان قدرت خارج کند. او ابتدا تروتسکی را با همین هدف به ترکیه تبعید کرد و سپس تروتسکی از دولت فرانسه و سپس نروژ پناهندگی گرفت و در آن کشورها اقامت گزید. تروتسکی هنگام اقامت در نروژ بر اثر فشارهای بین المللی استالین بر کشور نروژ، ناگزیر به مکزیک رفت. او در آنجا توسط حدود ۱۵ الی ۲۰ نفر از اعضای حزب کمونیست مکزیک مورد تهاجم و " ترورگرم " قرار گرفت، ولی تروتسکـی از این ترور جـان سالم به در برد. ولی در نهایت استالین چند ماه بعد توانست با رخنه دادن یک فرد نفوذی در محیط کار تروتسکی، او را به قتل برساند.
تاکتیک " ترور سرد " و حتی اقدام به " ترور گرم " در مناسبات فرقه ای سازمان مجاهدین در عراق نیز وجود داشته است. بسیاری از کادرها و مسئولین سازمان مجاهدین به دلیل مخالفت با " مبارزه مسلحانه " و داشتن دیدگاه های انتقادی، بطور پنهانی دستگیر و به سلول های انفرادی منتقل می شدند و این امر فقط در یک ساختار و تشکیلات بسته امکانپذیر است، چنانچه در یک واحد اجتماعی بسته و حصار کشیده شده اعم از خانواده ، محله ، شهر ، کشور یا یک حزب و سازمان سیاسی فساد و قتل و خشونت میسر تر است. در يك فضاي باز و عمومي اين كار امكان پذير نيست. چطور ممكن است افرادی مانند مجيد شريف واقفي، محمد یقینی، مرتضی هودشتیان، سعید نوروزی، غلامعلی حدادی و... به قتل برسند؟
این امر فقط در یک تشکیلات بسته و توتالیتر امکان پذیر است. با چه مکانیزمی اعضای سازمان و افکار عمومی از این قتل ها مطلع نشده اند؟
و اگر کس یا کسانی شجاعت داشتند و این قربانیان و مفقودین و مناسبات خشونت طلبانه درون آن را افشا کردند، عاملین قتل ها یعنی رجوی ها، افشاکنندگان قتل ها و قربانیان و مفقودین را عاملین رژیم شاه و جمهوری اسلامی بنامند.
اساساً یکی از هدف های آقای رجوی در بکارگیری سلول های انفرادی، مخفی ماندن دستگیری ها و درز نکردن خبر آنها به درون و بیرون تشکیلات بود. رجوی برای پنهان ماندن دستگیری اعضا و مسئولین منتقد سازمان، انتقال تشکیلاتی و تغییر محل کار و فعالیت فرد از یک قرارگاه به قرارگاه دیگر و یا اعزام به یک مأموریت تشکیلاتی را، برای دیگر اعضا صحنه سازی می کرد و سپس �?رد را به زندان انفرادی منتقل می کرد.
برای اکثریت اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین دلایل انتقادات و زندانی شدن علی زرکش مخفی مانده است، و بدون تردید یکی از حلقه های پنهان و ناشناخته در مناسبات و روابط درونی سازمان مجاهدین خلق، چگونگی حذف، حبس و سرانجام به مسلخ فرستادن علی زرکش فرد شماره ۲ سازمان در عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" می باشد. برای من نیز که در سال های۱۳۷۰ و ۱۳۷۱ در معرض اخبار و اطلاعات و آرشیو درونی" ستاد امنیت " و " ستاد پرسنلی " سازمان مجاهدین خلق بودم، نکات بسیار مبهم در مورد چگونگی کشته شدن وی در عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان " وجود دارد که امیدوارم در آینده ابعاد این " راز" بیشتر روشن شود و از همین زاویه نیز تلاش کرده ام که کنکاشی در مورد قتل علی زرکش داشته باشم.
اما علی زرکش که بود؟
علی زرکش متولد ۱۳۲۸ شهر مشهد بود و از سال ۱۳۴۷ وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد. وی ابتدا توسط کاظم ذوالانوار از اعضای مرکزیت اولیه سازمان مجاهدین عضو گیری شد. او در سال ۱۳۵۱ توسط ساواک دستگیر شد و در آستانه سال ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد. علی زرکش از طریق خواهرش فتحیه زرکش ــ همسر دکتر حسین باقرزاده ــ با خانواده باقرزاده ها نیز نسبت فامیلی داشت. وی بعد از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ با مهین رضایی خواهر "رضایی ها" ازدواج کرد.
قبل از ادامه بحث و کنکاش در مورد قتل علی زرکش، لازم به یادآوری است که وی نیز در انحراف سازمان مجاهدین و تبدیل استراتژی سازمان، از مبارزه مسالمت آمیز سیاسی و اجتماعی به "مبارزه مسلحانه" و تروریستی بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقش کلیدی داشته و انتقادات مشخص خودش را دارد. ولی به نظر می رسد که وی متوجه اشتباه استراتژیکی سازمان در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ شده بود و به همین جهت خواستار تجدید نظر در استراتژی سازمان و " مبارزه مسلحانه " بوده است و حاضر نبوده که اشتباه آغاز " مبارزه مسلحانه " و "قیام مسلحانه شهری " را با تشکیل " ارتش آزادیـبخش" و "جنگ کلاسیک" جبران و تصحیح کند. البته می توان رد پای اختلافات علی زرکش با مسعود رجوی را تا درون زندان های شاه نیز ردیابی کرد، ولی آقای مسعود رجوی به مرور توانسته بود وی را به زیر سیطره خود در بیاورد.
آقای لطف الله میثمی در صفحه ۱۴۰ کتاب خاطرات خود به نام " آنها که رفتند " در مورد علی زرکش می نویسد:
« سال ۱۳۵۵ وقتی که من ( لطف الله میثمی ) به زندان قصر بند چهار و پنج و شش رفتم، یک ملاقات چهار ساعته با علی زرکش داشتم. او محو شخصیت کاظم ( ذوالانوار) بود و می گ�?ت:
" در حالیکه مسعود رجوی کتاب هگل می خواند و فعالیتی در زندان نداشت، کاظم عملاً تشکیلات زندان و جنبش مسلحانه را اداره و ارتزاق می کرد."( پایان نقل قول)
« به نظر می رسد این گناه نا بخشودنی که علی زرکش با وجود مسعود رجوی محو شخصیت ذوالانوار قرار گرفته، بعد ها از چشم رجوی پنهان نمانده و سرانجام در خلع رده و محکومیت به اعدام علی زرکش خودش را نشان داده است.»
مسعود رجوی هنگام معرفی علی زرکش ( بعد از کشته شدن موسی خیابانی در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ در تهاجم نیروهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی به پایگاه تیمی وی ) به عنوان جانشین مسئول اول سازمان مجاهدین در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۶۲ چنین نوشت:
" برادر مجاهد علی زرکش مدارج خطیر انقلابی را در چارچوب سازمان مجاهدین خلق ایران، یک به یک طی نموده و به عنوان یکی از ارزنده ترین رهبران از خلال تمامی این آزمایشات موفق و سر فراز بیرون آمده است."
همچنین در جای دیگری در نشریه مجاهد در ستایش از جایگاه تشکیلاتی علی زرکش چنین آمده است:
" از اول اردیبهشت سال ۱۳۵۴ مسئولیت رهبری کلیه اعضا و هوادران سازمان در همـه بند های سیاسی زندان قصر ( مرکب از هشت بند) به عهده برادر مجاهد علی زرکش قرار گرفت.لازم به یاد آوری است که در این مقطع مسعود رجوی و موسی خیابانی در زندان اوین بودند و در زندان قصر حضور نداشتند." ( پایان نقل قول )
نقل قول بالا از نشریه مجاهد نشان می دهد که علی زرکش تا قبل از کشته شدن موسی خیابانی، نفر شماره ۳ سازمان تلقی بوده است که یک مـاه بعد از ۱۹ بهـمن ۱۳۶۰ به عـنوان جانشـین مسعـود رجـوی معـرفـی می شود. واقعیت این است که زرکش تنها کسی بود که می توانست در برابر انحراف، دیکتاتوری و شکل گیری یک فرقه تمام عیار در مقابل رجوی مقاومت کند. اگر چه علی زرکش در اتخاذ استراتژی نادرست و تروریستی " مبارزه مسلحانه " در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقش اساسی داشته، ولـی به نظر من به عـنـوان یکـی از مسـئولین سـابق این سازمـان علی زرکش نقش تاریخی خود را در مقابل انحراف در سازمان مجاهدین به میزان توان و واقعیت های موجود ایفا کرده است. اگر چه او می توانست بهتر از این عمل کند، ولی باید به شرایط و موقعیتی که او در زندان انفرادی ( ساختمان بقایی در بغداد ) داشته است، نیز توجه کافی نمود.
اما آنچه که مانع پی بردن افکار عمومی به نقش مقاوم و مبارزه منفی علی زرکش علیه سیاست های رجوی شده است، به اتخاذ و بکارگیری شیوه های مخفی و پنهان استالینیستی برای سرکوب مخالفین سیاسی، از جانب مسعود رجوی برمی گردد.
در صفحه ۴۳ از کتاب "اسناد مکاتبات من و مسعود رجوی" نوشته آقای شاهسوندی عضو سابق شورای مرکزی و از مسئولین قدیمی سازمان مجاهدین آمده است:
" آن نیمه شب مهر ماه ۱۳۶۵، که محمد علی جابرزاده انصاری در نشستی که به همین منظور تشکیل شده بود، بدون هیچ مقدمه و تنها با گرفتن تضمین های فداد و غلاظ باصطلاح دو قبضه دائر برفاش نکردن این مهمترین سفر تاریخ سازمان، بدون ذکر هیچ دلیل و برهانی (چه از جانب علی زرکش و چه از جانب سازمان) گ�?ت که در جلسه ای با حضور مسعود و مریم و دفتر سیاسی سازمان علی زرکش به خیانت متهم شده و خودش قبول کرده و حکم اعدامش هم صادر شده است." (پایان نقل قول)
اما بعداً حکم اعدام علی زرکش به زندان تخفیف پیدا کرد و در ساختمان بقایی در بغداد بازداشت و زندانی شد. در همین پیوند آقای رجوی در نامه ای به دستخط خود خطاب به آقای سعید شاهسوندی نوشته است:
"برادرمان علی زرکش هم حی و حاضر است و می توانی بیایی (به تاکتیک آقای رجوی برای آوردن سعید شاهسوندی از پاریس به بغداد توجه کنید. ) و بنشینی و با او از نزدیک صحبت کنی. آنوقت خواهی دید آن مدتی را هم که در اینجا از دید بعضی ها مخفی بود بخاطر این بود که دشمن در باره تغییر موضع او! بر ما پیشدستی! نکند." ( پایان نقل قول )
تا به حال آقای رجوی رهبر فرقه سازمان مجاهدین پاسخ نداده است که تغییر موضع علی زرکش از چی به چی بوده است؟ و چرا باید"تغییر موضع" علی زرکش حکم اعدام!! داشته باشد؟

از کتاب " اسناد مکاتبات مسعود رجوی و من" ص�?حه ۱۰۲ به قلم آقای سعید شاهسوندی.
من آخرین بار که علی زرکش را از نزدیک دیدم، نوروز ۱۳۶۷ در قرارگاه اشرف بود. رجوی وی را بعد از عفو از " زندان بقایی در بغداد " آزاد کرده بود ولی هـنوز در قرارگـاه بدیع زادگان تحت الحفظ قـرار داشت و بـرای "عادی سازی"او را به قرارگاه اشرف آورده بودند.
مـن در آن مقطـع بخـاطر غـرق بودن و غـرق کـردنم در انبوه کـارهای اجـرایـی نمی توانستم ابعاد سیاسی و استراتژیکی ماجرای علی زرکش را متوجه شوم. اساساً آن زمان من فکر می کردم که فقط رده تشکیلاتی وی گرفته شده و تحت برخورد قرار گرفته است، اما چرا و به چه دلیلی مسئولیت سازمانی وی گرفته شده است، نه من و نه افراد دیگر چیزی نمی دانستیم. انبوه کار اجرایی که اساساً برای مشغول نگهداشتن اعضای سازمان تولید و خلق می شد، اجازه نمی داد ذهن من و دیگر اعضا و مسئولین سازمان به سمت " چرا " های مختلف برود.
مراسم عید نوروز در آن سالها عمدتاً در قرارگاه اشرف و در سالن اجتماعات این قرارگاه برگزار می شد و کلیه اعضا و مسئولین سازمان را از قرارگاه های مختلف به قرارگاه اشرف می آوردند. مسعود رجوی و مریم رجوی نیز برای مراسم عید نوروز از قرارگاه بدیع زادگان به قرارگاه اشرف می آمدند.
معمولاً بعد از صحبت های مسعود رجوی و مریم رجوی در نشست عمومی به مناسبت سال جدید، آنها به محل استقرارشان می رفتند. به همین جهت وقت بچه ها آزاد بود که یکدیگر را ببینند و روبوسی کنند و سال نو را به یکدیگر تبریک بگویند. یادم هست هر وقت که فرد مقابل را می بوسیدیم، به یکدیگر می گفتیم:
" انشاالله سال جدید، سال سرنگونی رژیم است و نوروز آینده در میدان آزادی!!"
ما از سال ۱۳۶۱ هر سال و در هر عـید نوروز مطلب بالا را تکرار مـی کردیم. ولی حداقل از نوروز ۱۳۶۱ حدود بـیـست و ســه سـال گـذشته است و به دلـیل اتخاذ استراتژی نادرست " مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه " در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، رژیم جمهوری اسلامی سرنگون نشده است.
از این بحث بگذریم.
در هر صورت مراسم عید نوروز فرصتی بود که بچه ها همدیگر را ببینند و با یکدیگر تا حدودی گپ بزنند. من در این مراسم به مناسبت سال جدید در قرارگاه اشرف با مهدی کتیرایی (1) که مدتی در "بخش دانشکده" در شهر کرکوک تحت مسئولیت وی قرار داشتم، در حال صحبت و حال و احوالپرسی بودم.
مهدی کتیرایی از اعضای دفتر سیاسی بود که بعد از اعلام تأسیس ارتش آزادیبخش توسط مسعود رجوی تحت برخورد قرار گرفت. به قول سازمان وی نمی توانست تفکر "مبارزه چریک شهری" که دیدگاه میکرو (حداقل) از نظر مسعود رجوی محـسوب می شد، را کنار بگذارد و به ضرورت تشکـیل ارتش آزادیبخش و "جنگ کلاسیک" که رجوی آن را دیدگاه ماکرو (حداکثر) ارزیابی می کرد، روی بیاورد و به همین دلیل مهدی کتیرایی تحت برخورد قرار گرفت. من بعد ها در سال ۱۳۷۱ وقـتـی که در " ستـاد امـنیت " بودم از صـحبت های میرحسین مـوسوی سیـگاری نیا متوجه شدم که مهدی کتیرایی نیز مدتی بازداشت و در زندان بوده است.
در هـر صورت ما در حال صحبت با یکدیگر بودیم که چشم کتیرایی به زرکش افتاد. او مثل کسی که گم گشته ای را پیدا کرده باشد سریع از من خداحافظی کرد و به طرف علی زرکش دوید. من از دور به برخورد های کتیرایی و علی زرکش دقت می کردم. به جمع آنها مجید حریری و حمید رضا رابونیک (2) هم اضافه شدند.
لازم به یادآوری است که چهره و قیافه علی زرکش برای بسیاری از اعضای سازمان نا شناخته بود و تنها افرادی که به ستاد انزلی (3) در تهران تردّد داشتند، چهره وی را از نزدیک دیده بودند. ضمن اینکه در " فاز سیاسی " (۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰) و همچنین بعد از شروع " مبارزه مسلحانه " عکسی از وی در نشریه های سازمان به چاپ نرسیده بود.
البته علی رزکش در " فاز سیاسی " در یک مناظره تلویزیونی بدون اعلام موقعیت تشکیلاتی اش، به نمایندگی از سازمان شرکت کرد، ولی به جز آن تک مورد اسم و تصویر او در جایی نیامد. وی در انتخابات مجلس شورای ملی که سازمان تمام کادرهای با سابقه خود را وارد رقابت انتخاباتی کرده بود، نیز کاندیدا نشده بود.
ویژگی هر چهار نفر، یعنی علی زرکش، مهدی کتیرایی، مجید حریری و حمید رضا رابونیک این بود که هر کدام به شکلی بر سر مسائل سیاسی و استراتژیکی با سازمان و مسعود رجوی اختلاف نظر داشتند و نهایتاً هر کدام نیز به طریقی جان باختند.
من وقتی خودم به زندان و سلول انفرادی سازمان افتادم، در زندان برخوردهای زرکـش و حمید رضا رابـونیک و مهدی کتیرایــی و مجید حریـری به یادم مـی آمد و تازه در زندان و سلول انفرادی متوجه پیام و سلام و علیک خاص و تجمع آنها با علی زرکش می شدم.
قسمت آخر این مطلب در روزهای آینده در سایت آوا خواهد آمد.
زیرنویس ها:
(1) مهدی کتیرایی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین و از زندانیان سیاسی رژیم شاه بود. وی بعد از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از مسئولین "نهاد کارگری" و "بخش اجتماعی" سازمان بود. وی معاونت محمد ضابطی را در ستاد فرماندهی تظاهرات ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ در تهران برعهده داشت.او بعد از شروع استراتژی " مبارزه مسلحانه " در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ از فرماندهان ارشد تیم های عملیاتی سازمان در ایران بود. وی در کردستان و سپس عراق مسئول آموزش و سازماندهی بخش چریک شهری سازمان مجاهدین تحت عنوان " دانشکده " بود. محل اولیه آموزش چریک شهری در پایگاه منصوری در روستای کهریزه واقع در استان سلیمانیه عراق بود. سپس محل آموزش تیم های عملیاتی سازمان به شهر کرکوک و سرانجام به شهر بغداد و پایگاهی به نام ملک مرزبان منتقل شد. مهدی کتیرایی بعد از" انقلاب ایدئولوژیک " سال ۱۳۶۴، عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین بود که با تشکیل ارتش آزادیبخش در سال ۱۳۶۶ به علت مخالفت و انتقاد خطی با آن تحت برخورد تشکیلاتی قرار گرفت و چند رده تشکیلاتی تنژل پیدا کرد و سرانجام بازداشت شد. وی در عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان " به سرنوشت علی زرکش و مسعود عدل و منصور بازرگان و مهین رضایی دچار شد.
(2) حمید رضا رابونیک از اعضای قدیمی سازمان بود که در انتخابات مجلس شورای ملی در سـال ۱۳۵۸ یکــی از کانـدیداهای سازمــان در اسـتان خـراسان بود. بعـد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و شروع مبارزه مسلحانه یکی از فرماندهان استان گیلان شد. وی در سال ۱۳۶۴ به بحث های "انقلاب ایدئولوژیک" و ازدواج مسعود با مریم رجوی انتقاد داشت و به همین دلیل از جایگاه تشکیلاتی اش در لیست شورای مرکزی سازمان در سال ۱۳۶۴ پایین آمد. وی در " فاز سیاسی" با لیدا نسب زاده یکی از اعضای سازمان ازدواج کرد و سرانجام در عملیات " فروغ جاویدان " قربانی شد. همسر وی لیدا نسب زاده بعد از کشته شدن حمید رضا رابونیک به دستور تشکیلات به عقد علیرضا کرمعلی در آمد که علیرضا کرمعلی نیز در بحران تجاوز صدام حسین به کویت و در جریان کشتار و درگیری های سازمان مجاهدین با کرد ها، در شهر "طوز" از شهرهای کرد زبان عراق کشته شد.
(3) ستاد انزلی نام پایگاه اصلی و علنی سازمان بعد از انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بود. این پایگاه یک ساختمان شش یا هفت طبقه در خیابان طالـقانـی، خـیابان فـرعـی انزلـی واقـع شده بود که به هـمین نام معروف شد. اکثر مسئولین ارشد سازمـان مانند رجوی، خیابانی، علـی زرکش و ابریشمـچی تا قبل از مخفی شدن در این پایگاه مشغول فعالیت بودند و یا به آن تردّد می کردند
.........................................................................................................................................
در مورد قربانیان و مفقودین در سازمان مجاهدین خلق
کنکاشی در قتل علی زرکش (2)
محمد حسین سبحانی

همانطور که در قمست اول این کنکاش مطالعه کردید، در نامه مسعود رجوی که با دست خط خود به آقای سعید شاهسوندی نوشته بود ، علت زندانی کردن زرکش را ( رجوی آن را پنهان نگاه داشتن زرکش از انظار نام برده است) تغییر موضع وی دانسته است، که به دلیل اینکه دشمن متوجه تغییر موضع او نشود، مدتی از انظار پنهان بوده است.
ادامه مطلب:
اما تغییر موضع! علی زرکش چه بوده که مجازات اعدام و زندان توسط سازمان مجاهدین را در پی داشت؟
اگر چه رجوی تاکنون در این مورد سکوت مطلق کرده است، ولی می توان حدس زد که با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در سال ۱۳۶۴ و نتیجه ندادن استراتژی " مبارزه مسلحانه " و سپس راه انداختن " انقلاب ایدئولوژیک " و ازدواج مسعود و مریم رجوی، " تغییر موضع " علی زرکش چه خواستگاهی داشته و چگونه مسعود رجوی توانسته با " ترور سرد" علی زرکش و دیگر منتقدین سیاسی و استراتژیک خود را حذف کند.
اگر به زمان محاکمه و زندانی کردن علی زرکش در آبان ماه سال ۱۳۶۴ (1) نگاهی بیندازیم و مسائل مهم سیاسی و تشکیلاتی که سازمان در آن مقطع با آن درگیر بوده و می توانسته موجب اختلاف نظر و"تغییر موضع" علی زرکش شود را مرور کنیم، با سه موضوع مهم برخورد خواهیم کرد.
۱ـ ازدواج مسعود رجوی و مریم عضدانلو در سال ۱۳۶۴
براساس آنچه تاکنون سازمان مجاهدین بطور رسمی اعلام کرده است. علی زرکش نویسنده بیانیه شورای مرکزی درمورد ضرورت طلاق مریم عضدانلو از ابریشمچی و سپس" ازدواج مسعود رجوی با مریم عضدانلو" در۳۰ خرداد ۱۳۶۰ می باشد. در صفحه ۱۲بیانیه مورد اشاره آمده است:
« ما در راس هرم رهبـری خود و صرفاً در همـین نقطه خـواستار یـگانگـی هـر چه بیــشتر و نا مشروط طــرفین منجمـله یگانگــی خانوادگـی آنــها بـودیم و به هیچ وجه نمی توانستیم و نمی باید کمترین دوگانگی یا مشروط بودن این رهبری را به غیر آن، پذیرا شویم.» ( پایان نقل قول )
آقای مسعود رجوی نیز در مراسم ازدواج خود با مریم عضدانلو در پاریس ( شهرک اوورـ سورـ واز) گفت:
« پیشنهاد را علی زرکش فرستاده بود و عقل خودم !! به این پیشنهاد ( ازدواج با مریم عضدانلو) راه نبرده بود (2)....... بعدها شنیدم که علی زرکش در رابطه با همین پیشنهادی که خودش �?رستاده بود ملتهب و مریض هم شده بود و......بعد نوشته محمود عطایی رسید .... بله این دو کوه مرد، این دو شیرآهن کوه مرد با مریم و مهدی عزم ما را جزم کردند.» (خط کشی های زیر متن از نگارنده است.)
بنابراین براساس گفته های سازمان مجاهدین و مسعود رجوی و همچنین شواهد مستندی که وجود دارد دلیل اصلی" تغییر موضع" علی زرکش نمی توانسته ازدواج مسعود رجوی و مریم عضدانلو و بحث های "انقلاب ایدئولوژیک" باشد.
۲ـ انتقال مرکز ثقل تشکیلاتی و سیاسی سازمان به عراق.
بحث روابط با عراق بعد از ملاقات مسعود رجوی با طارق عزیز معاون نخست وزیر وقت رژیم صـدام حسین در ۱۹ دی ۱۳۶۱ آغاز شد و روابـط گسـترده مالی و تدارکاتی و تسلیحاتـی از همان وقت بین سازمـان و عـراق بوجود آمد. این مسئله نشان می دهد که علی زرکش با این ارتباطات و مناسبات باصطلاح سیاسـی با عـراق مشکلـی نداشته است. ضـمن اینکه در آبان ۱۳۶۴ که زمان دستگیری علی زرکش و انتقال وی به زندان بوده، اساساً بحث انتقال مرکز ثقل سیاسی و تشکیلاتی سازمان و رفتن مسعود رجوی به عراق (3) مطرح نشده بود. بنابراین می توان نتیجه گیری کرد که محور اختلاف علی زرکش با مسعود رجوی و " تغییر موضع" وی "روابط با عراق" هم نبوده است.
۳ـ استراتژی مبارزه مسلحانه:
امـا آخـرین مـوضـوع مهم سـیاسـی و تشـکیلاتـی کـه در قـبل از آبـان مـاه ۱۳۶۴ می توانسته مورد اختلاف نظر، و به قول آقای رجوی " تغییر موضع " علی زرکش شده باشد، به جمع بندی سالیانه استراتژی سازمان در مهر ماه هر سال برمی گردد.
حداقل در سه سال متوالی در سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ جمع بندی های استراتژی "مبارزه مسلحانه" بین �?اصله زمانی اواخر تابستان تا اوایل پاییز صورت گرفته است و این تاریخ دقیقاً با زندانی شدن علی زرکش در آبان ماه ۱۳۶۴ هم زمان می باشد و می توان گفت که اختلاف علی زرکش با مسعود رجوی پیرامون نتیجه ندادن استراتژی "مبارزه مسلحانه" برای سرنگونی رژیم بوده است.
جدا از شـواهدی که نشان می دهد، اختلاف علی زرکش با مسعـود رجـوی پیرامون " مبارزه مسلحانه " بوده است، من یک بار شخصاً در اواخر سال ۱۳۶۸ نقل قولی را در همین رابطه از مهدی افتخاری ( 4) شنیده ام. در سال ۱۳۶۸ و بعد از بحث های " انقلاب ایدئولوژیک " که منجر به طلاق های اجباری شد، مهدی افتخاری به علت مخالفت با آن تحت برخورد تشکیلاتی قرار گرفت و تمامی مسئولیت های گذشته وی از او گرفته شد. وی و عـلیرضا معـدنچـی (5) و من تحت مسئولیت زهره شفایـی (6) در بـخش آمـوزش کار می کردیم. یک روز با مهدی افتخاری در اتاق کار نشسته بودیم و با یکدیگر صحبت می کردیم و وارد باصطلاح بحث های محفلی!! شدیم، او می گفت:
"علی بر سر نحوه کشاندن نیروی اجتماعی و مردم به میدان مبارزه علیه رژیم با مسعود اختلاف نظر داشت "
جدا از این نقل قول مهدی افتخاری که عضو دفتر سیاسی وقت سازمان در زمان دستگیری علی زرکش بود، می توان به مضمون نامه های علی زرکش به همسرش مهین رضایی قبل از عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان" نیز اشاره کرد.
البته سازمان مجاهدین مدعی است که این نامه ها قلابی می باشد و توسط رژیم جمهوری اسلامی دستخط علی زرکش جعل شده است که البته می توان حدس زد براساس همان استدلالی که علی زرکش زندانی شد،( یعنی جلوگیری از سواستفاده رژیم) این دروغ (جعل شدن نامه های علی زرکش توسط رژیم) نیز براساس همان استدلال در سازمان توجیه و امکان طرح پیدا می کند.
علی زرکش در نامه ای برای همسرش مهین رضایی که در یکی از نشریات سازمان ( نشریه انجمن دانشجویان مسلمان خارج از کشور شماره ۱۴۵ و ۱۴۸ ) در شهریور۱۳۶۷ به چاپ رسید، نوشته بود:
« مسعود و بدنبال آن مرکزیت تصمیم به عملیات نهایی گرفته اند با این ذهنیت که اولاً بدلیل وضعیت متزلزل رژیم و بریدگی نیروهایش مانع عمده ای بر سر راه نیست. ثانیاً کلیه عملیات گذشته با موفقیت روبرو شده، ثالثاً پای اصلی ثبات نظام شکسته است و.... صحبت هایی که قبل از بوجود آمدن شرایط جدید داشتیم، صحبت از حرکت بهمن وار توده ها بود و این برخلاف گفته های مسعود در نشست است که در تشریح عملیات، روی پارامتر مردم جایی باز نکرد و میخواهد با یک ضربه تنه رژیم را واژگون کرده و مردم را به صورت تماشاچی پشت رینگ نگهدارد.آنجا که در مقابل سوال یکی از خواهران مبنی بر احتمال عدم حمایت مردم گفت که مردم اگر با ما نیستند، بر ما هم نیستند و مردم تابع قدرتند و پس از این که که قدرت به نفع ما چربید، آنــها هم خواهند آمد. و نتیجه عملی این خط یعنی حرکت جدای از توده ها، یعنی اراده گرایی............این شرایط عیناً هفت تیر و یادآور آن روزهاست و این بار چندم است که سازمان از همان سوراخ گزیده می شود، و به یک اشتباه استراتژیک دیگر تن می دهد و این هم چیزی نیست جز سر فرود آوردن در مقابل شرایط که تحمیل گشته و این خود صد مرتبه بدتر از خودبخود گرایی است که به من نسبت می دادند.... زمانی که وضعیت من اینطور نبود، طی بحث هایی با مسعود و حمید ( محمود عطایی) و شریف( مهدی ابریشمچی) و.......... داشتیم بارها گفتم حرکتی که پشتوانه آن مردم نباشند، با یک بند و بست و با یک تغییرفاز رژیم، مواجه با بن بست خواهد شد و...»
( پایان نقل قول)
قسمت آخر این مطلب در روزهای آینده بر روی سایت آوا خواهد آمد.
زیرنویس ها:
(1)جلسه اصلــی محاکمه علی زرکش حدود پنــج ماه بعـــد از ۳۰خرداد ۱۳۶ و ماجراهای موسوم به "انقلاب ایدئولوژیک" برگزار شده بود.
( کتاب "اسناد مکاتبات مسعود رجوی و من" به قلم آقای سعید شاهسوندی)
(2) البته این بدین معنی نیست که سخنان مسعود رجوی در مراسم ازدواج خود با مریم عضدانلو در ۳۰خرداد ۱۳۶۰ درست و صحیح می باشد و واقعاً پیشنهاد ازدواج با مریم عضدانلو و انقلاب ایدئولوژیک به ذهن علی زرکش و محمود عطایی رسیده باشد، چرا که اساساً خالق این تئوری شخص مسعود رجوی بوده است. ولــی برای اینکه میزان گناه این مسئله را از روی دوش خود کاهش دهد، چنان می گوید. چنانچه در مراسم دیگری مسعود رجوی گفته بود که مریم( عضدانلو) و مهدی (ابریشمچی) بدون اطلاع من از یکدیگر طلاق گرفته بودند.( جهت اطلاعات بیشتر پیرامون این موضوع می توانید به مقاله نگارنده تحت عنوان" نگاه جدید سازمان مجاهدین به بحث طلاق و انقلاب ایدئولوژیک بعد از سرنگونی صدام حسین " در آرشیو سایت مهدیس مراجعه کنید.
(3) در ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۶۵ شورای ملی مقاومت با صدور بیانیه ای اعلام کرد که بنا به تصمیم شورا، محل اقامت مسئول شورا از اروپا به خاک کشور عراق منتقل می شود. در این پیوند در صفحه ۱۰۱ کتاب ارتش آزادیبخش ملی ایران نوشته شده است:
"شورای ملی مقاومت این انتقال را برای گسترش و سازماندهی نیروهای مسلح انقلاب از نزدیک امری لازم و آخرین گام برای عبور به خاک میهن می داند."
خط کشی زیر مطلب از نگارنده است.
همچنین در همین صفحه از کتاب می خوانیم:
"در ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ مسعود رجوی مسئول شورای ملی مقاومت کشور فرانـسه را به مقصد عراق ترک گفت و در فرودگاه بغداد رهبر مقاومت مورد استقبال رسمــی قرار گرفت. متعاقباً دیدار وی با آقای صدام حسین رئیس جمهوری عراق سیاست صلح مقاومت ایران را در بالاترین سطح تثبیت کرد."
(4) مهدی افتخاری با نام های تشکیلاتی "فرمانده فتح الله" و "ناصر" یکی از مسئولین قدیمی سازمان مجاهدین خلق است که از سال ۱۳۶۸ خواستار خروج از این سازمان می باشد، ولی آقای رجوی با زندان و فشارهای مختلف تشکیلاتی مانع جدایی وی شده است. وی از زندانیان سیاسی رژیم شاه می باشد که بعد از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ مسئولیت سازماندهی نیروهای سازمان در ارتش و سپاه و مراکز امنیتی رژیم جمهوری اسلامی را برعهده داشت. وی بعد از مخفی شدن مسعود رجوی و شروع " مبارزه مسلحانه " در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ فرماندهی کلیه مراحل عملیاتی خروج دکتر بنی صدر و مسعود رجوی را به وسیله هواپیمایی به خلبانی سرهنگ بهزاد معزی از پایگاه نیروی هوایی تهران بر عهده داشت. این عملیات از طرف مسعود رجوی به نام " عملیات پرواز بزرگ " نامگذاری شد و به دلیل تلاش های افتخاری در اجرای موفقیت آمیز این طرح لقب " قهرمان " به وی داده شد.
سازمان تا کنون فقط به چند نفر در زمان حیاتشان لقب " قهرمان" داده است. افتخاری و علیرضا باباخانی و همچنین محمد رضا کلاهی و مسعود کشمیری عاملین انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و دفتر نخست وزیری رژیم جمهوری اسلامی از این جمله هستند. مهدی افتخاری بعد از شروع "مبارزه مسلحانه" در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ فرماندهی " ستاد اطلاعات" ــ که شاهرگ حیاتی سازمان محسوب می شود ــ را برعهده داشت. چهره افتخاری تا سال ۱۳۶۴ مانند علی زرکش برای کلیه اعضای سازمان ناشناخته بود و حتی در فاز سیاسی به دلیل مسئولیت او در مورد نیروهای نفوذی و هوادار سازمان در ارتش و سپاه پاسداران،از دید همگان مخفی بود. وی حتی به پایگاه انزلی ستاد اصلی سازمان در تهران نیز تردّد نداشت یا حداقل من وی را در آنجا ندیدم. هنگامیکه رجوی در پاریس بود، مهدی افتخاری مسئول "ستاد اطلاعات" سازمان و در آلمان مستقر بود و تـمام بـخش های اطلاعاتی سازمان از آلـمان کـنترل و رهـبری می شد. نخستین بار تصویر مهدی افتخاری در مراسم سخنرانی و تشییع جنازه و خاکسپاری مهدی ورمزیاری ( وی از همافرهای نیروی هوایی و مسئولین بخش " ارتش " بود. لازم به یادآوری است که قبل از تاسیس ارتش آزادیبخش ملی در عراق، در تشکیلات سازمان بخشی به نام "ارتش" وجود داشت که بطور اختصاصی به سازماندهی و تشویق پرسنل نظامی به جدایی از ارتش رژیم جمـهوری اسلامـی می پرداختند.) در کربلا در نشـریات سازمـان در سـال ۱۳۶۵ به چاپ رسید. سال ۱۳۸۱ در اطلاعیه اعلام جدایی آقای مسعود طیبی از اعضای سابـق شـورای مرکـزی سازمان به محاکمه مهدی افتخاری در نشست های این فرقه در شهریور ۱۳۸۰ اشاره کرده که نشان می دهد وی همچنان تحت فشار و برخورد می باشد.
نامه زیر مربوط به یکی از همین " قهرمانان" است که در صفحه قبل توضیح داده شد و باید از رجوی پرسید این " قهرمان " عملیات ویژه کیست؟ آیا کشمیری است یا کلاهی یا باباخانی؟

(5) علیرضا معدنچی با نام تشکیلاتی علی صفا اهل همدان و از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین می باشد، وی بعد از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به دستور سازمان در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی مشغول به کار شد و به نقل از خودش مسئول یکی از گفتارها و برنامه های سیاسی در رادیو شد وی در سـال ۱۳۵۹ بر اساس خط و طرح از قبل پیش بینی شده سازمـان، در یک برنامه مستـقیم با حمله به حزب جمهوری اسلامی به عنوان اعتراض از کار در رادیو استعفا و مخفی شد. عمدتاً علیرضا معدنچی در بخش های تبلیغاتی و سیاسی سازمان در عراق مشغول به کار بود، ولی در مقطع تجاوز عراق به کویت، به دلیل اینکه سازمان می خواست در قبال این تجاوز مجبور به موضع گیری های علنی سیاسی به نفع رژیم صدام حسین نشود، صدای مجاهد و برنامه تلویزیونی خود را تعطیل کرد و کادرها و مسئولین آن را به بخش ها و ستادهای دیگر سازمان منتقل کرد که علیرضا معدنچی به سیسیتم آموزش تحت مسئولیت زهره شفایی منتقل شد. قبل از حمله نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به رژیم صدام حسین، سازمان طی یک برنامه ریزی حدود ۲۰۰ الی ۲۵۰ نفر از کادرهای خود را از عراق خارج و به اروپا منتقل کرد که علیرضا معدنچی نیز در بین آنان بود. وی هم اکنون در برنامه تلویزیونی سازمان به عنوان کارشناس سیاسی برنامه اجرا می کند. خواهر وی مهتاب معدنچـی نیز از اعضـای سازمان و در عراق می باشد. نام علیرضا معـدنچـی در لیست شـورای مرکزی در مهر ماه ۱۳۷۰ به عـنوان " مسئول نهاد " قید شده است.

علیرضا معدنچی زهره ش�?ایی
(6)زهره شفایی اهل اصفهان و از زندانیان آزاد شده از زندان های رژیم جمهوری اسلامی بود. وی در سال۵۱۳۶ ازایران به ترکیه آمد. من در زمانیکه در استانبول بودم وی در یکی از پایگاه های سازمان بطور آزمایشی فعالیت می کرد. وی بعد چند ماه از استانبول به بغداد منتقل شد و بعد از مدتی ازدواج کرد. همسر وی با نام تشکیلاتی مسعود ( اسم اصلی وی را بخاطر ندارم.) در عملیات " فروغ جاویدان " کشته شد. وی بعد از بحث های " طلاق های اجباری " رشد سریعی پیدا کرد و به عنوان عضو هیئت اجرایی و مسئول دفتر فهیمه اروانی معرفی شد
..........................................................................................................................................
در مورد قربانیان و مفقودین در سازمان مجاهدین خلق
کنکاشی در قتل علی زرکش (3-پایانی)
محمد حسین سبحانی

جدا از نامه علی زرکش به همسرش مهین رضایی، موارد دیگری نیز وجود دارد که به شناخت ما از اختلافات علی زرکش و مسعود رجوی و سرانجام قتل وی ( عمد یا غیر عمد ) کمک می کند.
بعد از اعلام کشته شدن علی زرکش در عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان " اعضای سازمان در درون تشکیلات از این خبر دچار بهت و حیرت شده بودند، بویژه مسئولین سازمان که علی زرکش را از نزدیک می شناختند؛ بطور جدی این سؤال برایشان مطرح شد که:
چرا علی زرکش در صف مقدم عملیات باصطلاح"فروغ جاویــدان" به عنوان "سرباز صفر" سازماندهی شده بود؟
کشته شدن علی زرکش بین گـروه های سیاسی و ایرانـیان ساکـن اروپا نیز انعـکاس وسیعی داشـت و رسانه های اطلاع رسانی و افکار عمومی آن را یک تصـفیه درون گروهی قلمداد می کردند تا بعد از شکست سیاسی و استراتژیک عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان"، مدعی و جانشینی مانند علی زرکش در درون تشکیلات برای آقای رجوی وجود نداشته باشد.
یادم می آید که سازمان در آن موقع نشست های مختلفی را در این مورد در عـراق برگزار کرد و مسعود رجوی نیز برای خنثی کردن فضایی که در بالا به آن اشاره شد، دستور داد که وصیت نامه ای مـوسـوم به " وصیت نامه علـی زرکش " منتشر گردد. سپس این " وصیت نامه " در چند شب متوالی هنگام خوردن شام از بلندگوی سالن های غذا خوری کلیه پایگاه ها و قرارگاه های سازمان پخش گردید.
همزمان با دستور رهبری سازمان، " صدای مجاهد" نیز مصاحبه ای را با فروغ زرکش خواهر علی زرکش انجام داد.
صدای مجاهد برای توجیه و پاسخ دادن به سؤالات و ابهامات اعضای سازمان، و اینکه چـرا علـی زرکش به عنوان " سرباز صفـر" در خط مقـدم عملیات سازماندهی شده بود، از فروغ زرکش این گونه سوال کرد:
( متن نوشتاری این مصاحبه از نشریه اتحادیه انجمن های دانشجویان مسلمان خارج از کشورـ شماره ۱۴۵ـ صفحه ۴۳ و ۴۴ عیناً نـقل می شود.)
صدای مجاهد:
در اخبار دو روز پیش" صدای مجاهد" اشاره شده بود به وصیت نامه شورانگیز مجاهد شهید علی زرکش. از شما خواهش می کنم متن وصیت نامه را برای شنوندگان عزیز صدای مجاهد بخوانید. بخصوص که ما شنیدیم مجاهد قهرمان علی زرکش در وصیت نامه خودش که چند روز قبل از عملیات فروغ جاویدان نوشته با اصرار از رهبری سازمان خواسته که مثل سایر رزمندگان و فرماندهان دیــگر شخصاً بتواند در میدان نبرد شرکت کند.
( خط کشی زیر متن از نگارنده است.)
پرسش رادیو مجاهد دقیقاً نشان دهنده فضای مبهم و سؤال برانگیز چگونگی کشتــه شدن علی زرکش در درون و بیرون سازمان می باشد، در غیر این صورت ضرورتی به طرح این پرسش و پاسخ نبود.
جالب است کـه وقتی به متن " وصیت نامه " علی زرکش مراجعه می شود، هیچ اثری از گفته گـوینده رادیو مجاهد دیده نمی شود که وی درخواست کرده بـاشد به عنوان "سرباز صفر" در خط مقدم عملیات باصطلاح فروغ جاویدان سازماندهی شود.
اما وصیت نامه علی زرکش که اتفاقاً از جانب سازمان مجاهدین منتشر شده ، و در اصالت آن حداقل سازمان نمی تواند تردید وارد کند، مطالبی وجود دارد که نشان می دهد که چگونه وی به میدان مرگ فرستاده شده است. اما لازم است ابتدا مطالب و خاطراتی را در مورد وصیت نامه نویسی کلیه اعضای سازمان قبل از عملیات فروغ جاویدان توضیح بدهم.
زرکش چگونه وصیت نامه خود را نوشت؟
همانطورکه اطلاع دارید در ۲۷ تیر ماه سال ۱۳۶۷ در میان حیرت افکار عمومی و بخصوص رهبری سازمان، رژیم جمهوری اسلامی آتش بس در جنگ و قطعنامه شماره ۵۹۸ شورای امنیـت سازمان ملل متحد را پذیرفت و آیت الله خمینی نیز از آن به عـنوان "نوشیدن جام زهر" یاد کرد.
در این پیوند مسعود رجوی در اوج غافل گیری در پایان یک استراتژی قرار گرفت. استراتژی ای که پایه های آن بر روی شعار "صلح طناب دار رژیم" بنا شده بود. در این شرایط مسعود رجوی فقط دو راه پیش خود داشت و جبراً رهبری سازمان می بایست یکی از آن دو را انتخـاب می کرد.
راه حل اول:
رهبری سازمان نیز مانند رهبری رژیم جمهوری اسلامی ، ظرفیت نوشیدن جام زهر را داشت و انتقاد سیاسی، استراتژیک از خود و " مبارزه مسلحانه " را در برنامه کار قرار می داد.
راه حل دوم:
با پافشاری بر استراتژی نادرست "مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه" و ادامـه شعار غیر واقعـی " صلـح طناب دار رژیم" بر" نوشیدن جام قدرت طلبی" ادامه می داد.
رهبری سازمان مجاهدین به دلیل عدم جسارت سیاسی و ایدئولوژیک و نداشتن ظرفیت انتقـاد از خــود، راه حل دوم را برگزید و بر استراتژی " مبارزه مسلحانه " اصرار ورزید و عملیات باصطلاح " فروغ جاویدان " را برنامه ریزی و طراحی کرد.
من آن موقع در شهر بغداد در " بیمارستان طباطبایـی " کار می کردم و محمود عضدانلو مسئول تشکیلاتی من بود. وی تمام اعضای سازمـان را در سالن عمومی پایگاه طباطبایی جمع کرد و گفت:
"سریعاً تا دو ساعت آینده همه کارهایتان را جمع و جور کنید. همه باید به قرارگاه اشـرف برویم."
محمود عضـدانلو توضیح نداد که چه خبر است؟ ولـی همـه حـدس می زدنـد که نشست رهبری سازمان خواهد بود. بلافاصله چند دستگاه اتوبوس عراقی هم رسید. همه افراد پایگاه حتی بیماران و مجروحین عملیات های قبلـی (1) آماده رفتن به قرارگاه اشرف شدند و تنها تعداد محدودی از مجروحین که به لحاظ پزشکی " بد حال " و غیرقابل انتقال با اتوبوس بودند، در " بیمارستان طباطبایی " با دو یا سه پرستار و امدادگر باقی ماندند.
همه لباس های فرم اتو کشیده مان (2) را پوشیدیم و سوار اتوبوس شدیم و به سمت قرارگاه اشرف حرکت کردیم. یکی از بچه ها که به زبان عربی تسلط داشت، کنار راننده نشست تا راننده عراقی را راهنمایی کند.
به محض وارد شدن به قرارگاه اشرف، شرایط کاملاً غیرعادی در قرارگاه به چشم می خورد. ترافیک شدید عبور و مرور خودروهایی که از پایگاه ها و قرارگاه های دیگر به قرارگاه اشرف آمده بودند، کاملا مشهود بود.
بسیاری از بچه ها خوشحال، و شور و شوق زیادی داشتند. آنها احساس می کردند که چند روز دیگر در ایران خواهیم بود، بعضـی ها نیز سکـوت کرده و در فکر فرو رفته بودند. راننده عراقـی اتوبوس هم فضـای غیر عـادی ما را متوجه شده بود. اتـوبـوس ها و خـودروهای مخـتلف و همچنین افـراد به صورت پیاده به سمت سـالن اجتماعات درضلع جنوبـی قرارگاه اشرف در حرکت بودند. همه کارها با عجـله و شتــاب در حال انجام شدن بود. اما هنوز یک چیز بدون عجله و با صبر و حوصله انجام می شد و آن هم بازرسی بدنی اعضا و مسئولین سازمان برای ورود به سالن اجتماعات توسط " ستاد حفاظت " مسعود رجوی بود.
افراد بعد از بازرسی بدنی گروه گروه وارد سالن می شدند. سالن کاملاً پر شده بود. در سالن نشست هم مانند داخل اتوبوسی که از بغداد به قرارگاه اشرف آمده بودیم، بعضی ها خندان و شاد بودند، بعضـی ها نیز به نقطه ای خـیره شده و در حال فکرکردن بودند، بعضی ها نیز در بیرون سالن اجتماعـات نشسـته بودند که معمولاً منتقدین و معترضین در این دستـه قرار داشتند.
همیشـه یکی از کارهای مهدی ابریشمچی قـبل از آمدن رهبری سازمان، این بود سراغ افرادی که بیرون سـالن نشسته بودند و چند نفری در حال صحبت کردن بودند، برود و از آنها بخواهد که به داخل سالن اجتماعات بیایند.
بچه ها در داخل سالن عمومی در حال صحبت و فکر کردن بودند کــه محمود عطایی (3) از پشت بلندگوی سالن نشست با صدای بلند �?ریاد زد:
" برپا! "
تمام بچه ها هم با شنیدن " برپا " از روی صندلی ها برخاستند و با حالت نظامی و خبردار ایستادند. سپس مسعود و مریم در حالیکه علیرضا باباخانی محافظ شخصـی مسعود رجوی پشت سر آنها حرکت می کرد بر روی سن قرار گرفتند و دوباره صدای محمود عطایی از پشت بلندگو در سالن پیچید، و فریاد زد:
" برجا."
سپس شعار " ایران، رجوی ـ رجوی، ایران " در سالن طنین انداخت. من احساس می کردم بعضی از بچه ها به شوق دیدار ایران این شعار را بلند تر از گذشته فریاد می زنند و دست هایشان را محکم تر به هم می کوبند، ولـی آنهایی که می توانستند " تنـگه چـهـار زبر" 0(4) را از قـبل به لحـاظ سیاسـی و استراتژیکـی، پیش بینـی کنند، دست هایشان به سختی به یکدیگر می رسید.
از مطالبی که در نشست توجیه عملیات باصطلاح" فروغ جاویدان " که توسط مسعود رجـوی مطرح شد، فعلاً صرفنظر می کنم و در فرصت مناسب به آن خواهم پرداخت، ولی در این نشست به دستور مسعود رجوی قرار شد، تمامی اعضا و مسئولین سازمان وصیت نامه های خود را حداکثر در ۲۴ ساعت آینده بنویسند.
ما وقتـی به بغـداد برگشـتیم نخـستین کار ما در هر سطـح و رده تشکیلاتـی، نوشتن " وصیت نامه " بود. یادم است من در " وصیت نامه " ام علاوه بر اینکه آرمان و انگیزه هایم از مبارزه را بیان کرده بودم، به همسرم نیز توصیه کرده بودم که بعد از کشته شدن من، حتماً ازدواج کند. به همین ترتیب تمام اعضا و مسئولین سازمان در بخش ها و ستاد ها و یکان های نظامی به نوشتن " وصیت نامه " اقدام کردند و علی زرکش نیز مؤظف بود که وصیت نامه خود را در مدت ۲۴ ساعت بنویسد.
متن موسوم به وصیت نامه علی زرکش که سازمان مجاهدین در نشریه اتحادیه انجمن های دانشجـویان مسلمان خارج از کشورـ شماره ۱۴۵ ـ صفحه ۴۴ منتشرکرده است، به ترتیب زیر است:( خط کشی های زیر متن از نگارنده می باشد.)
مسعود و مریم
نامه ام را بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران و با تعظیم به مسعود و فرزند دلبندش، انقلاب نوین ایران و با سپاس به مریم که مسیر برقراری روابطی در خور مسعود را هموار کرد، آغاز می کنم.
چند روزی در نوشتن این یاد داشت تأخیر دارم. پشت اشکالات و انتقادات فردیم گیر بودم. از خدا استغفار می طلبم و دست شفاعت به سوی شما دراز کرده ام. یادداشت حاضر را بمنزله وصیت نامه می نویسم و......
(تو) انقلاب ایران را از حلقوم گشوده امپریالیست ها و نوکران دست نشانده آنها و بورژوازی وابسته گرا بیرون کشیده بودی و درون سازمان را در مقابل گستــرش تمایلات بورژوایی، بیمه کرده بودی.
اکنون که "لحظه انقلاب" را با "شاخص" "آغاز خراب شدن دیوار جنگ بر روی رژیم خمینی" به چشم می بینم، و در حقیقت اکنون که می بینم اساس کار قیام را که بارورکردن آن تا" لحظه انقلاب" بوده است، انجام داده ای، پرده دیگری از خود بخود گرایی که در تصورات گذشته خودم نسبت به" لحظه انقلاب" و این تصور که گویا آن "لحظه" تا درجاتی مستقل از کنش و واکنش های سازمان یا�?ته مجاهدین ممکنست بوجود آید، از جلو چشمانم به کنار می رود و اضطـراب عدم تعین در آن " لحظه" و به تبع آن احساس ضرورت ریسکی غیر قانونمند، جای خود را به تعین و اطمینان قلبی می دهد که گام هایم را در مسیر انجام وظایف جاری و پذیرش فدای هرچه بیشتر در این مسیر قانونمند، استحکام می بخشد. به نحوی که می بینیم با طرح یا طرح های عملیاتی آینده، در صحنه نبرد، نیروها توده و توده ها بهمن شده و طومار رژیم را در هم خواهد پیچید. بنابر تمام اینهاست که فقط یک کلام حرف دارم. چون سال هاست که دیده ام تو در جهت منافع خلق وانقلاب، قـبل ازهـمه و بـیش ازهـمه از خـودت ( و اکـنون تـو و مـریم از خـودتـان ) مـایه می گذاری؛ از تو مـی خواهم که مستقل از فرد خـودت، به تمـاشـای صحنه ایـستاده و تصـدیق کنـی
که بـرای من (به عـنوان ذره ای ناچیز از مجـاهدین) و برای تمـام مجاهدین چقدر گواراست که هزار بار جان ببازیم تا مردم در کنار مسعود و مریم حلاوت پیروزی انقلاب نوین ایران را دریابند.
برقراری چنین رابطه ای از من ( و از ما ) دریغ نکنید. هر چه مرا در این راسـتا که همانا راستای تحقق جامعه بی طبقه توحیدی است، بخوانید، در این دنیا و در آن دنیا منت دار خواهم بود.
مرگ برخمینی ـ درود بر رجوی
نابود استثمار
علی زرکش ۲۶ تیرماه ۱۳۶۷
( پایان نقل قول )
اما در مورد مطلب بالا که سازمان مدعی است " وصیت نامه " علی زرکـش می باشد و دستی در آن نبرده است، نیز چند ابهام و پرسش اساسی وجود دارد که �?قط مسعود رجوی می تواند پاسخگو باشد.
۱ـ چرا زرکـش در نوشتن " وصیت نامه " ای که قرار بود ۲۴ ساعته نگاشته شود، چند روز تأخیر داشته، و دلیل این تأخیر را انتقادات فردی خودش دانسته است؟
۲ـ هنگامیکه علی زرکش از نوشتن " وصیت نامه " امتناع کرده است، چه کسی سراغ وی رفته و او را تهدید یا تشویق برای نوشتن" وصیت نامه" کرده است؟
۳ـ جمله «این تصور که گویا آن لحظه( انقلاب) تا درجاتی مستقل از کنش و واکنش های سازمان یافته مجاهدین ممکنست بوجود آیـد» به لحاظ سیاسی و استراتژیک چه مفهومی دارد؟
آیا جمله بالا نشانه ای کوچک ـ اما بسیار عمیق ـ از اختلافات سیاسی و استراتژیک زرکش با رجوی نمی باشد که به حکم اعدام و زندان برای زرکش منجر شد؟
۴ـ آیا بـعد از هیجده سال آنچه علـی زرکش در مورد تغییر شرایط سیاسی و اجتماعی ایران خارج از پارامتر مجاهدین اعتقاد داشت، رقم نخورده است؟
۵ـ آیا " ریسکی غیر قانونمند" که در متن نوشته زرکش می باشد. در عملیات "غروب جاویدان" به کشته شدن بیش از ۱۲۲۸نفر از اعضا و مسئولین سازمان منجر نشد؟
6ـ آیا این قتل عمد محسوب می شود؟
7ـ چرا باید علی زرکش در خط مقدم عملیات فروغ جاویدان سازماندهی می شد؟ آیا به دلیل کمبود نیرو بوده است؟ آیا نمی توانست وی مثل صد ها نفر دیگر از اعضای ارشد سازمان در پشت جبهه سازماندهی شود؟
8ـ آیا نمی توان گمان کرد که وی به عمد در خط مقدم سازماندهی شده تا توسط سربازان رژیم جمهوری اسلامی کشته شود؟
اگر بپذیریم که رجوی به عمد علی زرکش را در صف مقدم جنگ سازماندهی کرده تا کشته شود، حال او با صحنه ای مواجه می شود که علی زرکش سالم از صحنه عملیات به عراق بر می گردد، آیا منطقی نیست وی مثل ده ها نمونه قتلی که سابقه آن در تاریخچه سازمان مجاهدین وجود دارد، توسط فرد مورد اعتمادی به قتل برسد؟آیا در صورت زنده ماندن علی زرکش، صحت تحلیل های سیاسی و استراتژیک خودش را به رخ رجوی نمی کشید؟
آیا با زنده ماندن علی زرکش یک چالش جدید در رهبری رجوی پدید نمی آمد؟
همه اینها دلایلی است که ذهن را به سمت یک قتل عمد پیش می برد و درانتهای این بحث لازم است احساسم را در مورد کشته شدن علی زرکش بیان کنم. اگر چه برای اثبات آن دلیل و سند کافی ندارم، ولی بر اساس احساس و تجربه تشکیلاتی و قرائنی که برای خود دارم، حدس می زنم که علی زرکش توسط مسعود قربانی فرمانده تیم های ویژه عملیاتی در داخل کشور ــ که مورد اعتماد شخصی مسعود رجوی قرار داشت در صحنه عملیات "فروغ جاویدان" کشته شد و سپس مسعود قربانی نیز توسط فرد دیگری کشته شده است تا ردّی برجای نماند.
من فکر می کنم باید پرونده قتل علی زرکش همچنان باز بماند تا ابعاد واسناد دقیقتری از قتل وی توسط آیندگان به دست ما برسد. همانطور که آقای محسن نجات حسینی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین، بعد از 17 سال در سال 1380 با شجاعت از قتل مرتضی هودشتیان در بغداد در سال 1353 پرده برداشت، باید امید داشت که افرادی در آینده با شجاعت و جسارت نجات حسینی ها زبان بگشایند، و رازهای پنهان را عریان کنند.

عکـس بالا در دی ماه ۱۳۷۹ ــ نشریه مجاهد ـ شماره ۵۲۸ به مناسبت مرگ محمود مهدوی ( با نام تشکیلاتی محمود قائم شهر) به چاپ رسیده است.
زیرنویس ها:
(1) عملیات "آفتاب" و "چلچراغ" به ترتیب در تاریخ ۷ فروردین ۱۳۶۷ و ۲۸ خرداد ۱۳۶۷ صورت گرفت.
(2) سازمان به کلیه اعضا و مسئولین دستور داده بود که همیشه یک لباس فرم نو و اتو کشیده برای نشست های رهبری سازمـان به صورت آماده داشته باشند تا جلوی دوربین های تلویزیونی همه تر و تمیز جلوه کنند. اخیراً نیز سازمان به کلیه آقایان دستور داد که از رنگ مواستفاده کنند تا جلوی دوربین های تلویزیونی موهای سپید شده دربیابان های بغداد پنهان بماند. البته خانم ها در این زمیــنه نیز محروم بودند و به دلیل داشتـن روسری و ضوابط تشکیلاتی مجاز نیستند از رنگ مو استفاده کنند.
(3) محمود عطایی با نام تشکیلاتی حمید از اعضای قدیمی سازمان می باشد. وی اهل شهرستان تایباد، و از همین شهر کاندیدای سازمان برای انتخابات مجلس شورای ملی بود. وی مدتی نیز زندانی سیاسی در زندان های رژیم شاه بود. وی بعد از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ عمدتاً در ستاد های اطلاعاتــی و امنیتی و نظامی سازمان فعالیت می کرد. محمود عطایی بعد از مسعود رجوی و علی زرکش �?رد شماره ۳ سازمان محسوب می شد. وی در زمانیکه از موضع و رده قبلی خود پایین آمده بود، مدتی مسئول مستقیم من در " انتظامات قرارگـاه اشرف " بود. به نظر من او عمدتاً یک تیپ اجرایی بود و قدرت تحلیل سیاسی نداشت و تحصیلات وی نیز حداکثر دیپلم متوسطه بود. اتفاقاً به نظر من یکی از دلایل رشد تشکیلاتی وی در " فاز سیاسی " و تا سال ۱۳۶۸ و بحث "طلاق های اجباری" این بود که رجوی تهدیـدی از جانب وی به لحاظ سیاسی، تشکیلاتی برای خود تصور نمی کرد. رجوی تا وقتی که برای حـذف علی زرکش به وی احتیاج داشت وی را در رتبه تشکیلاتـی گذشته اش استفـاده کرد ولی بعد از حذف علی زرکش بتدریج رتبه محمود عطایی نیز از فرد شماره ۲ پایین آمد. وی در سـال ۱۳۶۴ عضو دفتر سیاسی و در در سال ۱۳۷۰ عضو هیئت اجرایی بود. وی در عملـیات باصطلاح " فـروغ جاویدان " از طرف مسعـود رجـوی به عـنـوان "فرمانده فتح تهران" انتخاب شد.
(4) عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" یک اشتباه کودکانه نظامی و سیاسی توسط مسعود رجوی و سازمان مجاهدین بود که بسیاری از کارشناسان نظامی، این عملیات را یک خودکشی و خود زنی ارزیابی کردند. البته مردم عادی نیز که فقط برای یکبار جاده اسلام آباد به کرمانشاه را پیموده بودند نیز متوجه این خودزنی نظامی شدند. زیرا در جاده اسلام آباد ـ کرمانشاه، گردنه حسن آباد قرار دارد و بعد از این گردنه، دشت حسن آباد واقع شده است. دشت کاسه مانندی که ۸ الی ۹ کیلومتر از جاده اسلام آباد ـ کرمانشاه از داخل آن عبور می کند. دور تا دور این دشت را ارتفاعات و کوهستانها فرا گرفته اند. خروجی این دشت کاسه مانند به "تنگه چهارزبر" منتهی می شود که حــدود ۴ کیلومتر طــول دارد. " تنگه چهارزبر" عــلاوه بر این که از چـپ و راست محصور در ارتفاعات است، در ورودی و خروجی خود نیز با دو ردیف یال موازی مشخص می شود که مانند دو سپر و دو دیوار بلند طبیعی و مشرف بر جاده عمل می کند. در این شرایط رجوی قصد داشت با نیروهایی که از اروپا و آمریکا و چهار گوشه جهان در طول یک هفته به عراق برده بود ــ نیروهایی که حتی یک تیر نیز تاکنون شلیک نکرده بودند ــ از این منطقه و در مقابل ارتش و سپاه و سایر نیروهای نظامی رژیم جمهوری اسلامی عبور کند.
...........................................................................................................................................
در مورد قربانيان و مفقودين در سازمان مجاهدين
قتل پرويز احمدی
مهدی خوشحال

پرويز احمدی، در سال 1337 در قصر شيرين و در خانواده ای مذهبی به دنيا آمد. پدرش آقابابا احمدی در سال 1368 چشم از جهان فرو بست و مادرش زهرا فرخی هم اکنون زنده است و در خانه محقری با تنها يادگار باقی مانده از پسرش که يک قاب عکس بی جان بر روی ديوار خانه است، زندگی توام با حرمان و انتظار را سپری می کند.
پرويز احمدي در ايران داراي سه برادر و دو خواهر و خودش فرزند دوم خانواده بود، تا ديپلم متوسطه درس خواند و سپس به استخدام وزارت آموزش و پروررش در آمده و به شغل معلمي مشغول شد. او شش سال به شغل معلمي مشغول بود. سپس در اثر ظن سياسي و لو رفتن، به دو سال زندان در زندان صالح آباد محکوم شد و سرانجام در سال 1365 از زندان آزاد شد.
برادر پرويز احمدی حيدر، گزارش مي کند که برادرش در ايران مشکل سياسي خاصي نداشت و تنها از سالهاي فاز سياسي مجاهدين خلق، نشريه مجاهد را مطالعه مي کرد.
پرويز وقتي که در سال 1365 از زندان جمهوري اسلامي آزاد شد، دوباره مشغول کار معلمي شد اما يک سال بيشتر دوام نياورد و پس از بازخريد از وزارت آموزش و پرورش، به طور قانوني گذرنامه دريافت کرد و در سال 1367 از مرز ايران خارج شد و به کشور ترکيه رفت. او هنگام خداحافظي از خانواده اش و در مقابل اشگ و آه مادرش، به آنان اطمينان داد که من براي کار و تجارت به ترکيه مي روم و ممکن است تا يک هفته ديگر دوباره برگردم.
پرويز وقتي به استانبول رسيد، براي خاطر جمع کردن خانواده و رد گم کردن، نامه اي به آدرس يک هتل در استانبول، براي خانواده اش ارسال داشت و در آن نامه اذعان داشت که اگر مشکلم به زودي حل شود، رهسپار کشور آلمان خواهم شد.(1)
پرويز به عراق رفت و عضو فعال مجاهدين خلق شد. او در داخل سازمان مسئوليتهاي مهمي را احراز كرد و تا فرماندهي دسته نظامي، به پيش رفت. پرويز تا سال 1373، بدون مشكل و بي هيچ چون و چرايي براي مجاهدين خلق در عراق كار كرد تا اين كه در آن سال بنا بر سخت تر شدن روابط و مناسبات و بالاخره هضم و جذب كردن انقلاب ايدئولوژيك يا انقلاب ضد جنسي مجاهدين، مسئله دار شده و خواست كه سازمان را ترك كند.
پرويز احمدي، در سال 1373، به همراه 500 مجاهد خلق ديگر به زندان انداخته شد. زندان باعث شد تا پرويز چهره ديگري از مجاهدين را درك و فهم كند و در اثر فشار و اختناق زندان، لجوجانه بر مواضع اش مقاومت كند. زندانبانان مجاهد، به طرز شكننده و طاقت فرسايي به پرويز فشار آوردند تا او دست از مواضع و مقاومتش بكشد. ولي پرويز را ديگر كار از كار گذشته بود و به هيچ وجه راضي به ماندن در درون تشكيلات و كار كردن براي مجاهدين خلق نبود.(2)
علي قشقاوي، كه در سال 1373، همرزم و همبند پرويز احمدي بود، در باب شرح حال و مقاومت قهرمانانه پرويز در مقابل زندانبانان مجاهد، توضيح مي دهد، اوايل ماه رمضان بود. پرويز را كه جواني 36 ساله بود، ابتدا به سلول ما آوردند و پس از گذشت يك روز، پرويز به بازجويي رفت. بازجويي به مدت دو ساعت به درازا كشيد و پس از بازجويي ديدم كه دماغ پرويز شكسته است. فرداشب دوباره نوبت بازجويي او فرا رسيد. وقتي درب سلول را براي بيرون بردن پرويز باز كردند، از همان دم درب، صداي شيون و ضجه بلند شد. پس از گذشت دو ساعت از بازجويي مجدد پرويز، زندانبانان او را به داخل سلول انداختند. وضعيت اين بار پرويز با دفعه قبل، فرق اساسي مي كرد. اين بار، پرويز تنها قادر بود نفس بكشد. تمام بدنش شكسته بود. پايش در سه نقطه و دستش در دو نقطه شكسته بود. چند نقطه سرش و لگن خاصره اش شكسته بود. انگشتان دستش بر اثر ضربات تماماَ سياه و كبود و له شده بودند. گوشتهاي صورتش كنده شده و آويزان بودند. از چند نقطه بدنش خون جاري بود. در آن حين، وقتي همرزمان و همبندانش پرويز را كف سلول خواباندند، اميدي به زنده ماندنش نداشتند. زندانيان چند بار زندانبانان را صدا زده و درخواست كمك كردند، ولي هيچ كمكي نرسيد. داد و بيداد زندانيان بلند شد و تقاضاي آب گرم كردند تا خونابه هايي كه راه تنفس پرويز را بند آورده بود، باز كنند. ولي مامورين زندان با رندي و تحقير هميشگي شان جواب دادند، به خودتون زحمت ندهيد او خودش را به موش مردگي زده است! پرويز از تنگي تنفس خر خر مي كرد و در حال تمام كردن بود. فضاي زندان سرد و غمگين بود. در آن حال و هوا بود كه بچه هاي زنداني و آنان كه هنوز در مقابل سازمان مردد بودند، به ماهيت خطرناك مجاهدين پي بردند.
سرانجام پرويز تمام كرد. دنده هايش شكسته بود و احتمالاَ خونريزي داخلي هم داشت. بچه هاي زندان، جملگي بالاي سر پرويز آمده و فاتحه خواندند. جرم اول و آخر پرويز اين بود كه انقلاب ضد جنسي مجاهدين خلق را قبول نداشت. وقتي پرويز تمام كرد و سر و صداي بچه ها بلند شد، مامورين زندان باخبر شده و آمدند و جسد پرويز را از زندان به بيرون منتقل كردند. پس از نيم ساعت از آن واقعه، مامورين زندان براي دلجويي و فريب زندانيان، آمده و گفتند كه پرويز زنده است و دوباره به زندان باز خواهد گشت! ولي پرويز هرگز به زندان بازنگشت و هيچ كس او را نديد.
سالها از مرگ پر درد و شكنج پرويز گذشت. تا اين كه در اسفندماه سال 1376 به دنبال تغيير فضاي سياسي در ايران، سازمان فهميد كه مي تواند از پرويز شهيد بسازد و مرگش را به وزارت اطلاعات رژيم جمهوري اسلامي نسبت دهد و خودش را بري از گناه و صاحب خون پرويز جا بزند! اين چنين بود كه سازمان در آن سال، در اولين صفحه نشريه مجاهد، شماره 380، پرويز احمدي را به عنوان يكي از شهداي گرانقدر مجاهدين كه به دست نفوذيهاي وزارت اطلاعات شهيد شده، آورده است!
علي قشقاوی كه از دوستان و همبند پرويز بود، از مرگ دوستش آن چنان متاثر و ناراحت شده بود كه مدتها در زندان غذا نمي خورد. يكي از همان روزها كه علي درخود و گرفته بود، يكي از همبندانش به نام علي اشرفي، به او نزديك شد و با تعجب زير گوشش گفت، علي مگر اولين بار است اين چيزها را در زندان مي بيني؟ علي با سر اشاره كرد و آهسته گفت كه آره او اولين بار چنين حادثه دلخراشي را ديده است. دوستش دوباره ادامه داد، ولي من تا كنون چند مورد چنين مرگهاي فجيعي را شاهد بودم، مثلاَ مورد ديگر، پس از گذشت چند روز از مرگ پرويز اتفاق افتاد، آن روز هم فرد ديگري به نام قربان ترابي را كه اهل بندر گز بود، به زير ضربات مشت و لگد به همين نحو كشته اند.(3)
از پرويز احمدي اهل قصر شيرين، از كادرهاي با سابقه مجاهدين خلق كه در سال 1373 به خاطر تمرد در مقابل انقلاب ضد جنسي مجاهدين، زير شكنجه كشته شد، عكس و نشاني ديگر و آدرس گورش در دست نيست. به محض اين كه اطلاعات ديگري در رابطه با مرگ پرويز احمدي، از طريق همرزمان و خانواده اش به دست آمد در همين بخش از تبخيرشدگان، ضميمه و اضافه خواهد شد.(4)
سالها از پس هم گذشت. پس از سالها بي خبري، خانواده پرويز در ايران نااميد شدند. آنان اميدشان را در رابطه با پرويز از دست رفته مي ديدند تا اين که براي اولين بار در سال 1381، هنگامه جنگ در عراق، راديو نجات، پيامي از پرويز احمدي پخش کرد. راديو نجات در آن تاريخ مجموعه مصاحبه هايي را با مجاهدين رها شده ترتيب داده بود و يکي از آن افراد که اتفاقاً زنداني سال 1373 بود، شرح حال پرويز احمدي را شرح داد. در آن هنگام مادر پرويز پاي راديو نجات نشسته و بي تاب منتظر خبري از پسرش بود. وقتي راديو خبر مرگ فجيع پرويز را از زبان يکي از همرزمانش پخش کرد، مادر در دم از حال رفت و نقش بر زمين شد. او چگونه مي توانست باور کند، پرويز به کسي که پناه برده بود، پناهدهنده، ميهمانش را جهت عبرت سايرين، زجرکش کرده باشد!
حيدر احمدي، در راستاي صحت و سقم خبر مرگ برادرش، با چند تن از اعضاي بازگشتي مجاهدين خلق ديدار و گفتگو کرد. حيدر در مورد برادرش پرويز گزارش مي کند، پرويز فردي نمونه در ملاء خانواده و محل کارش بود. فردي صبور و مهربان و جوانمرد بود تا آنجا که از حيث اخلاق و جوانمردي ما سه برادر ديگر به پاي او نمي رسيديم. پرويز اهل مطالعه بود و ساعات فراغتش را به مطالعه کتابهاي رمان و فلسفه می گذراند. او آنقدر فداکار و جوانمرد بود که از حقوق ماهيانه اش براي کودکان بي بضاعت مدرسه، قلم و کاغذ تهيه مي کرد. حيدر در پيامش اضافه مي کند، اگر برادرم هنوز زنده است، نبايد حتي يک ساعت درنگ کند و خانواده اش را چشم انتظار باقي دارد، پرويز بايد هر چه سريعتر نزد خانواده اش بازگردد.
دختر شش ساله حيدر که فاطمه نام دارد و هرگز عمويش را نديده، اما در وصفش زياد شنيده است، دائماً از عمويش پرويز سئوال مي کند و مي خواهد بداند، آيا عمويش ازدواج کرده، اسم زن و فرزندش چيست؟ عمو پرويز در خارج چه کار مي کند و چه روزي به خانه باز خواهد گشت؟!
مادرش همچنين پيام مي دهد، من هنوز با اشگ و آهم منتظر رسيدن پرويز به خانه هستم. من هنوز فاتحه اي براي پسرم نخوانده ام، چون که هنوز شک دارم و فکر مي کنم شايد پسرم زنده باشد و فاته لازم نباشد. من شبها را با قرص خواب آور و در آغوش کشيدن قاب عکس پسرم، به صبح مي رسانم. او به من قول داده بود که يک روزي به خانه باز خواهد گشت. او گفته بود که اگر در ترکيه کار گيرش نيايد، دوباره به خانه باز خواهد گشت. اما پسرم هرگز به خانه باز نگشت.(5)
پي نوشت:
1ـ ارسال گزارش از حيدر احمدي به آدرس ايميل نگارنده، آلمان، مارس سال 2006.
2ـ زندان سال 1373 مجاهدين خلق در قرارگاه اشرف، محلPG12 سابق و در كنار سوله سوخته قرار داشت. اين زندان داراي اتاقهاي 3 در 4 بود كه در هر اتاق 16 زنداني به سر مي بردند. روزهاي اول زندان، نفرات مي بايست در انفرادي و از ساير زندانيان و فضاي بيرون زندان بي خبر مي بودند. زندان انفرادي در اصل 1 در 1 بود. بعضاَ به دليل حجم زياد زندانيان در انفراديها 2 و 3 نفر زنداني بودند. افرادي كه وارد زندان مي شدند، متناسب با وضعيت و ضديت شان با انقلاب ضد جنسي و سازمان، مدت 5 الي 15 روز را در انفرادي به سر مي بردند. زندان سال 1373 در مجموع ميزان 500 نفر زنداني داشت. اين زندان و اهميتش آنجا بود كه پس از شكست پروژه قوي و سياسي صدام حسين در باب رياست جمهوري مريم عضدانلو براي كشور ايران و ارسالش از عراق به فرانسه، توسط مجاهدين خلق احداث شد تا زندان مانع از انتقاد و اعتراض اعضاء بشود. نمونه چنين رويه و زنداني را سازمان 10 سال قبل تر يعني در سال 1363 در كردستان عراق احداث كرده بود و حدود 700 مجاهد خلق را براي ممانعت از انتقاد و اعتراض آنان در مقابل ازدواج غير عرفي و غير قانوني مسعود رجوي با مريم عضدانلو، زنداني كرده بود. اما آن چه كه در باب زندان سال 1373 از اهميت بالايي برخوردار است و هنوز عمق فجايع برملا نشده است، قرار بر اين بود، زندانيان نگونبخت زندان 1373 به طور گروه گروه به دستور مسعود رجوي، جملگي تبخير شوند كه عراقيها از اين طرح باخبر شده و مانع از تبخيرشدن زندانيان مجاهد شدند. در آينده به اين مقوله يعني ارسال از پيش طراحي شده زندانيان به تور نظامي جمهوري اسلامي، بيشتر خواهم پرداخت.
3ـ در مورد مرگ جانگداز قربان ترابي اهل بندر گز، كه وي در زندان سال 1373 مجاهدين خلق به طرز بيرحمانه و شرم آوري به قتل رسيد، در يك شماره جداگانه، پرداخته خواهد شد.
4ـ گفتگو با علي قشقاوي، همرزم قرباني، آلمان، نوامبر سال 2004، علي قشقاوي، هم اكنون 35 سال دارد، 10 سال از عمرش را در تشكيلات مجاهدين در عراق به سر برد و به مدت 4 سال را در زندانهاي مخوف ابوغريب و فضيليه، گذراند، علي در زندانهاي مجاهدين تا به مرز تبخيرشدن پيش رفت و پس از نجات، توانست خود را به كشور آلمان برساند و او هم اكنون يکي از �?عالين سياسي ـ فرهنگي در شهر کلن آلمان مي باشد.
5ـ گزارش مربوطه از طريق تلفن از حيدر احمدی برادر پرويز احمدی به دست آمده است، آلمان، مارس سال 2006.
..........................................................................................................................................
سعيد نوروزي – قرباني به خواست رجوي ها
.
.
خانواده سعید نوروزی، پارس ایران، بیست و ششم مارس 2008
http://pars-iran.com/indexf.php?mod=view&id=3707
در راستاي آزاديخواهي ودرخواست جدايي از فرقه با وجود دستگاه پيكس ميكر در قلبش سالها در زير شكنجه مسئولين فرقه از جمله مژگان پارسايي و فهيمه ارواني و زهره قائمی...............
بوده و شكنجه گران فرقه در فرصتي كه بدست آوردند به خواست رجوي هاي خائن و وطن فروش و دستور مستقيم زهره قائمي فرمانده اش بهمراه تعدادي انسان بيگناه و آزاديخواه ديگر با رگبار گلوله قرباني گرديدند.
هر صداي آزاديخواهي در فرقه به فرمان رجوي ها خاموش گرديد.
با تبريك آغاز بهار كه سرآغازي است بر رويش نوين طبيعت ، ازدرگاه خداوند منان مي خواهيم كه اين سال جديد در تاريخ پرشكوه ايران زمين به نيكي ثبت گردد .
آرزومنديم در اين سال براي خانواده هايي كه دل نگران آزادي عزيزان خود از چنگال فرقه شب پرست رجوي بوده و در اضطراب و نگراني بسر مي برند سالي فرخنده و مبارك باشد و آزادي اسراي اين فرقه رقم زده شود تا با آزادي اين اسرا ، دل سوخته خانواده هاي قربانيان تشكيلات فرقه رجوي نيز التيام يابد.
اميد است اين سال براي فعاليني كه در مسير آزادسازي ياران اسير خود در پايگاه اشرف در تلاشند سالي نتيجه بخش باشد.
در ماههاي پاياني سال گذشته انسان هاي بپاخاسته در راستاي آزادي افراد اسير از چنگال دژخيمان اورسوراز يي ، آغازگر حركتي گرديدند كه در تاريخ مبارزه با تروريزم و خشونت نقطه عطفي گرديد .
اين حركت نشان دهنده روحيه خستگي ناپذير تلاشگراني است كه در پي كسب آزادگي و حريت انساني براي تحقق آرمان هاي بنيانگذاران سازمان قدم در راه مبارزه گذاردند و با مشاهده نشانه هاي عدم صداقت و كجروي هاي غاصبين ( رجوي خائن ) توانستند خود را از اسارت اين گروه رها ساخته و از تهمت ها و ناسزاهاي رهبريت اين فرقه نيز بي نصيب نماندند.
آغازگران اين حركت پرشكوه ، بر تفكرات فرقه پرستي خط بطلان كشيده و ثابت نمودند كه انسان هاي آزادانديش ، هرگز مرعوب جوسازي هاي فرقه گران دجال نخواهند شد ، اميد است در سال جديد بدين محق دست يابند و با آزادي اسراي فرقه ، شب پرستاني كه بيش از ربع قرن با فريب و قرباني نمودن انسانهاي آزاديخواه در اسارتگاههاي اشان، ليك در انظار عمومي چهره كريه خود را در پس شعارهاي آزاديخواهي پنهان ساخته اند ، اينك براي سرپوش نهادن بر جنايات خود به باج دهي به غارتگران و چپاولگران بين المللي مشغولند و فضاي انسانيت را مسموم ساخته اند در دادگاهي عادلانه و جهاني بساط خيمه شب بازي اشان برچيده گردد.
افرادي كه حاضر نبودند بيش از اين تن به رذالت هاي اين رهبري خائن بدهند بايد بهر نحوي ساكت مي شدند و اگر سكوت اختيار ننمودند و همچنان بر خواسته اشان كه جدايي از وطن فروشان بي هويتي بنام رجوي ها پا فشاري داشتند بايد انواع شكنجه هاي آمرانه مسعود رجوي و مريم قجر در مورد آنان اعمال گردد حتي به قيمت ريخته شدن خون پاكشان .
اين بي عاطفگان جهنمي ، دجالگان وطن فروش كه از هيچگونه خفت و خواري براي ماندگاري خود كوتاهي ندارند با وقاحت تمام مدعي اند كه در ايران زمين داراي هواداراني اند كه براي پيروزي اشان ايستادگي دارند. البته اين هواداران نامرئي در ايران زمين آنچنانكه آنان مدعي اند وجود عيني ندارند.
اميد است سال جديد همچون سالهاي اخير اين بزدلان و بيماران رواني و ماليخوليايي خودپرست بيش از اين رسوا شده و سايه اشان نيز از سر اسراي اشرف كوتاه شود.
با آرزوي روزهاي شادي بخش در سال 1387 سال نو مبارك
خانواده قربانيان تشكيلات رجوي - نوروزي
.................................................................................................................
