نامه عاشقانه
اخيراً مریم قجر نامه اي دريافت كرده كه در آن نوشته شده؛ �عزيزم! خيلي دوستت دارم! بالاخره روزی مي آيم و تو را با خود به يك جای دنج مي برم كه دست هيچكس به ما نرسد و... به اميد آن روز فراموش نشدني... امضا: مرده شور!� ![]()
*******************************************************
ژور ژیادی
رحمان کریمی شيره اي با يك آدم تنومند و قوی دعوايش شده بود، هي مي رفت جلو و هي مشت و لگد مي خورد و برمي گشت، قصیم به او گفت؛ آخه تو كه زورشو نداري واسه چي رجز مي خوني؟ و رحمان کریمی شيره ای مي گفت؛ بژار بژنه، بژار بژنه،... گور پدرم با اين ژورم! ![]()
*******************************************************
سند دزدی
مریم قجريك سند دزديده و رفته بود آن را به سازمان سیا بفروشد. ولي دزدان ديگری مثل خودش سند را از او دزديدند. وقتي به اور برگشت ابریشمچی از او پرسيد، سند را چند فروختي؟ مریم جواب داد؛ به قيمت خريد! ![]()
*******************************************************
فرار رجوی
رجوی که از تيمارستان اشرف گريخته و با يك خودرو در حال فرار بود، از راديو اعلام شد كه يك ديوانه فرار كرده و با يك خودرو در جهت مخالف اتوبان در حركت است. رجوی نگاهي به اتوموبيل های مقابل كرد و به راديو زنگ زد و گفت؛ يكي نيست بابا، هزاران ديوانه دارند خلاف مسير رانندگي مي كنند . ![]()
*******************************************************
رجوی و یخچال
رجوی نيمه های شب به توالت رفت و برگشت و با تعجب به نگهبان آمریکائی گفت؛ وقتي در توالت را باز كردم چراغ آن به خودی خود روشن شد و هنگامي كه كارم را انجام دادم و در را بستم، چراغ به طور اتوماتيك خاموش شد. نگهبان آمریکائی گفت؛ ای ابله کودن، بازهم يخچال را با توالت اشتباه گرفتي و آنجا خاك برسری كردی؟! ![]()
*******************************************************
رجوی دربیمارستان
رجوی با تعدادی آجر يك ديوار ساخته و فانوسي را با شيشه قرمز روی ديوار گذاشته بود. رئيس تيمارستان که یک افسر آمریکائی بود از او پرسيد فانوس قرمز برای چيست؟ رجوی پاسخ داد، برای اين كه رانندگان حواسشان جمع باشد و با ديوار تصادف نكنند. رئيس تيمارستان پرسيد؛ خب! ديوار را برای چه درست كرده ای؟ رجوی گفت؛ برای اين كه فانوس را روی آن بگذارم؟! ![]()
*******************************************************
وصیتنامه
يكي ازهمين پير و پاتال های شورای رجوی در حال مرگ بود، به او گفتند بيا، اين آخر عمری آدم شو و يك وصيتي چيزی بكن! يارو گفت؛ نماز و روزه كه بدهكار نيستم، فقط برايم 60 سال وضو بگيريد!! ![]()
*******************************************************
نشست رهبری
«محمود عطائی» به «نشستهای رجوی» نمي رفت. پرسيدند چرا؟ گفت؛ وسط نشست خوابم مي برد، گفتند؛ خب! چه عيبي دارد؟ جواب داد؛ مي ترسم از خروپف من، بقيه هم بيدار شوند! ![]()
*******************************************************
دامپیوتر
وفا یغمائی بعد از مدتی کار تروریستی و چوپانی در اشرف رفته بود خواستگاری دختریکی از شیوخ عراق، پدر دختر پرسيد شغلت چيه؟ و یغمائی كه شنيده بود بازاركامپيوترگرمه، و درضمن نمي تونست شغل اصلي خودشو پنهان كنه، جواب داد توی كار دامپيوتر هستم. پدردختركه تصورميكرد يارو لكنت زبون داره پرسيد، نرم افزاريا سخت افزار؟ و یغمائی گفت؛ پشم افزار! ![]()
*******************************************************
فیل آبی
به اسکندر فیل آبی گفتند با كلمه «بقيه» يك جمله بساز، گفت؛ ديشب 5 تا پيتزا خوردم! به او گفتند، اين جمله كه كلمه «بقيه» ندارد. پس بقيه اش چي؟ و فیل آبی گفت؛ بقيه اش را گذاشتم توی يخچال! ![]()
*******************************************************
مسابقه کفتربازی
مي گويند مریم قجر درمسابقه كفتربازی شركت كرده بود ولي به جای كبوتر چند هوادار با خودش آورده بود، به او گفتند، هوادارها كه نمي پرد. جواب داد، خرن ديگه، يكدفعه ديدي پريدند! گفتند، اگر هم بخواهند بپرند نمي تواند و دست و پايشان مي شكند، مریم گفت؛ ای بابا! اين حيوونها كه اين چيزها سرشون نميشه! ![]()
*******************************************************
نوار خالی
به محدثین که در جلسه مریم قجر نشسته بود گفتند چرا نوار خالي گوش مي كني؟ گفت؛ از سكوت خوشم مياد و در ضمن از صحبتهای مریم بهتره. ![]()
*******************************************************
بدرقه مریم
ابریشمچی، هزارخانی و مریم قجر درايستگاه قطار ايستاده بودند، ناگهان قطار راه افتاد، ابریشمچی و هزارخانی با سرعت دويدند و بالاخره سوار شدند. مریم ايستاده بود و مي خنديد، پرسيدند چرا مي خندی؟ گفت؛ آخه من مسافر بودم، اون دو تا برای بدرقه اومده بودند!
![]()
*******************************************************
وسط تابوت
مریم از گنجه ای پرسيد؛ من چون زنم هنگام تشييع جنازه، جلوی تابوت راه بروم يا عقب تابوت؟ گنجه ای هم جواب داد؛ برای تو بهترين جا، وسط تابوت است ![]()
*******************************************************
هیچی ندار
رجوی مشغول سخنرانی بود كه به او گفتند؛ مسعود! چه نشسته ای كه اشرف آتش گرفته و همسرت در طبقه دوم خانه گير افتاده اند و به شرفت هم توهین کرده اند، رجوی با عجله پا شد و راه افتاد، در بين راه با خودش گفت؛ خانه من كه دو طبقه نيست، بعد فكر كرد و يادش آمد كه اصلاً خانه ندارد، ولي باز هم مي دويد، بعد به خودش گفت، من كه چند سالی است اصلاً زن ندارم!... ولي بازهم به دويدن ادامه داد تا اين كه يكدفعه چيزی به يادش آمد و به خودش گفت؛ اصلا من كه شرف ندارم!... اما بازهم دويد! ![]()
*******************************************************
عوضی
گنجه ای، برای اولین بارشلوارپوشید ولی شلوارشو برعكس پوشيده بود، جيب پشت شلوار افتاده بود جلو و زيپ شلوار افتاده بود عقب. مریم قجر بهش گفت: مرتیکه ابله! معلوم نيست كه داری ميری يا داری برمي گردی؟! ![]()
*******************************************************
قولنج
محسن رضایی رفته بود زير قطار پاریس و ستون فقراتش شكسته بود، برای اين كه جلو جداشده ها كم نياره مي گفت؛ آخيش، قولنجم دررفت!! ![]()
*******************************************************
سوال سخت
از مهدی سامع پرسيدند؛ آب به چه دردی مي خورد؟ جواب داد، اگر آب نبود، شنا ياد نمي گرفتيم، و بعد غرق مي شديم... پرسيدند... اگر آب نبود، كجا غرق مي شديد؟ گفت؛ توی آب ديگه!... پرسيدند، پس آب بود. جواب داد، سؤال سخت مي كني كه منو گير بندازی؟! ![]()
*******************************************************
گم شدن شاهسوندی
مي گويند شاهسوندی برای اینکه به سوالهای جعفر جواب نده خودش را به آن راه زده بود بین راه گم شد! ![]()
*******************************************************
هزارخانی وآینه
هزارخانی خل و چل عكس خودش را در آينه ديد و با تعجب از عكسش پرسيد، قبلاً من تو را كجا ديده ام؟ خيلي آشنا به نظر مي رسي! و بعد از چند دقيقه فكر كردن گفت؛ آهان يادم اومد، هفته قبل كه رفته بودم سلموني، روبروی من نشسته بودی!! ![]()
*******************************************************
کیسه سیمان
به عباس داوری گفتند چرا كيسه سيمان را كول مي كني، از فرغون استفاده كن، عباس داوری گفت؛ دفعه قبل با فرغون بردم، چرخش به گردنم فشار آورد، هنوزهم درد مي كنه! ![]()
******************************************************
نوک انگشت
رجوی به دكتر آمریکائی دراشرف مراجعه كرد و گفت؛ آقای دكتر! به هر جای بدنم كه انگشت مي گذارم، به شدت درد مي گيرد. دكتر بعد از معاينه همه بدن او گفت؛ مرد ناحسابي! خب! نوك انگشت خودت زخمه. ![]()
*****************************************************
اجبار خلبان معزی
به خلبان معزی گفتند اگر وسط اقيانوس قايقت غرق بشه، چيكار مي كني؟ جواب داد، ميرم بالای يك درخت. گفتند؛ وسط اقيانوس كه درخت پيدا نمي شه، گفت؛ مي دونم ولي خب! مجبورم، مي فهمي مجبورم ؟! ![]()
******************************************************
تماشای برفک
مریم قجر اینروزها هر وقت ها كه ساعت 11 شب برنامه تلويزيون تمام مي شه، بعد از پايان برنامه، 40 دقيقه هم برفك تماشا مي كنه! ![]()
*****************************************************
چراغ جادو
رجوی یک چراغ جادو پيدا كرد، غول جادو بيرون آمد و به او گفت؛ چند تا آرزويت را بگو تا برآورده كنم. رجوی گفت؛ اول، يك زن و زن آماده شد، گفت دوم هم يك زن و سوم هم... غول با تعجب پرسيد چند تا زن را برای چه مي خواهي؟ جواب داد؛ مگه نشنیدی ابریشمچی گفته به کوری چشم حسودها اگه لازم باشه رهبری 4 تا زن هم می گیره! ![]()
*****************************************************
رجوی صد در صد
رجوی مي گفت، احمق كسي است كه به چيزی اطمينان كامل داشته باشد. از او پرسيدند مطمئني؟ جواب داد، صد درصد ![]()
*******************************************************
رجوی و مورچه
- ازرجوی پرسيدند قوی ترين موجودات دنيا كيست؟ جواب داد مورچه! پرسيدند چرا؟! گفت؛ واسه اين كه يك روز يك مورچه وارد پريز برق شده بود، بنده مي خواستم با يك ميخ درش بياورم، چنان لگدی زد كه چهار متر آن طرف تر پرت شدم! ![]()
*******************************************************
قجر سرگردان
- مریم قجربا يك خودرو چند ساعت بود كه در ميدان ترکادو پاریس دورميزد. افسر راهنمايي از مریم پرسيد، چرا بيخودی دور خودت مي چرخي؟ قجردرحالي كه عرق از سر و صورتش جاری بود، گفت؛ مغسی مسیو! تقصير من نيست، دسته راهنما گير كرده! ![]()
*******************************************************
فهیمه وچای خشک
- فهیمه اروانی در خواب دید مورچه شده و مدتها عاشق يك مورچه ديگه شده بود و دائما قد و قواره معشوقش را به رخ مي كشيد، بعد متوجه شد كه طرف، يك تكه چای خشك بوده! ![]()
*******************************************************
اشرف
- معلمی ازعباس داوری که تنبل ترین شاگرد کلاس بود پرسيد، اشرف چند بخشه؟ و داوری تنبل با دستپاچگي گفت؛ آقا اجازه! دو بخشه... زنونه، مردونه! ![]()
*******************************************************
صد رحمت به گاو
- تحليل های مریم قجر را به كامپيوتر دادند، جواب اومد؛ حيف از گاو! بعدش تحليل های رجوی رو دادند، جواب اومد: صد رحمت به گاو! ![]()
*******************************************************
بلیت اتوبوس
- جلال گنجه ای بي بليت سوار اتوبوس شده بود، راننده گفت؛ حاج آقا بليت! وجلال جواب داد؛ من ايستگاه قبلي سوار شده بودم. راننده گفت؛ ولي ما در ايستگاه قبلي توقف نكرده بوديم و گنجه ای كه خيط كاشته بود گفت؛ برای چي توقف نكرديد! همين كارها را مي كنيد كه مردم ناراضي ميشن! ![]()
*******************************************************
رجوی دروغگو
- ازرجوی پرسيدند آيا در همه عمرت يك حرف راست زده ای؟ جواب داد، اگر بگويم آره، يك دروغ ديگر گفته ام! ![]()
*******************************************************
انگل
- علی اکبر آرمیده خیلی قربون صدقه مریم مي رفت و مي گفت؛ تو رهبر منی و در همه وجود من جا گرفته ای و... بعد رفت دكتر، معلوم شد انگل داره! ![]()
*******************************************************
نوار مغزی
- درعراق شايع شده كه از مسعود رجوی نوار مغزی گرفته بودند، 45 دقيقه اولش خالي بود! ![]()
*******************************************************
صدای قوطی
- کریم قصیم افتاده بود توی جوی آب، برای اين كه خيط نشه، از خودش صدای قوطي درآورد! ![]()
*******************************************************
قفل فرمان
- از ناهید همت آبادی پرسيدند نظرت درباره قفل فرمان چيست؟ او جواب داد، چيز خوبيه، البته سرپيچ ها يك كمي راننده رو اذيت ميكنه! ![]()
*******************************************************
عاشق شدن رجوی
- يك روزیک افسر آمریکایی متوجه شد كه مدتي است رجوی خيلي گرفته و غمگين است، علت را پرسيد، رجوی جواب داد؛ عاشق شده ام. افسر آمریکایی گفت، بگو تا برويم خواستگاری، عاشق كي شده ای؟ و رجوی جواب داد؛ قربانت گردم، هر كه شما بفرمائيد! ![]()
*******************************************************
موز
- از رحمان کریمی پرسيدند نظرت درباره موز چيست؟ پاسخ داد، ميوه خوبي است اما حيف كه هسته اش خيلي بزرگ است! ![]()
*******************************************************
دوغ
- رجوی دستور داد حالا که دراشرف در محاصره اقتصادی هستند، توی باك ماشينها به جای بنزين �ماست� بریزند. اومدند بوق بزنند، متوجه شدند ماشينها به جای بوق بوق، دوغ دوغ مي كنند! ![]()
*******************************************************
نفربعدی
- محمود عطایی به دكتر پادگان اشرف مراجعه كرد و گفت؛ آقای دكتر! نمي دونم چي شده كه هيچكس به بنده محل نمي گذاره؟ دكتر نگاهي به او كرد و گفت؛ نفر بعدی...! ![]()
*******************************************************
دویدن رجوی
- یک افسر آمریکایی ديد رجوی با سرعت در حال دويدن است؛ پرسيد با اين عجله كجا مي روی؟ رجوی گفت؛ مگر نمی بینی قربان من نمیروم ، دارم برمي گردم ! ![]()
*******************************************************
رجوی و یخچال
رجوی نيمه های شب به توالت رفت و برگشت و با تعجب به نگهبان آمریکائی گفت؛ وقتي در توالت را باز كردم چراغ آن به خودی خود روشن شد و هنگامي كه كارم را انجام دادم و در را بستم، چراغ به طور اتوماتيك خاموش شد. نگهبان آمریکائی گفت؛ ای ابله کودن، بازهم يخچال را با توالت اشتباه گرفتي و آنجا خاك برسری كردی؟! ![]()
*******************************************************
رجوی دربیمارستان
رجوی با تعدادی آجر يك ديوار ساخته و فانوسي را با شيشه قرمز روی ديوار گذاشته بود. رئيس تيمارستان که یک افسر آمریکائی بود از او پرسيد فانوس قرمز برای چيست؟ رجوی پاسخ داد، برای اين كه رانندگان حواسشان جمع باشد و با ديوار تصادف نكنند. رئيس تيمارستان پرسيد؛ خب! ديوار را برای چه درست كرده ای؟ رجوی گفت؛ برای اين كه فانوس را روی آن بگذارم؟! ![]()
*******************************************************
وصیتنامه
يكي ازهمين پير و پاتال های شورای رجوی در حال مرگ بود، به او گفتند بيا، اين آخر عمری آدم شو و يك وصيتي چيزی بكن! يارو گفت؛ نماز و روزه كه بدهكار نيستم، فقط برايم 60 سال وضو بگيريد!! ![]()
*******************************************************
نشست رهبری
�محمود عطائی� به �نشستهای رجوی� نمي رفت. پرسيدند چرا؟ گفت؛ وسط نشست خوابم مي برد، گفتند؛ خب! چه عيبي دارد؟ جواب داد؛ مي ترسم از خروپف من، بقيه هم بيدار شوند! ![]()
*******************************************************
دامپیوتر
وفا یغمائی بعد از مدتی کار تروریستی و چوپانی در اشرف رفته بود خواستگاری دختریکی از شیوخ عراق، پدر دختر پرسيد شغلت چيه؟ و یغمائی كه شنيده بود بازاركامپيوترگرمه، و درضمن نمي تونست شغل اصلي خودشو پنهان كنه، جواب داد توی كار دامپيوتر هستم. پدردختركه تصورميكرد يارو لكنت زبون داره پرسيد، نرم افزاريا سخت افزار؟ و یغمائی گفت؛ پشم افزار! ![]()
*******************************************************
فیل آبی
به اسکندر فیل آبی گفتند با كلمه �بقيه� يك جمله بساز، گفت؛ ديشب 5 تا پيتزا خوردم! به او گفتند، اين جمله كه كلمه �بقيه� ندارد. پس بقيه اش چي؟ و فیل آبی گفت؛ بقيه اش را گذاشتم توی يخچال!
![]()
![]()
*******************************************************
مسابقه کفتربازی
مي گويند مریم قجر درمسابقه كفتربازی شركت كرده بود ولي به جای كبوتر چند هوادار با خودش آورده بود، به او گفتند، هوادارها كه نمي پرد. جواب داد، خرن ديگه، يكدفعه ديدي پريدند! گفتند، اگر هم بخواهند بپرند نمي تواند و دست و پايشان مي شكند، مریم گفت؛ ای بابا! اين حيوونها كه اين چيزها سرشون نميشه! ![]()
*******************************************************
نوار خالی
به محدثین که در جلسه مریم قجر نشسته بود گفتند چرا نوار خالي گوش مي كني؟ گفت؛ از سكوت خوشم مياد و در ضمن از صحبتهای مریم بهتره. ![]()
*******************************************************
بدرقه مریم
ابریشمچی، هزارخانی و مریم قجر درايستگاه قطار ايستاده بودند، ناگهان قطار راه افتاد، ابریشمچی و هزارخانی با سرعت دويدند و بالاخره سوار شدند. مریم ايستاده بود و مي خنديد، پرسيدند چرا مي خندی؟ گفت؛ آخه من مسافر بودم، اون دو تا برای بدرقه اومده بودند! ![]()
*******************************************************
وسط تابوت
مریم از گنجه ای پرسيد؛ من چون زنم هنگام تشييع جنازه، جلوی تابوت راه بروم يا عقب تابوت؟ گنجه ای هم جواب داد؛ برای تو بهترين جا، وسط تابوت است! ![]()
*******************************************************
ماجرای مریم و شهردار
- برق منزل مریم قجررفته بود، يك قابلمه مسي برداشت و به خانه شهردار اورسوراواز رفت و گفت؛ ببخشيد ! اگر برق داريد يك مقدار به ما قرض بدهيد مغسی مسیو، و شهردارهم پاسخ داد؛ همين كارها را مي كنيد كه مردم به شما شك مي كنند! خب! بايد قابلمه پلاستيكي مي آوردی كه دچار برق گرفتگي نشي! ![]()
*******************************************************
هوش داوری
- ازعباس داوری پرسيدند، اگر سردت شود چه مي كني؟ جواب داد مي روم نزديك بخاری، پرسيدند اگر باز هم سردت بود چي؟ جواب داد، به بخاری نزديك تر مي شوم. پرسيدند اگر باز هم سردت بود؟ جواب داد مي چسبم به بخاری، پرسيدند اگر باز هم گرم نشدی چي؟ و عباس گفت؛ اونوقت بخاری رو روشن مي كنم!! ![]()
*******************************************************
وجدان رجوی
- رجوی در حیات زندان قدم می زد، متوجه شد كه يك گاو سايه به سايه او را دنبال مي كند. پرسيد تو كي هستي؟ از جون من چي مي خوای؟ گاوه گفت؛ من وجدانت بيدم! ![]()
*******************************************************
آرزوی یک جوجه تیغی
- يك روز مریم قجرخواب دید جوجه تیغی شده و در جمع حيوانات گله مي كرد و مي گفت؛ نمي دونم چرا هيچكدوم ازآدم ها حاضر نيستند يك دست نوازش بر پشت من بكشند!! ![]()
*******************************************************
ماجرای دو منگول اشرفی
- عباس داوری با مهدی برائی با هم دعوا كرده و يكديگر را احمق و نوچه رجوی ناميدند و کار به مشاجره کشیده شد و آنها را پیش افسرنگهبان آمریکائی بردند. افسر نگهبان براي كشف حقيقت ماجرا به برائی گفت؛ يك نوك پا به اشرف سر بزن و ببين كه خودت درآنجا هستي يا نه؟ و برائی هم با عجله رفت بطرف اشرف! عباس داوری گفت؛ جناب سروان! ديدی چقدر این برائی احمقه؟ و افسر از او پرسيد چرا ؟! اگه تو بودی چه كار مي كردی؟ و عباس داوری جواب داد؛ خب! به اشرف تلفون مي كردم! ![]()
*******************************************************
ترک عادت موجب مرض است
- مي گويند مریم قجرکه قبلا درکباب فروشی اورسوراواز کارمیکرده تغيير شغل داده و بنا شده ، حالا ساختمان چند طبقه می سازه، وقتی ساختمان تمام میشه تيرآهن ها را از لای ساختمان بيرون می كشيد! ![]()
*******************************************************
دو ابله
- مریم قجر وارد نانوايي شد، با اين كه هيچ مشتری ديگری نبود، رجوی هم که شاطری میکرد به او گفت؛ خانم برو ته صف. مریم قجرمدتي صبر كرد و دوباره آمد جلو، باز رجوی گفت؛ برو ته صف... اين دفعه مریم قجر با سنگ شيشه نانوايي رجوی را شكست. رجوی دامن او را گرفت كه چرا اين كار را كردی؟ و مریم قجر گفت؛ حالا چرا توی صف به اين درازی، يقه مرا چسبيده ای؟! ![]()
*******************************************************
تحقیقات علمی برادر رجوی
- رجوی مي خواست روی گنجشك تحقيق علمي كند، بال های گنجشك را كند و هی سرگنجشك داد زد بپر بپر... ولي گنجشك نپريد ! بعد اعلام كرد، نتيجه تحقيق علمي بنده اين است كه اگر بال گنجشك كنده شود، حس شنوایی خود را از دست مي دهد! ![]()
*******************************************************
رو نیست سنگ پاست
- ابریشمچی وارد نمايشگاه اتوموبيل شد و يك خودرو را انتخاب كرده و از فروشنده پرسيد؛ آقا! قيمت اين ماشين چنده؟ بنگاهي جواب داد؛ قابلي نداره! و ابریشمچی با عصبانيت گفت؛ چه خبرته؟ مگر سرگردنه است، مگه نمی دونی ما پول نداریم، ارزون تر حساب كن! ![]()
*******************************************************
تیزهوشی هزارخانی
- هزارخانی از لپه بدش مي آمد، روزی مریم قجر براش خوراك دلمه بادمجون پخته بود، هزارخانی وقتي با چنگال پوست بادمجون رو كنار زد و چشمش به لپه افتاد، با قاشق تو سر مریم قجر كوبيد و گفت؛ فلان فلان شده، پالتو تنش كردی كه نشناسمش! ![]()
*******************************************************
زرنگی محمدعلی توحیدی
- محمدعلی توحیدی براي شستشوي خودرو به كارواش مراجعه كرد، صاحب كارواش پرسيد، آقای توحیدی ماشينت كو؟ و او جواب داد؛ راه نزديك بود، پياده اومدم!! ![]()
*******************************************************
ارادت رجوی به گاو
- رجوی در این چند سال مفقودالاثری، گاو نگه می داشت و با گاوش خيلي رفيق شده بود. يك روز درحالي كه از توالت به اتاق برمی گشت، گاو سرش را از نرده طويله بيرون آورد و به نشانه ابراز علاقه به رجوی گفت؛ ما... ما... و رجوی هم در پاسخ گفت؛ اختيار دارين، ما بيشتر....! ![]()
*******************************************************
ترس مژگان
- مژگان پارسائی وسط اشرف ايستاده بود و مي لرزيد، صدیقه حسینی ازاو پرسيد، چيه؟ سردته؟ مي ترسي؟ مژگان جواب داد، هيچكدوم، يك باد و طوفان شديدی در درونم راه افتاده، خودمو گذاشتم روی �ويبره� كه صداش در نياد! ![]()
*******************************************************
پرسش و پاسخ
- مي گويند چند اشرفی كنار درختي ايستاده بودند، يكي از آنها پرسيد؛ فكرش را بكنيد كه اگر اين درخت سرسبز چنار زبان داشت چي به ما مي گفت؟ یک سرباز آمریکائی كه از آنجا رد مي شد، گفت؛ اگر اين درخت زبان داشت به شما مي گفت؛ احمق ها! اولاً كه من درخت بلوطم نه چنار، ثانياً؛ هفت هشت سال است كه خشك شده ام و ثالثاً... ديگه چي بگم! ![]()
*******************************************************
روحانی و میله
- محمد رضا روحانی برای اولین بار سوار اتوبوس شده بود، به گنجه ای گفت؛ ببخشید حاج آقا! چند دقيقه اين ميله را نگهدار تا من بند كفش هايم را ببندم! ![]()
*******************************************************
عملیات
به عباس داوری گفتند با «رجوی و مریم» جمله بساز، گفت؛ من، عطائی و زرکش به عملیات فروغ رفتيم... پرسيدند، پس «رجوی و مریم» كو؟ جواب داد: هرچه اصراركرديم نيامدند! ![]()
*******************************************************
نامه عاشقانه
اخيراً مریم قجر نامه اي دريافت كرده كه در آن نوشته شده؛ «عزيزم! خيلي دوستت دارم! بالاخره روزی مي آيم و تو را با خود به يك جای دنج مي برم كه دست هيچكس به ما نرسد و... به اميد آن روز فراموش نشدني... امضا: مرده شور!» ![]()
*******************************************************
ژور ژیادی
رحمان کریمی شيره اي با يك آدم تنومند و قوی دعوايش شده بود، هي مي رفت جلو و هي مشت و لگد مي خورد و برمي گشت، قصیم به او گفت؛ آخه تو كه زورشو نداري واسه چي رجز مي خوني؟ و رحمان کریمی شيره ای مي گفت؛ بژار بژنه، بژار بژنه،... گور پدرم با اين ژورم! ![]()
*******************************************************
سند دزدی
مریم قجريك سند دزديده و رفته بود آن را به سازمان سیا بفروشد. ولي دزدان ديگری مثل خودش سند را از او دزديدند. وقتي به اور برگشت ابریشمچی از او پرسيد، سند را چند فروختي؟ مریم جواب داد؛ به قيمت خريد! ![]()
*******************************************************
هیچی ندار
رجوی مشغول سخنرانی بود كه به او گفتند؛ مسعود! چه نشسته ای كه اشرف آتش گرفته و همسرت در طبقه دوم خانه گير افتاده اند و به شرفت هم توهین کرده اند، رجوی با عجله پا شد و راه افتاد، در بين راه با خودش گفت؛ خانه من كه دو طبقه نيست، بعد فكر كرد و يادش آمد كه اصلاً خانه ندارد، ولي باز هم مي دويد، بعد به خودش گفت، من كه چند سالی است اصلاً زن ندارم!... ولي بازهم به دويدن ادامه داد تا اين كه يكدفعه چيزی به يادش آمد و به خودش گفت؛ اصلا من كه شرف ندارم!... اما بازهم دويد! ![]()
*******************************************************
عوضی
گنجه ای، برای اولین بارشلوارپوشید ولی شلوارشو برعكس پوشيده بود، جيب پشت شلوار افتاده بود جلو و زيپ شلوار افتاده بود عقب. مریم قجر بهش گفت: مرتیکه ابله! معلوم نيست كه داری ميری يا داری برمي گردی؟! ![]()
*******************************************************
قولنج
محسن رضایی رفته بود زير قطار پاریس و ستون فقراتش شكسته بود، برای اين كه جلو جداشده ها كم نياره مي گفت؛ آخيش، قولنجم دررفت!! ![]()
*******************************************************
سوال سخت
از مهدی سامع پرسيدند؛ آب به چه دردی مي خورد؟ جواب داد، اگر آب نبود، شنا ياد نمي گرفتيم، و بعد غرق مي شديم... پرسيدند... اگر آب نبود، كجا غرق مي شديد؟ گفت؛ توی آب ديگه!... پرسيدند، پس آب بود. جواب داد، سؤال سخت مي كني كه منو گير بندازی؟! ![]()
*******************************************************
گم شدن شاهسوندی
مي گويند شاهسوندی برای اینکه به سوالهای جعفر جواب نده خودش را به آن راه زده بود بین راه گم شد! ![]()
*******************************************************
هزارخانی وآینه
هزارخانی خل و چل عكس خودش را در آينه ديد و با تعجب از عكسش پرسيد، قبلاً من تو را كجا ديده ام؟ خيلي آشنا به نظر مي رسي! و بعد از چند دقيقه فكر كردن گفت؛ آهان يادم اومد، هفته قبل كه رفته بودم سلموني، روبروی من نشسته بودی!! ![]()
*******************************************************
کیسه سیمان
به عباس داوری گفتند چرا كيسه سيمان را كول مي كني، از فرغون استفاده كن، عباس داوری گفت؛ دفعه قبل با فرغون بردم، چرخش به گردنم فشار آورد، هنوزهم درد مي كنه!![]()
*******************************************************
کش
به عباس داوری گفتند، با كلمه « چشم» جمله بساز، گفت؛ « در وسط نشست برادرمسعود با كش شلوارم ور مي رفتم یک هو کش در رفت وخورد تو چشم رهبری» ![]()
*******************************************************
ماجرای مریم و شهردار
- برق منزل مریم قجررفته بود، يك قابلمه مسي برداشت و به خانه شهردار اورسوراواز رفت و گفت؛ ببخشيد ! اگر برق داريد يك مقدار به ما قرض بدهيد مغسی مسیو، و شهردارهم پاسخ داد؛ همين كارها را مي كنيد كه مردم به شما شك مي كنند! خب! بايد قابلمه پلاستيكي مي آوردی كه دچار برق گرفتگي نشي! ![]()
*******************************************************
مرضیه اذان گو
مرضیه که این روزها صدای نخراشيده ای هم پیدا کرده اذان گوي يك مسجد در پاریس شده بود. اهل مسجد جمع شدند و به او 100 یورو دادند كه ديگر اذان نگويد... بعد ازچند ماه يكي ازمسجدي ها او را در شهر ديگري ديد. براي دلجويي گفت؛ مرضیه جان چاره اي جز آن كارنداشتيم، مرضیه هم پاسخ داد؛ اختيار داريد! شما خيلي به من لطف كرديد. اين بار دريك مسجد ديگر اذان مي گويم و مسجدی ها صدهزار یورو مي دهند كه اذان نگويم، قبول نمي كنم...! ![]()
*******************************************************
نشست خواب
فهیمه اروانی در جلسه سخنراني صدیقه، به مژگان كه سمت راست او نشسته بود گفت؛ هي! اين عباس داوری كه سمت چپ من نشسته از اول سخنراني صدیقه تا حالا خوابه. مژگان با عصبانيت جواب داد؛ به درك كه خوابه، حالا چرا منو بيدار كردی؟ ![]()
*******************************************************
هوش داوری
- ازعباس داوری پرسيدند، اگر سردت شود چه مي كني؟ جواب داد مي روم نزديك بخاری، پرسيدند اگر باز هم سردت بود چي؟ جواب داد، به بخاری نزديك تر مي شوم. پرسيدند اگر باز هم سردت بود؟ جواب داد مي چسبم به بخاری، پرسيدند اگر باز هم گرم نشدی چي؟ و عباس گفت؛ اونوقت بخاری رو روشن مي كنم!! ![]()
*******************************************************
وجدان رجوی
- رجوی در حیات زندان قدم می زد، متوجه شد كه يك گاو سايه به سايه او را دنبال مي كند. پرسيد تو كي هستي؟ از جون من چي مي خوای؟ گاوه گفت؛ من وجدانت بيدم! ![]()
*******************************************************
آرزوی یک جوجه تیغی
- يك روز مریم قجرخواب دید جوجه تیغی شده و در جمع حيوانات گله مي كرد و مي گفت؛ نمي دونم چرا هيچكدوم ازآدم ها حاضر نيستند يك دست نوازش بر پشت من بكشند!! ![]()
*******************************************************
ماجرای دو منگول اشرفی
- عباس داوری با مهدی برائی با هم دعوا كرده و يكديگر را احمق و نوچه رجوی ناميدند و کار به مشاجره کشیده شد و آنها را پیش افسرنگهبان آمریکائی بردند. افسر نگهبان براي كشف حقيقت ماجرا به برائی گفت؛ يك نوك پا به اشرف سر بزن و ببين كه خودت درآنجا هستي يا نه؟ و برائی هم با عجله رفت بطرف اشرف! عباس داوری گفت؛ جناب سروان! ديدی چقدر این برائی احمقه؟ و افسر از او پرسيد چرا ؟! اگه تو بودی چه كار مي كردی؟ و عباس داوری جواب داد؛ خب! به اشرف تلفون مي كردم! ![]()
*******************************************************
ترک عادت موجب مرض است
- مي گويند مریم قجرکه قبلا درکباب فروشی اورسوراواز کارمیکرده تغيير شغل داده و بنا شده ، حالا ساختمان چند طبقه می سازه، وقتی ساختمان تمام میشه تيرآهن ها را از لای ساختمان بيرون می كشيد! ![]()
*******************************************************
دو ابله
- مریم قجر وارد نانوايي شد، با اين كه هيچ مشتری ديگری نبود، رجوی هم که شاطری میکرد به او گفت؛ خانم برو ته صف. مریم قجرمدتي صبر كرد و دوباره آمد جلو، باز رجوی گفت؛ برو ته صف... اين دفعه مریم قجر با سنگ شيشه نانوايي رجوی را شكست. رجوی دامن او را گرفت كه چرا اين كار را كردی؟ و مریم قجر گفت؛ حالا چرا توی صف به اين درازی، يقه مرا چسبيده ای؟! ![]()
*******************************************************
تحقیقات علمی برادر رجوی
- رجوی مي خواست روی گنجشك تحقيق علمي كند، بال های گنجشك را كند و هی سرگنجشك داد زد بپر بپر... ولي گنجشك نپريد ! بعد اعلام كرد، نتيجه تحقيق علمي بنده اين است كه اگر بال گنجشك كنده شود، حس شنوایی خود را از دست مي دهد! ![]()
*******************************************************
رو نیست سنگ پاست
- ابریشمچی وارد نمايشگاه اتوموبيل شد و يك خودرو را انتخاب كرده و از فروشنده پرسيد؛ آقا! قيمت اين ماشين چنده؟ بنگاهي جواب داد؛ قابلي نداره! و ابریشمچی با عصبانيت گفت؛ چه خبرته؟ مگر سرگردنه است، مگه نمی دونی ما پول نداریم، ارزون تر حساب كن! ![]()
*******************************************************
تیزهوشی هزارخانی
- هزارخانی از لپه بدش مي آمد، روزی مریم قجر براش خوراك دلمه بادمجون پخته بود، هزارخانی وقتي با چنگال پوست بادمجون رو كنار زد و چشمش به لپه افتاد، با قاشق تو سر مریم قجر كوبيد و گفت؛ فلان فلان شده، پالتو تنش كردی كه نشناسمش! ![]()
*******************************************************
زرنگی محمدعلی توحیدی
- محمدعلی توحیدی براي شستشوي خودرو به كارواش مراجعه كرد، صاحب كارواش پرسيد، آقای توحیدی ماشينت كو؟ و او جواب داد؛ راه نزديك بود، پياده اومدم!! ![]()
*******************************************************
ارادت رجوی به گاو
- رجوی در این چند سال مفقودالاثری، گاو نگه می داشت و با گاوش خيلي رفيق شده بود. يك روز درحالي كه از توالت به اتاق برمی گشت، گاو سرش را از نرده طويله بيرون آورد و به نشانه ابراز علاقه به رجوی گفت؛ ما... ما... و رجوی هم در پاسخ گفت؛ اختيار دارين، ما بيشتر....! ![]()
*******************************************************
ترس مژگان
- مژگان پارسائی وسط اشرف ايستاده بود و مي لرزيد، صدیقه حسینی ازاو پرسيد، چيه؟ سردته؟ مي ترسي؟ مژگان جواب داد، هيچكدوم، يك باد و طوفان شديدی در درونم راه افتاده، خودمو گذاشتم روی �ويبره� كه صداش در نياد! ![]()
*******************************************************
پرسش و پاسخ
- مي گويند چند اشرفی كنار درختي ايستاده بودند، يكي از آنها پرسيد؛ فكرش را بكنيد كه اگر اين درخت سرسبز چنار زبان داشت چي به ما مي گفت؟ یک سرباز آمریکائی كه از آنجا رد مي شد، گفت؛ اگر اين درخت زبان داشت به شما مي گفت؛ احمق ها! اولاً كه من درخت بلوطم نه چنار، ثانياً؛ هفت هشت سال است كه خشك شده ام و ثالثاً... ديگه چي بگم! ![]()
*******************************************************
روحانی و میله
- محمد رضا روحانی برای اولین بار سوار اتوبوس شده بود، به گنجه ای گفت؛ ببخشید حاج آقا! چند دقيقه اين ميله را نگهدار تا من بند كفش هايم را ببندم! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
*****************************************************

