خاطرات تكان دهنده قتل عام كردها توسط منافقين
.
... چند دستگاه ميني بوس كه پر از مسافران عا دي بودند،توسط " نفربر توپ دار" مجاهدين به آتش كشيده شدند و پيش چشم ما، زن ها و كودكان مسافر در آن ميني بوس ها به بدترين شكل سوختند...
فردا نیوز، اول مارس 2008
http://fardanews.com/show/?id=47011
جهان: حميد دهدار حسني عضو سابق مجاهدين خلق و از اعضاي اصلي عمليات مرواريد است كه در آن تعداد زيادي از كردها را به دستور مستقيم رجوي قتل عام كردند. متن زير خاطرات وي از اين عمليات است كه از اهداف رجوي و سازمان منافقين پرده برداشته است. متن كامل اين خاطره به شرح ذيل مي باشد :
در زندگي هر انساني نقاط سياهي هست كه فرد از تداعي آن سياهي ها و ياد آوردن خاطرات آن مقطع از زندگي اش، يا احساس شرم مي نمايد و يا اين كه حداقل تماشاي دوباره آن افعال، ذهن و ضميرش را آزرده مي نمايد. خوشايند بودن يا دردآور بودن افعال آدمي نيز بسته به نوع نگرش و تلقي فرد از دنياي اطراف و روابط حاكم بر مناسبات انساني مي باشد. اسفند سال 1369 و شش ماهه اول سال 1370 از جمله تلخ ترين، چندش آورترين و خجلت بارترين لحظات و ايام زندگي من است.
پس از يك پروسه به نسبت سنگين زماني و روحي ، تازه داشتم "مسئله" هم كاري با رژيم عراق را هضم كرده به پستوخانه روحم حواله مي كردم كه "عمليات مرواريد" فرا روي من و ساير نفرات سازمان قرار گرفت. پس از حمله صدام به كويت (اشغال كويت) امريكا و متحدينش ، براي بازپس گرفتن كويت بمباران هاي شديدي را آغاز كردند.
در بحبوحه اين جنگ كه به "جنگ خليج" شهرت يافت، "اكراد عراقي" پس از سال ها خفقان و سركوب توسط رژيم صدام، با انتفاضه خويش از هر سويي سر به مخالفت با صدام برداشتند، او كه ارتش و قواي نظامي خود را به خاطر جنگ خليج ( و نيز جنگ با ايران) تحليل رفته مي ديد، به ناگاه در معرض خطر سرنگوني توسط كردهاي انقلابي قرار گرفت.
يادم نمي رود، از ترس بمباران هاي امريكا- با وجودي كه هرگز هواپيماهاي امريكايي قرارگاه هاي مجاهدين را مورد تعرض و بمباران قرار نداده بودند- رجوي دستور داده بود كليه نفرات قرارگاه اشرف براي ايمن ماندن از بمباران به " پراكندگي" در تپه هاي ماهوري اطراف منطقه كردنشين "كفري" بروند. آن حادثه تلخ از آن جا آغاز شد كه به نيروهاي سازمان دستور داده شد از "پراكندگي "به قرارگاه اشرف برگردند.
در حال عبور از نزديكي شهرك كردنشين "طوز" بوديم كه نواي نحس و بديمن رجوي از پشت بي سيم ها به گوش مان رسيد. مضمون پيام رجوي اين بود كه؛" پاسداران و عوامل رژيم ايران در لباس كردي قصد حمله به مجاهدين را دارند. پس هر كجا كردي را ديديد او را به رگبار ببنديد!"
نه من و نه خيلي از نيروهاي سازمان در مخيله مان نمي گنجيد كه در پس پرده ،افسانه و افسون ديگري در جريان باشد. در آن لحظات پراضطراب ( و خاصه پس از سال ها ركود و بي عملي) كسي تصورش را هم نمي كرد كه آبشخور پيام رجوي پيمان وفاداري به صدام بوده باشد. صدام (و به قول رجوي ؛"صاحب خانه") در لبه پرتگاه قرار گرفته بود و كردهاي مبارز و مخالف صدام شهرك ها و شهرهاي عراقي را يكي پس از ديگري اشغال مي كردند. پيامد سقوط صدام در آن مقطع،به منزله نيست و نابود شدن سازمان مجاهدين بود و به گفته خود رجوي ( كه بعدها در نشست هاي تشكيلاتي عنوان كرد) :" چه بخواهيم و چه نخواهيم منافع و سرنوشت ما با منافع و آينده دولت عراق درهم گره خورده است."
در آن روز تلخ ،و در پي فرمان مسعود رجوي، مجاهدين به گمان اينكه پاسداران و عوامل رژيم ايران تحت پوشش كردهاي عراقي در شهرها و روستاهاي كردنشين موضع گرفته اند، با توپ و تانك به آن مناطق يورش بردند.
در نزديكي "شهر كركوك" و سه راهي "كفري" ،چند دستگاه ميني بوس كه پر از مسافران عا دي بودند،توسط " نفربر توپ دار" مجاهدين به آتش كشيده شدند و پيش چشم ما، زن ها و كودكان مسافر در آن ميني بوس هابه بدترين شكل سوختند . رجوي چنان موضوع كردها را وارونه جلوه داده بود و چنان به نيروهاي مجاهدين القا كرده بود كه اگر كوتاه بياييد شما را نابود مي كنند ،كه مجاهدين حتي براي زدن نفرات كرد از فاصله نزديك با "توپ" به سمت نفر شليك مي كردند و وقتي آن كردهاي بي نوا تكه پاره مي شدند،مجاهدين احساس سرمستي و لذت مي كردند. پس از مسعود رجوي نوبت به همسرش "مريم" رسيد . مريم از پشت بي سيم كركس وار خطاب به مجاهدين فرياد مي زد : اين ها ( كردها) را به گلوله و سلاح سبك بكشيد ، با تانك برويد روي آن ها!"
وقتي ساعت ها و روزهايي گذشت و تب و تاب من اندكي فروكش كرد ، آن وقت بود كه همانند برخي از نيروهاي سازمان احساس كردم جز كردهاي عراقي و زن ها و كودكان و سالخوردگان بي دفاع كسي رو در روي ما نيست.
البته در برخي محورها انقلابيون و چريك هاي كرد بودند اما هرگز پاسداري را به چشم نديدم. و تازه فهميدم در چه جنايت هولناكي خود را سهيم كرده ام! وقتي به فرمانده و مسئول خودم ( به نام " فرهاد الفت" ) اعتراض كردم و گفتم مسئله كردها چه ربطي به ما دارد ؟ با توپ و تشر به من نهيب زد كه :" مگر غير از عوامل خميني كسي با صدام مي جنگد؟ الان باپيش آمدن چنين موقعيتي يه خوبي مي توانيم پايگاه اجتماعي رژيم ايران را در بين كردهاي عراقي نابود كنيم..." رجوي و عوامل سرسپرده اش در پاسخ به سئوالات و اعتراضات نيروهايي چون من ،هر دروغي را مي گفتند و هر توجيهي را مطرح مي كردند جز اين كه شرم داشتند بگويند به خاطر سرسپردگي رجوي به صدام اين كرد كشي را راه انداختند. مجاهدين براي اين كه در اين خوش خدمتي به صدام سنگ تمام بگذارند، علاوه بر اعزام و استقرار نيرو هاي سازمان به مناطق مختلف كردنشين ، اقدام به ايجاد پست هاي ایست و بازرسي ( و به قول عراق ها "سيطره" ) نمودند. در مناطقي چون سه راهي "كفري" و يا ورودي هاي شهرهايي همچون "بغداد" با همكاري افسران بعثي اين پست ها ( سيطره) را ايجاد كردند.
نفرات سازمان مجاهدين ماشين هاي عبوري مردم را نگه مي داشتند و ضمن شناسايي كردهاي انقلابي و مخالفين صدام ، آن ها را دستگير و تحويل افسران امنيتي عراق مي دادند. كافي بود مسافري يا رهگذري به اين عمل مجاهدين اعتراض نمايد و يا حتي همكاري ننمايد . آن وقت با مشت و لگد و قنداق اسلحه چنان او را مي زدند كه بازگويي آن صحنه ها مو را بر تن انسان راست مي كند. مجاهدين تعدادي از كردهاي روستا ها و شهرك ها را دستگير و سپس به عنوان اسير به قرارگاه اشرف منتقل مي كردند .
يادم نمي رود يك شب افسران بعثي براي تحويل گرفتن تعدادي از همين كردها به قرارگاه اشرف آمده بودند . اسيران كرد را از درون سلول هاي قرارگاه اشرف با دست ها و چشم هاي بسته سوار بر دو ماشين نظامي آيفا كرديم و آورديم درب خروجي قرارگاه.
"مهدي ابريشمچي" ( يكي از مسئولين قديمي و رده بالاي سازمان مجاهدين) خودش رفت بالاي آيفا و آن كردهاي بيچاره را در حالي كه دست ها و چشم هايشان بسته بود ،يكي يكي با كابل و مشت و لگد از بالاي آيفا به پايين پرت كرد و افسران بعثي هم با كتك و كابل آن ها را سوار ماشين هاي خودشان مي كردند تا به زندان هاي صدام منتقل كنند. "مهدي ابريشمچي" مانند كاسه اي داغ تر از آش ،همچون حيوانات با اين كردهاي بي دفاع رفتار مي كرد .
بسياري از اعضاي سازمان به مرور زمان دررابطه با اين اقدامات سازمان مسئله دار شدند ،اما كسي را ياراي اعتراض نبود. رجوي طي نشستي با وقاحت تمام ( ولي با افتخار!) خطاب به نيروها گفت :" طي جلسه اي كه اخيراً با عزت ابراهيم – يكي از فرماندهان ارتش بعثي و از ياران نزديك صدام – داشتم ، عزت ابراهیم ضمن تشكر از ما، مجاهدين را به عنوان بهترين دوستان و ياران دولت عراق خوانده است و براي جبران زحمات شما مجاهدين قهرمان كه به خوبي از عهده سركوب كردهاي شورشي برآمده ايد ، قرار شده قطعات زرهي تازه و وسايل نظامي نو ( توسط دولت صدام) به ما بدهند. " رجوي هميشه از " عمليات مرواريد" به عنوان "دفاع از خود" ياد مي كرد.
ولي هرگز پاسخ نداد كه مشاركت مجاهدين در مسئله داخلي عراق و سركوب ناراضيان و مخالفين صدام توسط مجاهدين بر اساس كدام منطق و كدام ضرورت مبارزاتي صورت گرفته بود؟ البته پرواضح بود كه هيچ صداقتي در توضيح و پاسخ رجوي نبود چون هر انسان فهيم و عاقلي مي دانست اشغال شهرهاي چون بغداد توسط كردها چه پيامدهايي براي مجاهدين داشت. رجوي در آغاز عمليات مرواريد ، ابتدا با اين دروغ كه پاسداران رژيم در لباس كردي قصد حمله به ما را دارند ،نيروها را وارد معركه نمود اما چيزي نگذشت كه تمام نيروها دريافتند حتي يك پاسدار ايراني هم در بين كردهاي كشته شده يا اسير شدگان پيدا نشده و لذا، رجوي و فرماندهان سازمان بدون هيچ شرم و حيايي بحث حفظ " صاحب خانه" ( صدام) را پيش كشيدند.
رجوي در يكي از نشست هاي پس از عمليات مرواريد ، با غروري مضحك به نيروهايش گفت:" در اين عمليات ( مرواريد) مي خواستيم تا خود تهران پيش برويم اما سيد الرئيس – صدام - مصلحت ندانست!" نمي دانم سرنوشت كردهاي اسير شده به دست سازمان مجاهدين كه تحويل رژيم صدام شدند به كجا كشيده شد ولي تا آن جا كه بعد از سرنگوني صدام روشن شد ، گورهاي دسته جمعي زيادي از اين كردها پيدا كردند كه مربوط به همان دوران بوده است بعد از عمليات مرواريد، مجاهدين خلق هميشه در هراس بودند كه مبادا مورد خشم و انتقام كردهاي عراق واقع شوندو به همين سبب ، رجوي تلاش هايي زيادي كرد تا به توجيه جنايات خود بپردازد و رضايت خاطر كردها را به دست بياورد ،اما كردهاي عراقي و يا شيعياني كه بارها مورد تهاجم و خيانت مجاهدين واقع شده بودند هرگز مجاهدين را به مثابه يك نيروي انقلابي و آزادي خواه نپذيرفتند. نفراتي از مجاهدين در گوشه و كنار عراق مورد تهاجم كردها واقع شدند و حتي مردم عادي كرد ( به انتقام خون زنان و كودكان بي گناه كرد كه مجاهدين كشته بودند ) پس از سرنگوني صدام يكي از فرماندهان مجاهدين را مثله (تكه تكه) كردند.
چنان عرصه بر مجاهدين تنگ شده بود كه ديگر نمي توانستند ( بعد از عمليات مرواريد) بدون محافظ نظامي به شهرهاي اطراف قرارگاه اشرف بروند. وقتي چند نفر از مجاهدين مي خواستند براي نمونه براي خريد نيازهاي سازمان به شهر بروند، به ناچار با افسران بعثي هماهنگ مي كردند تا از نفرات مجاهدين حفاظت نمايند. خود مجاهدين هميشه يك " تيربار" مي گذاشتند روي ماشين و سر تا پا مسلح مي شدند . آن وقت به شهر مورد نظرشان مي رفتند . در شهرهايي كه تردد مي كردند هميشه مردم عادي عراق ( كرد و عرب و غيره) با انزجار و كينه به مجاهدين نگاه مي كردند. و از كنار هر شهروند عراقي كه عبور مي كردند مورد لعن و نفرين واقع مي شدند. برخي عراقي ها به مجاهدين تف مي انداختند و بعضي به گونه اي كه خود مجاهدين هم بشنوند با صداي بلند مي گفتند ،"خائنين!..."
امروز سال ها از فاجعه كردكشي مجاهدين مي گذرد اما من، هنوز از يادآوري خاطرات آن روزها عذاب مي كشم . شب ها كابوس هايي مربوط به ويران كردن خانه هاي روستاهاي بي دفاع كردنشين مرا آشفته مي كند . هرگز تصوير كودكاني كه در آغوش مادران خويش با توپ و كاتيوشاي مجاهدين خاكستر شدند از پيش چشمانم محو نمي شود .
به راستي به كدامين گناه كشته شدند؟! ..
..............................................................................................................
.
اعضاي سابق سازمان منافقين در نشست بررسي نقش گروه تروريستي منافقين در قتل عام كردهاي عراق، خواستار محاكمه مسعود رجوي به عنوان شريك صدام در جنايات رژيم بعثي شدند.
به نوشته «كيهان»، اين نشست روز جمعه با شركت جمعي از اعضاي سابق و نادم منافقان و به همت انجمن غير دولتي نجات در باشگاه فرهنگيان سنندج برگزار شد.
در اين نشست 8 ساعته اعضاي سابق اين گروه چگونگي قتل عام كردهاي غير نظامي عراق را در سال هاي 1990 و 91 كه تحت عنوان «عمليات مرواريد» توسط گروه منافقين در مناطق «كفري» و «كلار» عراق در حمايت از رژيم از هم پاشيده صدام صورت گرفته بود، تشريح كردند.
اعضاي سابق سازمان منافقين در سخنانشان بر مشاركت سران اين گروه در جنايات صدام عليه مردم مظلوم عراق تأكيد داشته و اظهار داشتند كه در صورت محاكمه مسعود رجوي، بسياري از زواياي پنهان جنايات رژيم بعثي عراق و صدام حسين براي جهانيان روشن ميشود.
..............................................................................................................
سازمان مجاهدین در کشتن کردهای عراقی چه نقشی داشت
محمد کرمی /
این سوالی است که حتما تا به حال به ذهن خیلی از افراد زده باشد که واقعا سازمان در کرد کشی دست داشت ؟ یا اینکه این ساخته و پرداخته ذهن افراد غرض ورز است .
من به عنوان کسی که شاهد صحنه هائی در ستاد فرماندهی ارتش آزادیبخش بودم فقط بازگو می کنم و قضاوت را بعهده شما خوانندگان محترم می گذارم..
من در هر دادگاهی ومراجع بین المللی حاضر به شهاد ت دادن هستم
من مسول تاسیسات ستاد قرارگاه اشرف بودم ،در آن زمان که مسئول قرارگاه خانم ثریا شهری ( طاهره ) بود در بحبوحه جنگ و بمباران ها من مشغول انتقال وسا ئل تاسیساتی از قرارگاه حنیف به قرارگاه اشرف بودم . یک روز به عید نوروز مانده بود که من ساعت ۰۱ از ماموریت برگشتم که در درب وردی قرارگاه یک یاداشت از ثریا شهری به من داده شد . مستقیم به اتاق کار وی مراجعه کردم به من ماموریت جدید را ابلاغ کرد که فردا ساعت ۰۶ در جلو درب قرارگاه آماده حرکت باشم صبح که در سر قرارآماده شدم دیدم که بجز ما یاسر (مسئول مالی سازمان در آن زمان ) هم با ما می اید . برای اولین بار بود که من نام فیلق دوم ( سپاه دوم ارتش صدام ) را می شنیدم بالاخره با اکیپ حرکت کردیم وبعد از یک ساعت به مقصد رسیدیم . در ان محل من بچه های نیرو هوائی را دیدم که همه را می شناختم که این افراد عبارت بودند از : رحیم با طبی فرمانده نیرو هوائی – وجیهه کربلائی – احمد طبائی – فاطمه علیزاده - منصوره رضائی - مژگان زمانی – انسیه گلدوست – گلناز تمیزی - که این خانم ها تازه داشتند دوره آموزش خلبانی هلی کوپتر را طی میکردند .آقایان خلبان عبارت بودند از : فرید ماهوتی – امیربهمن بهادری – مسعود فرشچی – بهمن عظیمی – محمد اکبریان – جمشید کارگر- هادی لاری – علیرضا معصومی – امیر حسین افضل نیا – سعید زرگر – وحید دولت شاهی – سعید واجد – نفرات مهندسی : محمد صادقی – اسماعیل مختار بورانی – احمد مندی - جعفر تهرانی – حبیب همتی – عبدالاحد دهداری – علیرضا خوشنویس .
پس از دو روز به ما گفته شد که باید این ساختمان ها تخلیه شود و این جا تبد یل به ستاد مرکزی میشود که کار من شروع شد . یکی دوروز بعد تیپ حفا ظتی مسعود و مریم به همراه انها در آنجا مستقر شدند که بیش از چهل دستگاه خودروکه بعضا مجهز به سلاح های ضد هوائی دو لول و چهار لول و موشک های زمین به هوا بود . (در حالی این ستون نظامی در جاده ها به حرکت در می آمد که به دلیل نبودن سوخت در آن زمان بندرت خودرو د رجاده ها دیده میشود . ) تمامی ستاد های ارتش در عرض دو روز همه به فیلق دوم گسیل شدند که سگ صاحب خودش را نمی -شناخت . جاده های کنار فیلق تبدیل یک دژ عظیم شده بود که انواع تانکها و نفربر های متفاوت بود با انواع توپ های ۱۳۰ میلیمتری و ۱۵۵میلیمتری کاتیوشاها و یکسری از نفربر ها هم روی انها سلاح های۲۳میلیمتری و بعضا دو دستگاه مینی کاتیوشا و یکسری هم خمپاره طراحی و نصب شده بود . تا چشم کار میکرد دریای از فولاد سرد و بی روح و در این میان تعدادی از افراد در میان این دریای سرد و بی روح ول می خوردن و بعضی هم از فرط خستگی خوابیده بودند .
چند روز بعد که به بیرون فیلق امدم خبری از ان دریای فولاد نبود انها به سمت منطقه آق داق صغیرو آق داق کبیر برای ……….رفته بودند .
مقر فرماندهی مسعود و مریم در وسط فیلق بود و مقر فرماندهی طه ها یاسین رمضان و فرمانده نیروهوائی عراق ۵۰۰متر بالاتر از مقر مسعود بود . یک روز قبل از شروع عملیات مروارید ۱ طه ها یاسین رمضان دو بار به ملاقات مسعود به ستاد فرماندهی امد ویک بار هم مسعود به ملاقات او رفت . ودر روز عملیات هم طه هایاسین رمضان در ستاد فرماندهی مسعود مستقر بود تا عملیات تمام شد . نکته که خیلی برای من جالب بود این بود که طه ها یاسین رمضان معاون اول صدام حسین بود او وقتی که برای ملاقات به نزد مسعود می امد با چهار یا پنج محافظ و ماکزیمم با دو اتومبیل می آمد . اما وقتی که مسعود برای ملاقات نزد او می رفت با حداقل ده خودرو می رفت و ان هم مسلح دوره زمانه عکس شده بود . در روز های معمول هر سه چهار روز یک بار ملاقات هم می رفتتند در عملیات مروارید ۲ هم یک بار طه ها یاسین رمضان به ملاقات مسعود امد و یک بار هم مسعود به ملاقات او رفت . در هر دو این عملیات ها پرواز هلی کوپترها به دست خلبان های سازمان بود که انها را به پرواز در می اوردند یعنی همان اقایانی که در بالا از انها نام بردم و انها تا مدت ها پس از عملیات ها از شاهکارها ویا رجو یکارهای خود تعریف می کردند که چگونه افراد کرد را با تیربار یا راکت می زدند . به نمونه های از تعاریف نفرات که از عمل کرد خود تعریف می کردند توجه کنید . محمد اکبریا ن میگفت این راکت های راکه شلیک می کنیم اینها اغشته به سیانور است وقتی که ترکش ان به فردی اصابت کند اورا می کشد یا اینکه در روی روستا که پرواز می کردند چند تن از کرد های پاسدار نما را در جائی گیر اوردیم که دیگر نمی توانستند فرار کنند با تیر بار کارشان را تمام کردیم . سعید واجد از این شیرین کاریها خیلی زیاد داشته که هر از گاهی تعریف می کرد که چطور کردها را درو می کرده است و اکثر بچه های پذیرش هم که سعید مسئول انها بوده شاهد تعاریف وشاهکارهای او هستند . وحید دولت شاهی علی رغم اینکه خودش کرد است اما به شد ت ضد کرد است از قتل عامی که از کردها کرده بود با افتخار تعریف می کرد . یا اینکه توپ ۱۳۰ میلیمتری را با نفربر به بالای تپه های مسلط به روستا بردند و کردهای که در مسجد سنگر گرفته بودند را زدند . یا اینکه مینی بوسی که کرد های مسلح را داشت در منطقه طوز جابجا می کرد در زیر درخت با ۲۳ میلیمتری زده بودند وقتی که بالای سر اجساد رفته بودند می گفت انگار نفرات را با اره دو قطعه کرده اند . یا وقتی که در روستای خرمال از خانه ای به سمت انها شلیک شده بود با تانک ان خانه را زده بودند . در روستای طوز یکی از مسئولین یکتی به یکی از فرماندهان مجاهدین مراجعه می کند و میگوید برای مذاکره امده است که صحبت کند و اجازه عبور بگیرد که از این منطقه عبور کنند انها با مجاهدین کاری ندارند می گوید باشد به ایست بروم به مسئولم بگویم و جواب بیاورم که می اید به توپچی تانک می گوید ان فردی که کنار دیوار ایستاده را نشانه بگیر و شلیک کن و فرد مذبور هم فرمان را اجرا می کند . از این شاهکارها زیاد بود و نقل نبات محفل ها شده بودکه دستور تشکیلاتی دادند که دیگر در این رابطه ها صحبت نشود .
در همان ایام تلویزیون سیمای حقارت تا مدت ها از شاهکارهای هلیکوپترها در آن درگیری ها که دارند شلیک می کنند ویا با نفربر از روی اجساد عبور کرده و….. را نشان می داد و بعد به خاطر واکنش های منفی در بیرون از مناسبات و در مناسبات انها را دیگر پخش نکرد .
اما از همه مهمتر و شیرین تر سخنان خود مسعود خان در پیش ارباب است که در باره این خوش خدمتی ها و بظل و بخشش خون رشیدترین فرزندان ایران زمین که به خاطر حفظ ارباب ریخته شده است را بشنویم ( پیشنهاد م این است که یک بار این قسمت از فیلم را حتما ببینید .)
نقل از مسعود رجوی است که در این ملاقات رجوی – ابریشم چی – داوری هستند و نفر مخاطب سپهبد طاهر حبوش است :
( حال آقای رئیس جمهور چه طور است .اول باید یک چیزی را متقابلا بگویم . از کلمات محبت امیز آقای رئیس جمهور تشکر می کنم و البته ما چیزی جز وظیفه خودمون انجام ندادیم و نیازی نبود که چیزی را مکتوب کنیم . شما بهتر می دانید که در چه نقطه ای دقیقا ما دستمان را رد دست یک دیگر گذاشتیم رابطه و سرنوشت ما به یکدیگر گره خورده است .
سرنوشت ما واحد است .خون های ما در هم آمیخته است .می دانید که این تعارف نیست و قابل تصویرو تعبیر نیست و فکر می کنم که برای ما کامل شد . هر چیزی که علیه شما است بطور طبیعی علیه ما هم است و امنیت ما یکی است ضربه که می خوریم یکی است . )
هم وطنان عزیز : برای این فرقه فقط ارباب عوض شده است اتفاقا این یکی ها خیلی بهتر از ان قبلی ها است اینها غرب گرا هستند و مدرن زبان هم را بهتر می فهمند به خصوص به لحاظ مالی و…..در مقاله بعدی به آن می پردازم
.............................................................................................................
خاطرات تكان دهنده قتل عام كردها توسط منافقين
![]() |
حميد دهدار حسني عضو سابق مجاهدين خلق و از اعضاي اصلي عمليات مرواريد است كه در آن تعداد زيادي از كردها را به دستور مستقيم رجوي قتل عام كردند. متن زير خاطرات وي از اين عمليات است كه از اهداف رجوي و سازمان منافقين پرده برداشته است:
در زندگي هر انساني نقاط سياهي هست كه فرد از تداعي آن سياهي ها و ياد آوردن خاطرات آن مقطع از زندگي اش، يا احساس شرم مي نمايد و يا اين كه حداقل تماشاي دوباره آن افعال، ذهن و ضميرش را آزرده مي نمايد. خوشايند بودن يا دردآور بودن افعال آدمي نيز بسته به نوع نگرش و تلقي فرد از دنياي اطراف و روابط حاكم بر مناسبات انساني مي باشد. اسفند سال 1369 و شش ماهه اول سال 1370 از جمله تلخ ترين، چندش آورترين و خجلت بارترين لحظات و ايام زندگي من است.
پس از يك پروسه به نسبت سنگين زماني و روحي ، تازه داشتم "مسئله" هم كاري با رژيم عراق را هضم كرده به پستوخانه روحم حواله مي كردم كه "عمليات مرواريد" فرا روي من و ساير نفرات سازمان قرار گرفت. پس از حمله صدام به كويت (اشغال كويت) امريكا و متحدينش ، براي بازپس گرفتن كويت بمباران هاي شديدي را آغاز كردند.
در بحبوحه اين جنگ كه به "جنگ خليج" شهرت يافت، "اكراد عراقي" پس از سال ها خفقان و سركوب توسط رژيم صدام، با انتفاضه خويش از هر سويي سر به مخالفت با صدام برداشتند، او كه ارتش و قواي نظامي خود را به خاطر جنگ خليج ( و نيز جنگ با ايران) تحليل رفته مي ديد، به ناگاه در معرض خطر سرنگوني توسط كردهاي انقلابي قرار گرفت.
يادم نمي رود، از ترس بمباران هاي امريكا- با وجودي كه هرگز هواپيماهاي امريكايي قرارگاه هاي مجاهدين را مورد تعرض و بمباران قرار نداده بودند- رجوي دستور داده بود كليه نفرات قرارگاه اشرف براي ايمن ماندن از بمباران به " پراكندگي" در تپه هاي ماهوري اطراف منطقه كردنشين "كفري" بروند. آن حادثه تلخ از آن جا آغاز شد كه به نيروهاي سازمان دستور داده شد از "پراكندگي "به قرارگاه اشرف برگردند.
در حال عبور از نزديكي شهرك كردنشين "طوز" بوديم كه نواي نحس و بديمن رجوي از پشت بي سيم ها به گوش مان رسيد. مضمون پيام رجوي اين بود كه؛" پاسداران و عوامل رژيم ايران در لباس كردي قصد حمله به مجاهدين را دارند. پس هر كجا كردي را ديديد او را به رگبار ببنديد!"
نه من و نه خيلي از نيروهاي سازمان در مخيله مان نمي گنجيد كه در پس پرده ،افسانه و افسون ديگري در جريان باشد. در آن لحظات پراضطراب ( و خاصه پس از سال ها ركود و بي عملي) كسي تصورش را هم نمي كرد كه آبشخور پيام رجوي پيمان وفاداري به صدام بوده باشد. صدام (و به قول رجوي ؛"صاحب خانه") در لبه پرتگاه قرار گرفته بود و كردهاي مبارز و مخالف صدام شهرك ها و شهرهاي عراقي را يكي پس از ديگري اشغال مي كردند. پيامد سقوط صدام در آن مقطع،به منزله نيست و نابود شدن سازمان مجاهدين بود و به گفته خود رجوي ( كه بعدها در نشست هاي تشكيلاتي عنوان كرد) :" چه بخواهيم و چه نخواهيم منافع و سرنوشت ما با منافع و آينده دولت عراق درهم گره خورده است."
در آن روز تلخ ،و در پي فرمان مسعود رجوي، مجاهدين به گمان اينكه پاسداران و عوامل رژيم ايران تحت پوشش كردهاي عراقي در شهرها و روستاهاي كردنشين موضع گرفته اند، با توپ و تانك به آن مناطق يورش بردند.
در نزديكي "شهر كركوك" و سه راهي "كفري" ،چند دستگاه ميني بوس كه پر از مسافران عا دي بودند،توسط " نفربر توپ دار" مجاهدين به آتش كشيده شدند و پيش چشم ما، زن ها و كودكان مسافر در آن ميني بوس هابه بدترين شكل سوختند . رجوي چنان موضوع كردها را وارونه جلوه داده بود و چنان به نيروهاي مجاهدين القا كرده بود كه اگر كوتاه بياييد شما را نابود مي كنند ،كه مجاهدين حتي براي زدن نفرات كرد از فاصله نزديك با "توپ" به سمت نفر شليك مي كردند و وقتي آن كردهاي بي نوا تكه پاره مي شدند،مجاهدين احساس سرمستي و لذت مي كردند. پس از مسعود رجوي نوبت به همسرش "مريم" رسيد . مريم از پشت بي سيم كركس وار خطاب به مجاهدين فرياد مي زد : اين ها ( كردها) را به گلوله و سلاح سبك بكشيد ، با تانك برويد روي آن ها!"
![]() |
وقتي ساعت ها و روزهايي گذشت و تب و تاب من اندكي فروكش كرد ، آن وقت بود كه همانند برخي از نيروهاي سازمان احساس كردم جز كردهاي عراقي و زن ها و كودكان و سالخوردگان بي دفاع كسي رو در روي ما نيست.
البته در برخي محورها انقلابيون و چريك هاي كرد بودند اما هرگز پاسداري را به چشم نديدم. و تازه فهميدم در چه جنايت هولناكي خود را سهيم كرده ام! وقتي به فرمانده و مسئول خودم ( به نام " فرهاد الفت" ) اعتراض كردم و گفتم مسئله كردها چه ربطي به ما دارد ؟ با توپ و تشر به من نهيب زد كه :" مگر غير از عوامل خميني كسي با صدام مي جنگد؟ الان باپيش آمدن چنين موقعيتي يه خوبي مي توانيم پايگاه اجتماعي رژيم ايران را در بين كردهاي عراقي نابود كنيم..." رجوي و عوامل سرسپرده اش در پاسخ به سئوالات و اعتراضات نيروهايي چون من ،هر دروغي را مي گفتند و هر توجيهي را مطرح مي كردند جز اين كه شرم داشتند بگويند به خاطر سرسپردگي رجوي به صدام اين كرد كشي را راه انداختند. مجاهدين براي اين كه در اين خوش خدمتي به صدام سنگ تمام بگذارند، علاوه بر اعزام و استقرار نيرو هاي سازمان به مناطق مختلف كردنشين ، اقدام به ايجاد پست هاي ایست و بازرسي ( و به قول عراق ها "سيطره" ) نمودند. در مناطقي چون سه راهي "كفري" و يا ورودي هاي شهرهايي همچون "بغداد" با همكاري افسران بعثي اين پست ها ( سيطره) را ايجاد كردند.
نفرات سازمان مجاهدين ماشين هاي عبوري مردم را نگه مي داشتند و ضمن شناسايي كردهاي انقلابي و مخالفين صدام ، آن ها را دستگير و تحويل افسران امنيتي عراق مي دادند. كافي بود مسافري يا رهگذري به اين عمل مجاهدين اعتراض نمايد و يا حتي همكاري ننمايد . آن وقت با مشت و لگد و قنداق اسلحه چنان او را مي زدند كه بازگويي آن صحنه ها مو را بر تن انسان راست مي كند. مجاهدين تعدادي از كردهاي روستا ها و شهرك ها را دستگير و سپس به عنوان اسير به قرارگاه اشرف منتقل مي كردند .
يك شب افسران بعثي براي تحويل گرفتن تعدادي از همين كردها به قرارگاه اشرف آمده بودند . اسيران كرد را از درون سلول هاي قرارگاه اشرف با دست ها و چشم هاي بسته سوار بر دو ماشين نظامي آيفا كرديم و آورديم درب خروجي قرارگاه.
"مهدي ابريشمچي" ( يكي از مسئولين قديمي و رده بالاي سازمان مجاهدين) خودش رفت بالاي آيفا و آن كردهاي بيچاره را در حالي كه دست ها و چشم هايشان بسته بود ،يكي يكي با كابل و مشت و لگد از بالاي آيفا به پايين پرت كرد و افسران بعثي هم با كتك و كابل آن ها را سوار ماشين هاي خودشان مي كردند تا به زندان هاي صدام منتقل كنند. "مهدي ابريشمچي" مانند كاسه اي داغ تر از آش ،همچون حيوانات با اين كردهاي بي دفاع رفتار مي كرد .
بسياري از اعضاي سازمان به مرور زمان دررابطه با اين اقدامات سازمان مسئله دار شدند ،اما كسي را ياراي اعتراض نبود. رجوي طي نشستي با وقاحت تمام ( ولي با افتخار!) خطاب به نيروها گفت :" طي جلسه اي كه اخيراً با عزت ابراهيم – يكي از فرماندهان ارتش بعثي و از ياران نزديك صدام – داشتم ، عزت ابراهیم ضمن تشكر از ما، مجاهدين را به عنوان بهترين دوستان و ياران دولت عراق خوانده است و براي جبران زحمات شما مجاهدين قهرمان كه به خوبي از عهده سركوب كردهاي شورشي برآمده ايد ، قرار شده قطعات زرهي تازه و وسايل نظامي نو ( توسط دولت صدام) به ما بدهند. " رجوي هميشه از " عمليات مرواريد" به عنوان "دفاع از خود" ياد مي كرد.
ولي هرگز پاسخ نداد كه مشاركت مجاهدين در مسئله داخلي عراق و سركوب ناراضيان و مخالفين صدام توسط مجاهدين بر اساس كدام منطق و كدام ضرورت مبارزاتي صورت گرفته بود؟ البته پرواضح بود كه هيچ صداقتي در توضيح و پاسخ رجوي نبود چون هر انسان فهيم و عاقلي مي دانست اشغال شهرهاي چون بغداد توسط كردها چه پيامدهايي براي مجاهدين داشت. رجوي در آغاز عمليات مرواريد ، ابتدا با اين دروغ كه پاسداران رژيم در لباس كردي قصد حمله به ما را دارند ،نيروها را وارد معركه نمود اما چيزي نگذشت كه تمام نيروها دريافتند حتي يك پاسدار ايراني هم در بين كردهاي كشته شده يا اسير شدگان پيدا نشده و لذا، رجوي و فرماندهان سازمان بدون هيچ شرم و حيايي بحث حفظ " صاحب خانه" ( صدام) را پيش كشيدند.
![]() |
رجوي در يكي از نشست هاي پس از عمليات مرواريد ، با غروري مضحك به نيروهايش گفت:" در اين عمليات ( مرواريد) مي خواستيم تا خود تهران پيش برويم اما سيد الرئيس – صدام - مصلحت ندانست!" نمي دانم سرنوشت كردهاي اسير شده به دست سازمان مجاهدين كه تحويل رژيم صدام شدند به كجا كشيده شد ولي تا آن جا كه بعد از سرنگوني صدام روشن شد ، گورهاي دسته جمعي زيادي از اين كردها پيدا كردند كه مربوط به همان دوران بوده است بعد از عمليات مرواريد، مجاهدين خلق هميشه در هراس بودند كه مبادا مورد خشم و انتقام كردهاي عراق واقع شوند و به همين سبب ، رجوي تلاش هايي زيادي كرد تا به توجيه جنايات خود بپردازد و رضايت خاطر كردها را به دست بياورد ،اما كردهاي عراقي و يا شيعياني كه بارها مورد تهاجم و خيانت مجاهدين واقع شده بودند هرگز مجاهدين را به مثابه يك نيروي انقلابي و آزادي خواه نپذيرفتند. نفراتي از مجاهدين در گوشه و كنار عراق مورد تهاجم كردها واقع شدند و حتي مردم عادي كرد ( به انتقام خون زنان و كودكان بي گناه كرد كه مجاهدين كشته بودند ) پس از سرنگوني صدام يكي از فرماندهان مجاهدين را مثله (تكه تكه) كردند.
چنان عرصه بر مجاهدين تنگ شده بود كه ديگر نمي توانستند ( بعد از عمليات مرواريد) بدون محافظ نظامي به شهرهاي اطراف قرارگاه اشرف بروند. وقتي چند نفر از مجاهدين مي خواستند براي نمونه براي خريد نيازهاي سازمان به شهر بروند، به ناچار با افسران بعثي هماهنگ مي كردند تا از نفرات مجاهدين حفاظت نمايند. خود مجاهدين هميشه يك " تيربار" مي گذاشتند روي ماشين و سر تا پا مسلح مي شدند . آن وقت به شهر مورد نظرشان مي رفتند . در شهرهايي كه تردد مي كردند هميشه مردم عادي عراق ( كرد و عرب و غيره) با انزجار و كينه به مجاهدين نگاه مي كردند. و از كنار هر شهروند عراقي كه عبور مي كردند مورد لعن و نفرين واقع مي شدند. برخي عراقي ها به مجاهدين تف مي انداختند و بعضي به گونه اي كه خود مجاهدين هم بشنوند با صداي بلند مي گفتند ،"خائنين!..."
امروز سال ها از فاجعه كردكشي مجاهدين مي گذرد اما من، هنوز از يادآوري خاطرات آن روزها عذاب مي كشم . شب ها كابوس هايي مربوط به ويران كردن خانه هاي روستاهاي بي دفاع كردنشين مرا آشفته مي كند . هرگز تصوير كودكاني كه در آغوش مادران خويش با توپ و كاتيوشاي مجاهدين خاكستر شدند از پيش چشمانم محو نمي شود .
به راستي به كدامين گناه كشته شدند؟! ...
..........................................................................................................................................




