زنان قرارگاه اشرف در معرض خشونت سیستماتیک
آرمان شهری که رهبران فرقه مجاهدین در پی تبیین و تحقق عملی آن بودند ، بی نیاز از توصیف و فهم مبانی دموکراتیک و پایبندی به انگاره های عقلانیت انتقادی و تفکر مدرن بود ، و نشانگر اینکه به تاریخمندی همه ایده ها و خواسته های بشری باور ندارند و برای همه چیز ذات و سرشتی تغییر ناپذیر می شناسند به طوریکه مطلق انگاری در تفکر و رفتار سیاسی ، شاخص مهم و گریز ناپذیر آنان است.
رهبران فرقه ستیزه جو و خشونت طلب مجاهدین بر این باور نبودند که همه چیز در جوی زمان شسته و دگرگون می شود و عینیت یافتن ارزش های اجتماعی و انسانی چون آزادی ، دموکراسی ، حقوق بشر ، همبستگی ملی ، مدارا و تحمل دیگران بر پایه ی باور به عدم قطعیت در پدیده های انسانی و اجتماعی ، امکانپذیر و میسر خواهد شد.
متاسفانه فرقه مجاهدین با باور و اتکا به دگم های ساخته و پرداخته ذهن بیمار و زشت رهبر عقیدتی خویش و تابوهای ایدئولوژیک متعلق به دوران ماقبل مدرنیته ، هیچ تصویر و تصوری از جهان و انسان مدرن مطابق با واقعیت و نزدیک به حقیقت را متصور نشدند و به این امر مشهود و گزاره منطقی نپرداختند که اگر تابوها و دگم های ایدئولوژیک و مغایر با حقیقت و واقعیت در دوران انفجار اطلاعات و عصر تحولات دموکراتیک ، مورد نقادی ژرف و بازنگری اساسی قرار نگیرد ، مناسبات تشکیلاتی آنها همچون کف روی آب از هم می پاشد و از میان می رود.
خاطرات تلخ و سیاه و غمناک خانم مرضیه قرصی در رابطه با پوچی و سستی مناسبات درونی تشکیلات مجاهدین اذعان به واقعیتی آشکار است .
در حقیقت واکاوی و آنالیز هر آنچه که در لایه های زیرین مناسبات قرون وسطائی قرارگاه اشرف می گذرد ، رو به سیاهی و تاریکی ست که ثمره ای جز ناامیدی و از هم گسیختگی ذهنی و روانی برای افراد تشکیلاتی نداشته است.
خاطرات به نوعی سعی دارد نشان دهد ، رهبران فرقه مجاهدین با اتخاذ رفتارهای باسمه ای و آمرانه و ذهنیتی مطلق اندیش و تابوگرا در مواجهه با نیروهای تشکیلاتی ، به عمد و آگاهانه مناسباتی را پی میریزند که افراد فارغ از داشتن هر گونه " هویت مستقل " در مسیر اطاعت کورکورانه و سپس ناخواسته در عملیات انتحاری و تبهکارانه سر از پا نشناسند و لحظه ای درنگ نکنند. رهبران فرقه تروریستی مجاهدین در این توهم بیمارگونه بسر می بردند و می برند که با چنین سازوکار غیر دموکراتیک و غیر انسانی خواهند توانست آزادی را به چنگ بیاورند ، در حالیکه نمی خواستند درک کنند آرمان دموکراسی خواهی هدفی انسانی و اخلاقی ست که بر پایه ی روش های دموکراتیک حاصل خواهد شد و رفتار جنون آمیز تروریستی و بهره گیری نابخردانه از ستیزه جویی و خشونت طلبی محض ، ویرانگر مرزهای مدرن و انسانی ست و در نهایت خود ویرانگری را برای آنها به ارمغان خواهد آورد.
خانم مرضیه قرصی در خاطرات خویش نکات تکاندهنده ای را بازگو می کند ، ایشان در طی مدت ده سال اقامت در قرارگاه اشرف در شرایط و مقاطع گوناگون ، از نزدیک شاهد آلام و اندوه فراوان زنان مستقر در قرارگاه بود. بررسی موشکافانه و تاملی ژرف بر مشاهدات و گفته های خانم قرصی ما را به این نتیجه می رساند که مناسبات درونی مجاهدین رو به تاریکی دارد زیرا با شالوده های دموکراتیک و آزادی خواهانه به شکلی بنیادین و عمیق ناسازگار و ناهمخوان است. براستی رفتار خشونت آمیز دارو دسته مجاهدین در درون مناسبات و چه در خارج ازآن ، نشانه داشتن قدرت و اقتدار نیست که نشانه ضعف و اضمحلال تدریجی است.
نقش و جایگاه زن در مناسبات تشکیلاتی مجاهدین در نگاه خانم مرضیه قرصی نامطلوب و نا امیدکننده است و فضائی تیره و تار را به تصویر می کشد. زیرا زن از وضعیتی پارادوکسیکال برخوردار است ، هژمونی زنان ، فریبی
بیش نیست و زنان در تاروپود عنکبوتی مناسبات درون تشکیلاتی ، گرفتار نمادها و سمبل ها و شرایطی هستند که آزادی در آن معنا و مفهوم حقیقی خود را از دست داده است و زنان قادر به پی ریزی "هویت مستقل " خویش نیستند.
هراس از دست دادن " هویت زنانه " ، نقش و جایگاه " مادرانه " و نیز" تنهائی " زنان در مناسبات تشکیلاتی مجاهدین ، خیلی به چشم می آید.
سرکوب امیال عاطفی و جنسی ، عدم توجه به نیازهای مادرانه و احساسی زن و توانایی های زنانه از " زن تشکیلاتی " انسانی تک ساحتی و تک بعدی ساخته است.
اما خانم مرضیه قرصی در صفحات پایانی خاطرات خویش به رویدادها و تحولات به وقوع پیوسته در قرارگاه اشرف پرداخته اند که روایتگر نکات امید بخش نیز هست. ارائه فاکت های گوناگونی ازعاصی شدن زنان مستقر در قرارگاه اشرف علیه وضع موجود و مناسبات حاکم بر تشکیلات مجاهدین ، سیگنال و پالس های مثبتی ست که در فروپاشی حصارها و مرزهای زن ستیز و تحقیر آمیز فرقه مجاهدین در آینده نزدیک نقش بنیادین ایفا خواهند نمود.
ایشان در خاطرات خویش تصریح دارند ، بعد از جنگ دوم ( امریکا و عراق ) روند رو به رشد " جست و جوی خویش " از سوی زنان مستقر در قرارگاه اشرف واقعیتی ست که رهبران مجاهدین سعی وافر در لاپوشانی آن داشته و دارند ، اما روندی که در اشرف آغاز شده است حکایتگر درخوری ست ، که به نوعی تابوشکنی در بیان تجربه های حسی ، عاشقانه و انسانی راه می برد و به گفتن " ناگفته ها " و طغیان علیه وضع موجود می انجامد.
مشاهدات خانم قرصی از نشست ها ، کنش ها و واکنش ها ، چالش ها و درگیری های روز افزون زنان قرارگاه اشرف با مسئولین و فرماندهانشان بیانگر عاصی شدن آنان بر مناسبات قرون وسطائی و زن ستیز فرقه مجاهدین است که زن تشکیلاتی را در محدودیت های توصیف ناپذیر ، ملا آور و تنگ تشکیلاتی به ستوه آورده اند تا آنجائیکه منجر به ، میل به " گفتن ها " و "شکستن " سدها و حصارهای ذهنی و تشکیلاتی فرقه مجاهدین شده است.
با امید به رهایی همه زنان تحت سیطره فرقه ستیزه جوی رجوی و بازگشت شان به دنیای آزاد و کانون گرم خانواده
خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو با سابقه فرقه تروریستی رجوی (قسمت اول)
من و همسرم در سال 73 در شهرستان میاندوآب با هم ازدواج کردیم آن موقع من نوزده سالم بود و با کلی آرزو با همسرم ازدواج کردم پس از یک سال پسرمان سعید به دنیا آمد هنگام ورودم به پایگاه مجاهدین در بغداد در سال 1376تا آن موقع هیچگونه شناختی از سازمان نداشتم ، اصلا آدمی سیاسی نبودم زیرا اقتضای سن من ایجاب نمی کرد که با عقاید و اندیشه های سیاسی و ایدئولوژیکی آشنا بشوم . همسرم «آرام گفتاری» که بعدها در عملیات تروریستی در تهران کشته شد نیز هوادار سازمان مجاهدین نبود . در مدتی که با او زندگی کردم احساسم این بود ، او گرایش خاص سیاسی یا ایدئولوژیکی به هیچ گروه یا جریان سیاسی ندارد و به خصوص در طول زندگی مشترکمان هیچ تمایل ذهنی و یا احساسی نسبت به سازمان مجاهدین از خود بروز نداد . همسرم یک فرد عادی بود و شغل خاصی هم نداشت و بیشتر به فروشندگی مشغول بود پس از اینکه در معامله ای چند فقره چک همسرم برگشت خورد و تحت تعقیب قضائی قرار گرفت چون شاکی خصوصی داشت مجبور شدیم مخفی بشویم و به مشهد فرار کنیم. همسرم مدتی در مشهد در یک نانوایی کار کرد و سپس به سنندج رفتیم و طی یک اتفاق ، گیر تورهای شکار سازمان در یکی از شهرهای کردستان افتادیم و سر انجام از طریق یک قاچاقچی وارد عراق شدیم . به این ترتیب رابط های مجاهدین، من و همسرم و نیز فرزندم سعید را با وعده گرفتن پناهندگی در یکی از کشورهای اروپایی به بغداد منتقل کردند. تاریخ ورود ما به پایگاه مجاهدین در بغداد اواخر فروردین ماه سال 1376 بود.
در بغداد نیروهای سازمان ما را تحویل گرفتند . در مقر سازمان در بغداد افرادی به نام های مستعار حشمت که ترک اهل ارومیه بود و چهل ساله به نظر می رسید و خانمی به نام مرضیه که بعدها خودش برایم گفت : هفده سال سابقه حضور در مناسبات سازمان را دارد. و اما او چند سال بعد در بمباران ( جنگ امریکا علیه عراق) کشته شد ، به اتفاق دو نفر دیگر که یکی زن و دیگری مرد بود ما را تحویل گرفتند .
ورود به مقر سازمان در بغداد
شب هنگام وقتی به مقر سازمان در بغداد رسیدیم مرا از همسرم «آرام» جدا کردند و ما را به اتاق های جداگانه بردند . برای مدتی تحت بازجویی قرار گرفتیم . حشمت از من بازجویی کرد . او گفت : در اینجا زندگانی نیست و ازدواج معنا ندارد و نمی توانی فرزند خود را در اینجا نگه داری . دستور تشکیلاتی است ، او افزود شما دو گزینه داری یا باید پسرت سعید را به هواداران سازمان در اروپا و یا آمریکا بسپاری ، یا اینکه به ایران بفرستیم . به او گفتم هیچوقت با سخن او موافقت نخواهم کرد و به هیچ وجه نیز مایل نیستم سعید را به ایران ببرید و از من دور کنید زیرا فرزندم فقط دو سال دارد . اما حشمت به راحتی می گفت : " تو نمیتوانی پسرت را پیش خودت نگه داری ." من در حین شنیدن سخنان حشمت به گریه افتادم او گفت تو تنها نیستی همه زنان سازمان از بچه هایشان جدا شدند و از فردی به نام مریم مثال زد که دخترش را اینجا آورده بود و سپس او نیز بچه اش را فرستاد به بیرون از عراق و به اروپا . اما من به این توجیهات مسخره حشمت گوش نمی کردم و از احساس مادرانه ام نسبت به سعید حرف می زدم. حشمت که مقاومت مرا دید و فهمید به این سادگی سعید را به آنها تحویل نخواهم داد. نوار ویدیوئی را برایم نشان داد که صحنه های جدا شدن زنان سازمان را از بچه هایشان نشان می داد. لحظاتی که خیلی غم انگیز بود و زنان سازمان مجبور بودند بنا به اوامر رهبران تشکیلات از فرزندانشان جدا شوند . عین این حرف ها را به همسرم نیز زده بودند و سوالاتی که از من می پرسیدند از آرام نیز پرسیده بودند . در یکی از روزها پس از اینکه حشمت و دوستانش خیلی پافشاری کردند و اصرار داشتند تا پسرم سعید را از من جدا کنند و مدام تاکید داشتند که اینجا زندگانی نیست و تو نمی توانی فرزندت را در اینجا نگه داری ، ناگهان احساس کردم سرم گیج رفت و حالم به هم خورد ، بی حال شدم و به زمین افتادم . چهار روزی که در مقر بودم مستمر گریه می کردم . آرام سعی داشت به من دلداری دهد او می گفت : " چرا گریه می کنی ؟ به او گفتم تو خودت خوب می دانی که اینها می خواهند سعید را از من جدا کنند ، من سعید را خیلی دوست دارم چرا مرا به این جور جاها آوردی ، من هیچوقت فکر نمی کردم در چنین فضایی گیر کنم و چنین اتفاقی بیفتد ، شما مرا به جایی آوردید که اختیار و آزادی نگهداری پسرم را نداشته باشم و آنها می خواهند هر طور شده است ما سه نفر را از هم جدا کنند . " آرام در واکنش گفت بالاخره این اتفاقی است که افتاده و ما دیگر نمی توانیم از اینجا خارج شویم و امکان تصمیم گیری از ما سلب شده است . او گفت هر کس به اینجا وارد شود در واقع گیر افتاده و به هیچوجه امکان خارج شدن را ندارد . آرام نیز به خاطر ناراحتی و اندوه من خیلی ناراحت بود زیرا می دانست که مقصر اوست . آرام خیلی غمگین بود و احساس می کرد به بن بست رسیده است .
شب ها ما را از مقر به هتلی سه طبقه در بغداد منتقل می کردند و آنجا می خوابیدیم . شب دوم در حالی که بسیار ناراحت بودم و حس می کردم در جای عجیب و غریبی خود و همسر و فرزندم گیر افتاده ایم . قادر نبودم شرایط و فضای خاص و غیر طبیعی آنجا را تحمل کنم به تراس هتل در طبقه سوم رفتم و قصد داشتم خودم را به پایین پرت کنم . قبل از آن که اقدام به خودکشی کنم به همسرم گفتم نمی خواهم این صحنه را ببینم که ما را از هم جدا کنند و من خودم را می کشم . اما آرام با التماس از من خواست تا خودم را کنترل کنم او نیز می دانست که خیلی اشتباه کرده که ما را به عراق آورده و فریب رابط های سازمان را خورده است . در واقع او نیز غافلگیر شده بود و هرگز تصور نمی کرد در چنین شرایط طاقت فرسا و وحشتناکی گیر کند همسرم به بن بست رسیده بود زیرا آرام برای فرار از دست طلبکاران و رهایی از بدهی و مشکلات مالی که در ایران داشت در این دام افتاده بود همسرم در اوایل ازدواجمان به لحاظ مالی در مضیقه و تنگنا قرار داشت او برای اینکه ما را از زندگی مرفه برخوردار کند فریب سازمان را خورد ، به خیال اینکه می تواند از طریق سازمان در یکی از کشورهای اروپایی پناهندگی بگیرد و سرنوشت خوبی برای ما تدارک ببیند ما را به عراق برد اما در مقر سازمان در بغداد بود که با نگاهش و رفتارش به من فهماند ، دچار اشتباهی فاحش شده است . همسرم در آن چند روزی که در مقر سازمان در بغداد بودیم ، مات و حیران در فکر فرو رفته بود و همانند پرنده ای بود که در قفسی گیر کرده و راه فراری نداشته باشد . سعید نیز بسیار بی قراری می کرد او مدام گریه می کرد در این دو سال هیچوقت چنین بیقراری نکرده بود . من میلی به غذا خوردن نداشتم ، اشتهای من کاملا کور شده بود . حتی نمی توانستم آب بخورم ، تا سه روز قطره ای آب نخوردم واقعا شوکه شده بودم ، مدام گریه می کردم تا آنجائیکه اشک در چشمانم خشک شد و دیگر اشکی برایم نماند .
... تا اینکه در روز سوم ورودمان به بغداد ، صبح هنگام حوالی ساعت نه حشمت به دنبال ما آمد تا ما را به پایگاه ( مقر سازمان ) ببرد او وقتی چشمان پف کرده مرا دید گفت : چرا ناراحتی ، من دیگه چیزی به او نگفتم چون مطمئن بودم او قادر به درک احساسات مادرانه من نیست و زندگی در تشکیلاتی تروریستی و حرفه ای از او موجودی بیجان و بیروح ساخته بود. در پایگاه فرم های مخصوص را به ما دادند تا پر کنیم فرم ها در رابطه با ضوابط و مقررات ارتش به اصطلاح آزادی بخش بود پس از پر کردن فر م ها ، از من و همسرم خواستند تا آنها را امضاء کنیم . سپس برایمان نوارهای ویدیوی ریاست جمهوری مریم را گذاشتند . پس از مشاهده نوارهای ویدیویی که دو روز طول کشید مرا وادار کردند تعهد نامه ای را امضاء کنم که متن آن عبارت بود از اینکه من داوطلبانه سعید را به سازمان تحویل می دهم تا به ایران بفرستند. پس از امضای برگه ، حشمت به ما گفت حدود هیجده سال است در ارتش بسر می برد و از مزایای زندگی در ارتش برایم حرف ها زد . به او گفتم : باور نمی کنم شما این همه سال در اینجا باشید ، حشمت برای اینکه مرا مجاب کند تا در عراق بمانم و به آنها بپیوندم حدود پنج الی شش نفر از زنانی را که در مقر بود پیش ما آورد و آنها شرح حال و بیوگرافی خودشان را برای من و همسرم توضیح دادند. فردای آن روز چون می دانستم سعید را از من جدا می کنند بی اختیار گریه می کردم . در مقر سازمان در بغداد ، همسرم آرام نیز بسیار ناراحت بود او در گوشه ای از حیاط مقر روی زمین نشسته بود و پی در پی سیگار می کشید . سعید نیز خیلی بیقراری می کرد و گریه و زاری . انگار می دانست چه سرنوشت شومی برای او و ما پیش خواهد آمد و چگونه خانواده ای و عشقی و دوست داشتنی را در عرض یکی دو سال مبدل به نفرت و کینه و سیه روزی خواهند کرد و او برای ده سال از محبت مادری و برای همیشه از آغوش پدر محروم خواهد ماند . واقعا رهبران سازمان در مقابل وجدانی که بر سرشان خیمه زده است چگونه رهایی خواهند یافت. من تصور می کنم در همین دنیا رهبران سازمان در جهنم سوزان درونشان می سوزند و خاکستر می شوند. آیا تلاشی کانون خانواده من و صدها خانواده دیگر عذاب همیشگی را در این دنیا و آخرت برای آنها نخواهد داشت؟ برای محروم نمودن فرزند بیگناهم از محبت مادری و پدری چه پاسخی برای خدا و وجدانشان دارند؟
من نیز در آن شرایط همانند همسرم حال و روزی نداشتم انگار گیج و در کما بودم نمی توانم آن لحظات سخت را توصیف کنم ، توصیف کردنی نیست تا اینکه دو نفر از افراد سازمان با لندکروز سفید رنگی به مقر وارد شدند و سعید را از ما گرفتند و بردند . دو ساعت بعد از اینکه سعید را از ما جدا کردند من و آرام را علیرغم میل باطنی به اشرف انتقال دادند .
ورود به قرارگاه اشرف واقع در بیابان خالص
در اولین روز اردیبهشت ماه سال هفتاد و شش وارد قرارگاه اشرف شدیم.
هنگام ورود به پذیرش در حوالی اسکان ما را به پذیرش زنان بردند ، پذیرش مردان پانصد متر با ما فاصله داشت . اسکان نام محلی در قرارگاه بود که خانواده ها در آنجا زندگی می کردند در ورودی پذیرش ما را از هم جدا کرده و مرا به پذیرش زنان و آرام را به پذیرش مردان منتقل کردند . در هنگام جدایی چشمان آرام پر از اشک شد و گریه کرد من قبل از جدایی انگشتری را که در دستم بود به آرام دادم و به او گفتم : انگشتری را به یادگار نگه دارد . او نیز متقابلا عکسی از خودش را به من داد .
ورود به پذیرش : در ابتدای ورودم به پذیرش زنی به نام شیرین (از اهالی روستاهای استان فارس) چهل و پنج ساله به نظر می آمد و تا این اواخر که در اشرف اقامت داشتم او در پذیرش زنان مسئولیت هایی داشت ، تحویلم گرفت ، پس از اینکه مرا مورد بازرسی بدنی قرار داد ، وسایل شخصی ام را از دستم گرفت و گفت : پس از بازرسی کامل به تو تحویل می دهم و بعد به اتفاق به آسایشگاه رفتیم . آسایشگاه ما پانزده نفر ظرفیت داشت ، تخت های آسایشگاه دو طبقه و با نظم خاصی در کنار دیوارها چیده شده بود. . آسایشگاه دارای حمام و سرویس بهداشتی نیز بود . شیرین مرا به بچه ها معرفی کرد . سپس به اتاق فرمانده پذیرش رفتیم و مرا به معصومه پیر هادی فرمانده پذیرش معرفی کرد ، معصومه ترک زبان و تقریبا میانسال بود . شیرین ادبی فرمانده آسایشگاه ما و عقت حداد نیز فرمانده دسته بود . به من گفتند لباس فرم ارتش را بپوشم و شب هنگام نباید با لباس عادی به سالن غذاخوری بروم و بایستی با لباس فرم ارتش در غذاخوری حاضر شوم آنها چون حال و روز زار مرا به خاطر جدایی از سعید متوجه شده بودند و اینکه خیلی ناراحت هستم ، برای خشکاندن احساسات و عواطف مادرانه ام ، به بهانه ورودم به ارتش دو بار مراسم جشن گرفتند . در اولین شب ورودم به پذیرش در آسایشگاه در حالی که روی تختم دراز کشیده بودم و قلبم به سختی می تپید ، پس از خاموشی بشدت گریه کردم و چون یکی از افراد آسایشگاه متوجه این موضوع شد جهت چاپلوسی و تملق گویی گزارش مرا به مسئول آسایشگاه شیرین ادبی داد .
ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدارمان کردند ( بیدار باش زدند ) برای من خیلی سخت بود در این ساعت از صبح از خواب بر خیزم ، چون عادت نکرده بودم . پس از اینکه کارهای انفرادی مان را انجام دادیم به کار جمعی پرداختیم که عبارت بود از تمیز کردن دستشویی ها ، محوطه ، جارو زدن آسایگاه و ... سپس ما را به کلاس رزم انفرادی بردند . افراد کلاس ما را هفت نفر به اسامی1- لیدا نظری ( کرد – ساله21) .2- سوسن قبادی ( کرد – ساله17) . 3- ندا حسنی ( 25 ساله ) او اواخر سال 75 از کانادا به به اشرف منتقل شده بود و پدر و مادرش در کانادا اقامت داشتند او همان دختری ست که قربانی آزادی مریم از زندان پاریس شد تا به دستور و القائات تشکیلات خود را بسوزاند و مریم آزاد گردد معامله خوبی ست سوزاندن یک انسان در برابر آزادی مریم از زندان . این ماجرای تلخ و شرم آور مرا یاد اتفاقات تاریخی میاندازد که انسانها را قربانی می کردند تا خدایان زمینی در آرامش بزیند. پدر و مادر ندا حسنی هوادار سازمان بودند .4- لادن بادیانی( 20 ساله) او ابتدا از ایران به سوئد رفت و پس از سه سال اقامت در سوئد به عراق منتقل شد . لادن سال هشتاد در یکی از عملیات ها به اتفاق فهیمه صادقی و زهره فخر در عملیاتی تروریستی در ایران کشته شد .5- لیلا احمری ( 17 ساله ) او را نیز رابطین سازمان از کشور سوئد به اشرف منتقل می کنند. سازمان لیلا احمری را پس از ندا حسنی و به همراه خواهرش به فرانسه فرستاد .6- مرضیه سلطان آبادی (35 ساله ) را از هلند به اشرف فرستاده بودند . او دارای همسر و دوتا دختر بود و بعدها همسرش را نیز وادار کردند که به اشرف بیاید. فکر کنم دو سال پیش بچه های وی را از هلند به اشرف برای ملاقات پدر و مادرش آوردند تا زمینه ذهنی انتقال آنها را به اشرف جهت عملیات تروریستی فراهم کنند.
کلاس آموزش رزم انفرادی که صبح ها ترتیب می دادند دو ، سه ساعتی طول می کشید آموزش کلاش و نظام جمع نیز قسمتی از آموزشمان بود که باید می گذراندیم. مربی آموزش رزم انفرادی ما شیرین ادبی مسئول آسایشگاهمان بود .
بعدازظهر ها از ساعت سه تا پنج و نیم عصر به کلاس ایدئولوژی می رفتیم و بعداز آن ورزشی دسته جمعی شروع می شد . مسئول کلاس ایدئولوژی ما مردی چشم آبی بود که نامش در خاطرم نیست . به خاطر اینکه ذهنم درگیر فرزندم سعید و همسرم بود ، همیشه در کوئییز و امتحانات کلاس ، نمره پایین می گرفتم.
دو هفته از اقامتم در پذیرش سپری شد در یکی از روزها به معصومه پیرهادی گفتم خیلی دلم برای همسرم آرام تنگ شده است و دوست دارم با او ملاقات کنم معصومه پیر هادی که حس زنانه ای در او باقی نمانده بود و از عواطف زنانه هیچ ردی در گفتار و رفتارش محسوس نبود با سردی خاصی گفت : " من تعجب می کنم که شما این حرف را می زنید زیرا شما از همسرت جدا شدی و باید فکر او را از سرت خارج کنی و در مناسبات سازمان از این حرف ها و تمایلات خبری نیست سعی کن این نوع افکار و تصورات منفی و متناقض را از خود دور کنی. " اما من با اصرار و التماس از او خواستم تا زمانی برای دیدار من و آرام تعیین کند حتی اگر دو دقیقه باشد. و خیلی برخواسته ام تاکید کردم تا اینکه معصومه گفت : " مهم نیست فقط یکبار اجازه به تو می دهم که همسرت را ببینی به شرط آن که هیچکدام از افراد پذیرش متوجه این ملاقات نشوند. " به او تعهد دادم تا افراد دیگر پذیرش را از این جریان آگاه نسازم.
تا اینکه روز موعود وقتی همه افراد پذیرش به کلاس رفتند ، آرام را به پذیرش ما آوردند و در اتاقی جا دادند ، سپس مرا به پیش او بردند . آرام خیلی ناراحت بود و از اینکه چنین سرنوشتی پیدا کرده ایم حال و روز خوشی نداشت. کمی در مورد کارهای روزمره با هم صحبت کردیم پس از نیم ساعت معصومه پیرهادی به اتاق آمد و گفت: وقت ملاقات تمام شده است . در هنگام خداحافظی از آرام پرسیدم از سعید چه خبر دارد ؟ آرام گفت هنوز خبر خاصی از فرزندمان ندارم. یک هفته پس از دیدار من و آرام و پس از مشاهده نوارهای ده روزه موسوم به ریاست جمهوری ، پروین فرهمند که آن موقع چهل و پنج ساله به نظر می رسید و در پذیرش زنان مسئولیت داشت ، ساعت نه شب پس از خوردن شام به کلاس آموزش ما آمد و مرا به یکی از اتاق ها برد و گفت چون کلاس ده روزه را تمام کردی باید این طلاق نامه را امضاء کنی اصلا من نمی دانستم داستان از چه قرار است ؟ و نوارهای ده روزه چه بود ، چون خیلی از این داستان سر در نمی آوردم و مسئولین پذیرش نیز با صراحت به من نگفته بودند که منظور از وادار کردن من برای تماشای فیلم مذکور چبه؟ من در حالی به این بحث ها گوش می دادم که در حال و هوای خاص خودم بودم ، بیقرار و بسیار اندوهگین به علت غم از دست دادن همسر و فرزندم .
\اما آن شب به خصوص پروین دست بردار نبود و می خواست هر طوری شده مرا مجاب کند که برگه طلاق نامه را امضاء کنم و برای همیشه از همسرم جدا شده و او را از یاد ببرم. خیلی در برابر پروین مقاومت کردم اما مشخص بود که او برای خرد و تحقیر کردن من حاضر بود هر کاری بکند و تمایلات و احساس درونی من برای او ابدا مهم نبود و به قولی حس مرا درک نمی کرد. چون پروین نه یک زن که فردی تشکیلاتی و مطیع سر سخت سازمان بود و اینگونه تربیت شده بود و شاید خودش نمی دانست که چگونه احساست مادرانه و زنانه او را پایمال کرده اند و فردیت او را از بین برده اند. فشار روانی و ذهنی بر من از سوی پروین تا ساعت دو و نیم شب ادامه داشت و من همچنان از پذیرفتن خواسته او مبنی بر امضاء برگه طلاق نامه خود داری می کردم اما بیکباره در حالتی از نا امیدی و خستگی روحی و روانی مفرط از پا در آمدم و برای فرار از این همه فشار روحی و روانی به پروین گفتم برگه را امضاء می کنم. بله ، متاسفانه در نهایت ، به علت خستگی مفرط و فشار روانی شدیدی که پروین بر من وارد کرد من طلاق نامه را امضاء کردم اما با همه این فشارها حین امضاء طلاق نامه به خودم قول دادم که هیچوقت آرام را از ذهن و دلم خارج نکنم و تمامی امضاهایی که در این رابطه از من گرفتند اجباری و فرمایشی بود و بر خلاف میل و اراده من ، زیرا در آن لحظات سخت و تلخ و غم انگیز ، بسیار پریشان خاطر و افسرده بودم ، وضع روحی مناسبی نداشتم و صرفا برای اینکه فرهمند را از خودم جدا کنم و از شر او خلاص شوم ، طلاق نامه را امضاء کردم . شب ها در محوطه پذیرش معمولا قدم می زدم و با خودم فکر می کردم ، معصومه پیرهادی سعی داشت به خیال خام خودش چالش های روحی و ذهنی مرا از بین ببرد اما من همچنان در چالش ها و درگیری های ذهنی و روانی ام غوطه ور بودم و سخنان و توجیهات معصومه تاثیری بر روحیه ام نداشت . تا اینکه پس از پنج ماه که از مدت ورودمان به قرارگاه اشرف می گذشت آرام طبق ادعای مسئولین پذیرش درخواست ملاقات داد و مرا به پذیرش مردان برای ملاقات با آرام بردند. آرام در ملاقات به من گفت : نگران سعید نباش ، سعید را به ایران بردند و عکس های سعید و خودش را به من داد و گفت این عکس ها را به هیچکس نشان نده زیرا مسئولین اشرف از دستت می گیرند و شما را مورد آزار و اذیت قرار می دهند . او در تمام زمان ملاقات به طرز سوزناکی گریه می کرد . به او گفتم برگه طلاقنامه ای را به من نشان دادند تا امضاء کنم ولی من آنرا به اجبار امضاء کردم و او را دوست دارم و هیچوقت از او جدا نمی شوم . آرام در این ملاقات آنقدر ناراحت بود که نتوانست زیاد حرف بزند زمان در نظر گرفته شده نیز برای ملاقات ما بسیار کم و در حدود ده دقیقه بود
در یکی از روزها مریم باغبان که در آن موقع مسئول پذیرش مردان بود به پذیرش ما آمد و به من گفت : تو طلاقنامه را امضاء کردی ولی آرام هنوز آن را امضاء نکرده است و در رابطه با انقلاب متناقض است.
پس از شش ماه که از استقرارم در پذیرش گذشته بود ، معصومه پیرهادی به من گفت : همین روزها تو را به ارتش می فرستیم ." به او گفتم : نمی خواهم به ارتش بروم و مایلم در پذیرش بمانم. خوب می دانستم اگر به ارتش و قرارگاه زنان منتقل بشوم دیگر فاتحه ام خوانده شده است و راه گریزی و یا برگشتی برایم نخواهد ماند. و بین گزینه بد و بدتر ، پذیرش را انتخابی از سر ناچاری می دانستم و شاید روزنه یا امیدی به بازگشت به خانه و در آغوش کشیدن فرزند عزیزم. در ته دلم می خواستم به ایران برگردم و خوب می دانستم اگر به ارتش منتقلم کنند باید تا آخر عمرم در آنجا بمانم و هیچگاه نخواهم توانست به آغوش خانواده ام باز گردم. دوستان هم لایه ای من پس از دو ماه اقامت در پذیرش به ارتش منتقل شدند ولی من همچنان تا شش ماه مقاومت کردم و از رفتن به ارتش خودداری کرده و سر باز زدم. تا اینکه معصومه در آن روز به خصوص گفت : بایستی به ارتش بروی و غیر مستقیم تهدیدم کرد و بالاخره مسئولین قرارگاه اشرف مرا علیرغم تمایل قلبی و ذهنی ام به ارتش منتقل کردند.
ورود به ارتش
پاییز سال 76 به ارتش منتقل شدیم تعداد ما یازده نفر بود به همراه ما شیرین عبادی و معصومه پیرهادی و سایر مسئولان پذیرش زنان نیز به ارتش منتقل شدند . برخی از دوستان پذیرش عبارت بودند از :
1-لادن بادیانی 2- مرضیه سلطان آبادی 3- لیلا احمری 4- سوسن قبادی 5- لیدا نظری 6- فهیمه حیدری که کرد بود 7- سلیما سلامی اهل سبزوار 45 ساله به نظر می رسید او مجرد و مدت ده سال به علت عملیات تروریستی در ایران زندان بود که پس از آزادی از زندان به قرارگاه اشرف آمد. 8- پروین فیروزان ترک زبان ، او نیز به خاطر عملیات تروریستی در ایران ده سال محکومیت داشت. پروین به اتفاق فرزند و همسرش به عراق آمده بودند بعدها شوهر او از سازمان جدا شد و به کمپ امریکا رفت در حالی که پروین اطلاعی نداشت ، همسرش از سازمان جدا شده و به کمپ آمریکا رفته است زیرا مسئولین مقر زنان این موضوع را از او و سایرین مخفی نگه داشته بودند. سال هشتاد و دو خانواده همسر پروین به همراه کاروان انجمن نجات به ملاقات او آمدند و شاید ایشان تحت تاثیر روشنگری خانواده همچون من و اغلب نیروهای جدا شده ، ابتدا مسئله دار و سپس از سازمان به اصطلاح برید. 9- حمیده کوتی ایشان 35 ساله ، عرب و از اهالی جنوب ایران بود او قبل از جنگ از سازمان جدا شد . اسامی دو نفر از خانم ها در خاطرم نیست .
در همان ساعات اولیه انتقالمان به قرارگاه زنان در اشرف ، سازماندهی شدیم من به مرکز 15 و به محور 3 منتقل شدم . فرمانده مرکز 15 ، معصومه پیرهادی و مسئولیت فرماندهی محور3 ، به پروانه شهابی سپرده شد. پروانه فرمانده محور من تقریبا 38 ساله و از اهالی استان فارس بود تعداد افراد در مرکز 15 هشتاد نفر و تعداد افراد در محور 3 هیجده نفر بودند . ما در محور 3 در دسته های مختلف تقسیم شدیم . فرمانده دسته ما خانمی به نام فریبافروغی از اهالی استان اصفهان و 38 سال سن داشت . تعداد افراد دسته ها سه یا چهار نفر بود . به علت تناقضاتی که داشتم مرا مستقیما به اکرم میرباقری 27 ساله اهل استان فارس وصل کردند و تحت مسئول او شدم اما به علت خصوصیات خاصش ، با اکرم زیاد چفت نبودم و او را پس میزدم . به این علت فریبا فروغی فرمانده دسته با من برخورد تنگاتنگ داشت و مرا کاملا زیر نظر گرفته بودند.
فریبا فروغی مرتب از من می خواست گزارش بنویسم و مشاهدات خودم را با ذکر جزئیات برای او مکتوب کنم و تاکید داشت تا استنباط های خودم را از مناسبات ارتش بنویسم . او مرتب بر گزارشات من ایراد می گرفت و برای من مدام نشست توجیهی می گذاشت . برنامه روزانه ما در ارتش آموزش نظامی ، کلاس های ایدئولوژیک و نیز کارهای روزمره ای بود که طبق دستور باید انجام می دادیم . اواخر سال 76 روزی پروانه شهابی به من گفت: " آرام درخواست ملاقات داده و ذهنش مخدوش است و به هیچوجه نمی خواهد در اشرف بماند و اصرار دارد تا به هر ترتیبی شده از سازمان جدا شود و تنها تو می توانی مخ او را بزنی و بایستی جوری با او حرف بزنی تا قانع اش کنی در اینجا بماند. " .پروانه گفت : " به او بگو با میل خودت در اشرف هستی و تصمیم خودت را گرفتی و حاضر نیستی از سازمان جدا بشی و از موقعیت کنونیت راضی هستی و جایت راحت هست. " پروانه سپس افزود : "هژمونی مال زنان است تو باید بر او تاثیر بگذاری و چون آرام تو را خیلی دوست دارد به حرف تو گوش می کند و ما نمی توانیم جلوی او را بگیریم و او همچنین از تمایلش برای ملاقات با تو حرف می زند ، هنوز طلاق نامه را امضاء نکرده است و مقاومت می کند. خلاصه پروانه از من خواست هرطوری شده با آرام حرف بزنم و از او بخواهم تا مطیع سازمان بشود و او را قانع کنم در اشرف بماند . فردای آن روز پروانه مرا به ملاقات آرام برد . در ملاقات با همسرم پروانه شهابی و فرمانده او به نام مریم باغبان نیز حاضر بودند . مریم باغبان فرمانده آرام که فرمانده پذیرش مردان نیز بود به طرز عجیبی آرام را زیر نظر گرفته بود مثل اینکه او زندانی آنهاست . در ابتدای ملاقات ، مریم باغبان گفت :" آرام ما را خیلی اذیت می کند و اصرار دارد تا تو را ببیند و از عهده او بر نمی آییم . " سپس من شروع به صحبت کردم و سخنانی را که پروانه شهابی به من تلقین کرده بود به آرام گفتم در این ملاقات من طبق القائات پروانه به دروغ به آرام گفتم جایم راحت است و برای چی از اینجا برویم ، اما از نگاه آرام که ساکت به من خیره شده بود و حرفی نمیزد ، متوجه شدم او به خوبی می داند من تحت فشار با او صحبت می کنم وحرف دل خودم را نمی زنم . چهره غم انگیز او نشان می داد که سکوتش سرشار از درد و اندوه است . پشیمانی به خاطر تصمیم به پیوستن به سازمان در همه نگاهش و سکوتش موج میزد .همسرم در واکنش به سخنانم هیچ حرفی نزد و ساکت ماند . در آن لحظه که من طبق سناریوی سازمان با او حرف میزدم آرام قیافه وحشتناکی پیدا کرده بود و کاملا افسرده بود دقایقی بعد مرا از همسرم بی آنکه یک کلمه با من حرف بزند جدا کردند و گفتند وقت ملاقات تمام شده است. در واقع مسئولین سازمان از من به عنوان یک اهرم فشار و ابزاری برای شکنجه روانی ، برعلیه آرام استفاده کردند . باید اقرار کنم من به هیچ وجه تمایل نداشتم تا القائات پروانه را به آرام القاء کنم و آرام را وادار کنم تا برخلاف خواسته قلبی خودش و من رفتار کرده و مطیع دستورات تشکیلات گردد اما به علت ترس و واهمه شدیدی که فضا و مناسبات حاکم بر سازمان طی اقامتم در آنجا و به تدریج در ضمیر ناخودآگاهم به وجود آورده بود مرا مبدل به یک انسان ترسو کرده بودند . به ناچار و برای حفظ بقای خودم و همسرم ، با آرام آنگونه سخن گفتم که مسئولین سازمان می خواستند ، زمان ملاقات یک ربع بود . پس از ملاقات خیلی ناراحت شدم و اطمینان داشتم ، آرام نیز خیلی ناراحت شده است زیرا من برخلاف میل و خواسته درونی ام با او حرف زدم و او را تشویق کردم تا در اشرف بماند و این موضوعی است که به خاطر آن هیچ وقت خودم را نمی بخشم شاید من نیز به نوعی در مرگ همسرم شریک هستم. و حس می کنم عذاب وجدان بر سرم خیمه زده است. کاش نمی ترسیدم و در آن فرصت گرانبها که دیگر سازمان نگذاشت تکرار بشود به آرام می گفتم بیا با هم مقاومت کنیم و از این جرثومه فساد و سیاهی که ما را در بر گرفته است ، خودمان را نجات دهیم و تسلیم خواسته های ضد میهنی آنان نشویم. اما افسوس من نتوانستم مسئولیت انسانی خودم را انجام دهم. و آرام قربانی عطش سیری ناپذیر قدرت طلبانه رهبران سازمان گردید
سال 76 – ارتش آزادیبخش ملی
پروانه شهابی فرمانده ما در محور 3 زنی خسته کننده بود او مرتب نق می زد ، خاطره خوبی ازاو ندارم چون به عواطف زنانه ما توجهی نداشت و همه هم و غمش اهداف سازمان بود. افراد در دسته های متعدد سازماندهی شدند . فریبا فروغی همچنان مسئولیت فرماندهی دسته ما را بر عهده داشت. بعدا اکرم میرباقری و مرا به طور جداگانه سازماندهی کردند ، از نظر سازمان متناقض بودم چرا که تمام مدت به سعید فکر می کردم و ذهنم همیشه درگیر بود . مسئولین به این خاطر سعی داشتند گاه و بیگاه به اصطلاح خودشان به من روحیه بدهند و اینگونه به من تلقین می کردند که به زودی رژیم ایران سرنگون خواهد شد و ما به ایران خواهیم رفت . حتی یکی از روزها معصومه پیرهادی مرا به اتاقش احضار کرد و گفت : " بهترین موقع به ارتش آمدی زیرا بزودی به ایران می رویم و رژیم ایران را سرنگون می کنیم. " معصومه گفت : زودتر آموزش ها را ببین که بزودی عازم ایران خواهیم شد. او چنان ماهرانه موضوع سرنگونی را تلقین کرد که من باورم شد طی روزهای آینده رژیم ایران را از بین خواهیم برد و من پسرم سعید را در آغوش خواهم گرفت .
در واقع مسئولین اشرف دچار توهم و تخیلات عجیب و غریبی شده بودند و خیلی ساده لوحانه به مسائل نگاه می کردند .
روزی طی یک نشستی در ارتش ( مخصوص برادران ) که نوار آن را به ما خانم ها در مقر نشان دادند مهوش سپهری ( با نام مستعار نسرین ) خطاب به مردان می گفت : " مرضیه خیلی زودتر از آرام طلاق نامه را امضاء کرد و خیلی زود وارد انقلاب شد و انقلاب کرد ولی آرام دیرتر از او طلاق نامه را امضاء کرد و مرضیه خیلی از آرام جلو افتاد " آنها به این طریق سعی می کردند به دروغ به همه افراد مقر ما و نیروهای تشکیلاتی القاء کنند ، من در تشکیلات و مناسبات آنها حل شده ام در حالی که مسئولین قرارگاه اشرف به خوبی از وابستگی های عاطفی ام نسبت به خانواده و به خصوص پسرم در ایران واقف بودند و می دانستند منتهای آرزوی من ، این است تا خانواده ام را از تلاشی و دربدری نجات دهم و از اشرف خارج شوم .
در یکی از روزها مریم رجوی به سالن غذاخوری مرکز ما آمد در آنجا مهوش سپهری در مورد من با او صحبت کرد و مرا به او نشان داد و گفت : مرضیه همان کسی است که از فرزند و همسرش در راه آرمان مجاهدین گذشت و فداکاری بسیار نمود. و خیلی زودتر از آرام گفتاری وارد انقلاب شد و زودتر پرواز کرد . مریم در حالی که به من خیره شده بود به سویم آمد و با بکاربردن جملاتی سعی کرد هندوانه زیر بغل من بگذارد و تشویقم کرد با مجاهدین بیش از پیش چفت شوم . مریم به خوبی آگاه بود ، من در آن لحظه کاملا متناقض بودم او با توجه به رندی خاصی که داشت از میمیک و طرز نگاه غم انگیزم فهمیده بود ، در چه حال و روزی هستم ، زیرا حالات روحی من در چهره و نگاهم هویدا و آشکار بود . مریم براحتی می توانست حدس بزند که مصداق عینی سخنان مهوش نیستم و مهوش فریبکارانه مرا آگراندیسمان می کند و مسائلی را که در رابطه با من شرح می دهد ، واقعیتی ندارد . در حین تعریف و تمجیدهای الکی مهوش به طور غیر ارادی لبخند تمسخر آمیزی بر لبانم نقش بست که حاکی از درون پر غوغایم بود ، احساسات غیر قابل وصفی که تصورش نیز درد آور است . عین اینکه در بن بست غیر قابل برگشتی گیر کرده باشم. اطمینان دارم حالات روانی و فیزیکی ام برای مریم گویای همه خیمه شب بازیهایی بود که مهوش در باره ی من براه انداخته بود. اما در آن دقایق مریم نیز با بی تفاوتی عجیبی خود را به حماقت محض زد گوئی او از احساسات زنانه چیزی در چنته نداشت و یا همسر بیمارش در طی این سالهای طولانی همه فردیت ، حس و عواطف مادرانه و زنانه مریم را نیست و نابود کرده است. در آن لحظات غم انگیز و سختی که من بسر می بردم چطور ممکن است مریم متوجه هاله غمی که بر چهره ام سایه افکنده بود ، نگردد . حالات روحی من و چالش های درونی ام مشهود و آشکار بود اما متاسفانه مریم خود را به نادانی زده بود او مدام به من خیره می شد و دستش را بر سروصورتم می کشید. نوازش مریم چه سودی برایم داشت ؟ این سوالاتی بود که مدام در آن لحظات سخت و مایوس آور از خودم می پرسیدم ؟ به جای نوازشی که مریم کرد اگر کمی بر حالات روحی من که در صورت و نگاههای مضطرب ام موج میزد ، تاملی از روی حس مسئولیت انسانی و عواطف لطیف زنانه می کرد آن وقت شاید طوفان درونم را متوجه می شد و شاید به خود می آمد و با من و امثال من چون ابزارهای مکانیکی و یا یک شئ تاریخ مصرف دار مراوده و رفتار نمی کرد. انگار یک نمایشنامه مضحکی اجرا می شد که کارگردان آن مهوش سپهری و مریم بازیگر نقش اول آن بود و من تنهای وامانده در آن برزخ وحشتناک ، سیاهی لشگری بیش برای این از ما بهتران نبودم که به وسیله آنان به بازی کثیفی گرفته شده بودم.
بازی که در آن احساس مادرانه من نه تنها درک نمی گردید بلکه آگاهانه لگدمال می شد همینطور عواطف و احساساتم نسبت به همسرم و خواسته قلبی ام در رهایی از اسارتگاه اشرف به هیچ شمرده شد .در همین سالن غذاخوری و خیمه شب بازی مضحکی که براه انداخته بودند مسعود نیز آمد و مراسمی بر پا شد و مسعود با ادا و اطوار خاصی گردنبند مریم را به زنان حاضر در آنجا اهدا می کرد ، موقعی که نوبت من شد و روی سن رفتم مریم به مسعود توضیح داد مرضیه همان کسی است که انقلاب کرده و در مسیر انقلاب به اصطلاح فداکاری بسیار نموده است پس از پایان صحبت های مریم ، مسعود به طرف من آمد ، لحظاتی به من خیره شد من ناخود آگاه سرم را پایین انداختم این رفتار مسعود برایم خیلی عجیب بود ، نگاه خاص او برای من ، همسر و فرزند بیگناهم سرنوشت شومی را تدارک دید که طراحان آن جز مسعود و مریم نبودند.
سال 1378 – ارتش آزادیبخش ملی
بعداز اینکه کلاس های نظامی تمام شد مجددا سازماندهی افراد را آغاز کردند به نظرم اواخر سال 78 بود که فرمانده مقر ، نفرات را یگان به یگان به دفترش صدا می کرد و سازماندهی هر یگان را مشخصا به خودشان می گفت . من نیز با برخی از بچه ها برای سازماندهی به اتاق فرمانده مقر رفتیم. فرمانده مقر همه بچه ها را سازماندهی کرد و وقتی نوبت من و لادن بادیانی شد گفت سازماندهی شما فعلا برای بعد بماند و روزهای آینده سازماندهی جدیدتان را ابلاغ می کنم .
دو روز بعد من و لادن بادیانی را به دفترش صدا کرد و گفت بدون اینکه کسی بفهمد شما کمد و وسایل فردی خود را بار جیپ راحله ضابطی بزنید زیرا از این مقر خواهید رفت و افزود : شما یک تیم هستید و به ماموریت اعزام می شوید .
ما را پیش سودابه ملازاده بردند . سودابه ملازاده حدوداً 49 سن داشت او عضو شورای رهبری است درمدتی که من اشرف بودم چند بار فرمانده مقر شد. زمانی که من از قرارگاه خارج شدم سودابه در ستاد کار می کرد .
فکر کنم ایشان از اهالی جنوب ایران بود . بچه ها سودابه را خیلی دوست داشتند چون با بچه ها عاطفی برخورد می کرد و همیشه فهیمه اروانی او را سرزنش می کرد و به او می گفت تو انگار مامان این نیرو ها هستی نه فرمانده . مریم لاری هم در آن موقع پیش سودابه مشغول بود و زیر نظر او قرار داشت.
سودابه تا نیمه های شب کار می کرد حدوداً تا ساعت 5/3 الی4 و می گفت در روز فقط دو یا سه ساعت می خوابم . او اخلاق خوبی داشت با بچه ها می رقصید و رقص بندری نیز بلد بود .
دفتر سودابه سمت میدان گلها بود در آنجا مقری به نام 14 معروف بود و دفتر سودابه که F مقر بود آنجا قرار داشت .
راحله ما را به مکان جدیدمان برد او طوری وسایلمان را جمع و جور کرد و گذاشت داخل ماشین تا کسی قادر نباشد از روی وسایل شخصی ما را شناسایی کند پس از اینکه ماشین را کنار دفتر سودابه پارک کرد. راحله گفت شما با وسایل شخصی تان کاری نداشته باشید من خودم وسایل را می برم موقعی که ما به مقر 14 رسیدیم تقریبا همه شام خورده بودند . راحله شام ما دو نفر را به اتاق کناری سودابه که مستقر شده بودیم ، آورد و پس از خوردن شام ، خودش ظروف ما را بیرون برد و اجازه نداد از اتاق بیرون برویم. همه این کنترل های شدید به این خاطر بود که تصمیم داشتند تا من و لادن را به عملیات در ایران بفرستند.
بعد از اینکه شام را خوردیم من و لادن را به دفتر سودابه بردند در آنجا سودابه گفت دو اتاق در حیاط سمت راست میدان گلها یعنی جنب خیابان 100 قرار دارد و شما باید به آنجا منتقل بشوید. او گفت شما برای مدتی بایستی در قرنطینه بسر برید و در این مدت یکسری آموزش ها را می بینید و کارتان را هم با راحله دنبال می کنید . حتی در مدتی که در قرنطینه بودیم غذایمان را راحله می آورد و جز او به کسی اجازه نمی دادند به ما نزدیک شود.
اشرف تقوایی مسئول و مربی آموزش مخابرات داخل شهر و کدهایی بود که باید بکار ببریم. و دوباره خمپاره 60 را آموزش دیدیم و نیز نحوه جاسازی آن را . ضمنا مدتی بر روی نقشه تهران و زمین دشمن نیز کار کردیم .
شبها شخص سودابه برای ما نشست ع . ج ( عملیات جاری ) می گذاشت می گفت چرا فاکتهایتان کم است و ما را بشدت زیر فشار قرار می داد او معولا تاکید داشت در نشست بعدی زیاد فاکت بنویسیم . یکی از روزها که من کاملا از آزار غیر منطقی سودابه ناراحت بودم به او گفتم وقتی ما فاکتی برای ارائه نداشته باشیم باید چکار کرد؟ سودابه با عصبانیت گفت : ممکن نیست شما فاکتی نداشته باشید حتما در طی روز در ذهن یا رفتارتان مشکلی به وجود آمده و باید در عملیات جاری به صورت گزارش نویسی مطرح کنید و بدین صورت ما تحت فشار سودابه قرار داشتیم و مجبور بودم از خودم فاکت ببافم تا زیر تیغ سودابه نباشم و او آزارم ندهد.
از اینکه سازمان مرا در مسیری قرار داده بود که هر لحظه احساس می کردم از فرزند و شوهرم جدا می افتم و فاصله ها زیادتر می شد خیلی دلخور بودم تا اینکه در همین شرایط بهانه هایم را شروع کردم و گفتم با لادن عملیات نمی روم زیرا معمولا درگیری مفصلی با لادن داشتم و درگیری من و لادن همه روزه اتفاق می افتاد . شبی که نشست ع . ج ( عملیات جاری ) شروع شد سر همین موضوع درگیری با لادن در فاکت ام اشاره داشتم که مایل نیستم با لادن به عملیات داخل ایران بروم اما سودابه سعی داشت به هر نحوی شده مرا با لادن چفت کند او تلاش می کرد تا رابطه ام با لادن خوب شود ولی هر روز درگیری من و او بدتر می شد . در یکی از روزها ما را با جیپ به میدان تیر بردند . جیپ کاملا از داخل استتار شده بود تا کسی ما را نبیند ، به ما می گفتند سرتان را پایین بیندازید تا شما نیز کسی را نبینید. چند روزی این روال ادامه داشت. تا اینکه روزی راحله به من گفت : مرضیه با من بیا سودابه با تو کار دارد . وقتی به دفتر سودابه وارد شدم مشاهده کردم برخی از اعضای رهبری شورای در آنجا هستند از جمله خود سودابه ، فائزه و چند نفر دیگر .
سودابه در آن جمع گفت : چی شده ؟ چرا این کارها را می کنی ؟ گفتم نمی خواهم تو تیم باشم. سر این موضوع با من بحث کردند و گفتند : مسئله ای نیست تو تیم نمی خواهی مهم نیست یک واحد راهگشایی الان درست شده برو واحد آنها . و بدین شکل من مجبور شدم مخالفتی نداشته باشم و با پیشنهاد آنها موافقت کردم. سپس مرا از لادن جدا کردند و به مرکز 15 واحد مریم واحدی که فرمانده یگان سوسن معماری بود انتقالم دادند . مریم واحدی فرمانده واحد بود و لیلا کاظم معاون سوسن در مخابرات . کیمیا نظری آر پی جی زن و سوسن قبادی باژارزن و پروین پوراقبال و سوسن معماری خمپاره انداز بودند و من مسئول B.K.P شدم . مریم صدیق مجری کنونی برنامه تلویزیونی سازمان که معمولا در برنامه پرونده آرش رضایی را زیر تیغ می برد نیزجلودار بود . در این یگان کلاسهای نقشه خوانی خمپاره 82 ، برایمان گذاشتند در واقع کلاسهای تکمیلی بود که یکماه طول کشیدو بعد از آن قرار بود به عملیات برویم . تا اینکه در یکی از روزها برخی از برادران را به یگان ما انتقال دادند تا به ما آموزش چگونگی عبور از میدان مین را بدهند این برادران خودشان چند بار مرز رفته و عملیات کرده بودند و شیوه هایی که سریع و راحت بود را به ما آموزش می دادند.
پریچهر فرمانده پشتیبانی بود و کارها را او دنبال می کرد . قرار گذاشته بودند قبل از عملیات ما را پیش مژگان پارسایی که همه عملیاتها زیر نظر او بود ، ببرند . چند روز بعد به پیش مژگان رفتیم . مژگان در دفترش از برادران خواست ماموریت ما را توضیح دهند و قرار بر این شد ما پشتیبانی آتش برادران باشیم اما به علت اینکه 9 نفر از افرادی که به عملیات رفته بودند و در مرز ناپدید شده بودند ، عملیات ما را منتفی کردند و یک تیم از یگان مردها به عملیات رفتند .
نحوه منتفی شدن عملیات ما هم به این صورت بود ، در روز عملیات همه تجهیزات و وسایل جنگ افزار و ... را بار آیفا زدیم وقتی خواستیم برای عملیات سوار ماشین هایمان بشویم سودابه ملازاده ما را به دفترش صدا زد و گفت ماموریت منتفی شد چون 9 نفر در مرز گم شدند و شما لو می روید و بدین علت ما را به اشرف بازگرداندند . چند روز بعد من به همراه اعضای تیم برای شناسایی مرزی سه بار به نقاط مرزی ایران و عراق در منطقه جلولا رفتیم اما درگیر نشدیم
روزهای سرنوشت ساز جنگ امریکا و عراق
بعد از برگشت از شناسایی مرزی در منطقه جلولا ، نشست عمومی برگزار شد در آن نشست مسعود و مریم هر دو شرکت داشتند. مسعود در این نشست گفت همه عملیات های مرزی تیم و راهگشایی تمام شد و از این به بعد آماده می شویم برای عملیات گسترده تر و ویران کننده تر. او گفت باید آماده سازی کنیم ، چه از لحاظ آمادگی سلاح و تانک و چه از لحاظ نیرویی و تجدید سازماندهی جدید نیروها و آمادگی برای در امان نگه داشتن خودتان . او تاکید کرد در یک فرصت مناسب عملیات علیه رژیم ایران را شروع خواهیم کرد . مسعود گفت از فرصت جنگ امریکا و عراق استفاده کرده و از شکافی که پدید خواهد آمد بهره برداری می کنیم و موقعی که نیروهای امریکایی و عراقی درگیر شدند ما هم به سمت ایران خواهیم رفت . مسعود تمام کروکی سازماندهی ها که کشیده شده بود را به ما نشان داد و گفت کسی از کروکی ها و توضیحات وی یادداشت بر ندارد و چیزی ننویسد به این خاطر فرماندهان چک می کردند تا افراد حاضر در نشست این اطلاعات را وارد دفتر یا در برگه ای ننویسند . پس از نشست بلافاصله سازماندهی ها شروع شد ، واحد ما هم منحل شد و سازماندهی من نیز تغییر کرد ، به یگان توپخانه منتقل شدم. مسئولیت فرماندهی یگان توپخانه بر عهده نرگس طریقت بود . من و نسرین فیض را فرمانده قبضه کردند .
( نسرین فیض 45 ساله ، ترک زبان و اهل ارومیه بود ایشان در سال 75 به قرارگاه اشرف منتقل شد . نسرین مجرد بود و در ایران به علت فعالیت تشکیلاتی به نفع سازمان ده سال زندان کشیده بود. رده تشکیلاتی اش mb بود یعنی در سطح fa . او در ستاد کار می کرد . هنگامی که وارد ارتش شدم نسرین را در مرکز 14 دیدم او یکسال قبل از من یعنی سال 75 به قرارگاه اشرف آمده بود . نسرین در قسمت زرهی مرکز 14 بسر می برد . من از پذیرش به مرکز 15 منتقل شدم و پس از مدت پنج ماه به مرکز 14 منتقل شدم جایی که نسرین فیض نیز در آنجا اقامت داشت. مدتی من با او هم لایه شدم . سپس هر دو فرمانده واحد شدیم fa ی ما دو نفر مریم صنوبر بود). و مریم قریشی که دیده بان بود ، نسرین ستارالعیوب هم محاسبگر شد . بعد از مدتی دوباره سازماندهی ها عوض شد و فرمانده یگان من تغییر کرد و اینبار زهره شــیرانی شد و خانمی به نام سوده که هم اکنون در قرارگاه اشرف بسر می برد ، فرمانده واحدم شد و به من و فروغ مسعودی وصل شد. فروغ مسعودی و سارا که این دو با هم فامیل بودند نیز در یگان ما بودند . فروغ مسعودی با خواهرش به ارتش آمده بود . من دوباره فرمانده قبضه شدم وخانمی به نام دامونا تعاونی نیز فرمانده قبضه دیگری در یگان ما بود . مادر دامونا به نام نجاح جواهری نیز در ارتش بسر می برد. سازمان سالها پیش او را نیز از اروپا به قرارگاه اشرف انتقال داد. خانمی به نام سحر علیزاده نیز به دامونا وصل بود . در این میان من فرمانده ارشد قبضه بودم . هر مقر یک یگان توپخانه داشت مقر ما ، مقر 15 نام داشت . مقر بعدی 14 نام داشت یگانهای بی . ام . پی و تانک هر کدام جدا از هم بود .
قرار شد تمرینات را وارد کامپیوتر بکنند و یگانی تمرین کنیم عین صحنه مانور عملیات که در زمین تمرین می کنیم در کامپیوتر علیه دشمن فرضی عملیات می کردیم و تمرینات ما به این شکل ادامه داشت.
مریم صنوبری ( او از بچگی در اشرف زندگی می کرد و در آنجا بزرگ شده بود . خواهر مریم صنوبری سحر صنوبری نام داشت که آن موقع بچه خردسال بود و به اروپا منتقل شد ، اما پس از مدتی سازمان او را دوباره به اشرف بازگرداند . برادر و پدر مریم نیز در ارتش بودند. برادرش در قسمت موزیک ترانه می خواند ) . تعدادی کامپیوتر برای مقرها خریده بود تا به جای زمین در کامپیوتر تمرین کنیم که زرهی ها و سلاحها مستهلک نشوند .
برنامه ای هم در طول مدت تمرین گذاشته بودند که به این ترتیب بود . ابتدا اوایل صبح بیدارباش می دادند و بعد صبحانه و کار جمعی و سپس مارش پخش می کردند و نیروها با شنیدن این مارش باید جلوی سالن به طور یگانی با لباس فرم و طاقمه و سلاح به خط می شدند نیروها موظف بودن کلاه خود گذاشته ، کوله را بسته و پوتین بپوشند ، در این حالت باید به صف می ایستادیم ، فرماندهان قبضه ها جلو و نیروها پشت فرماندهان ، فرمانده یگان نیز جلو می ایستاد و برنامه را می گفت سپس به سمت توپهایمان حرکت می کردیم .
هر روز همین داستان بود . من کلافه شده بودم و تمایلی به اینکار نداشتم ولی با این کارها نیروها را سرگرم نگه می داشتند این برنامه از صبح تا ظهر و بعد از ظهر از ساعت 2 تا 6 این برنامه ادامه داشت. واقعا کلافــــه کننده بود . فرمانده یگان معمولا کلاس می گذاشت . هر روز صبح پس از اتمام برنامه صبحگاهی و کلاس ، به دستور فرمانده یگان آیفا را می آوردم تا توپ را پشت آیفا وصل کنند و بعد از آن به منطقه می رفتیم . طی ساعاتی نیز با کاتیوشا کار می کردیم.
مسئولان به ما می گفتند توپها ، کاتیوشاها ، نفربرها و تانک ها را از صدام خریده اند . این موضوع را خود مسعود به صراحت در نشست عمومی گفت . در حالی که خریدی در کار نبود و صدام در حقیقت ارتش آزادیبخش را مزدوران خودش قلمداد می کرد و همه تجهیزات نظامی اهدائی صدام بود.
در تمرینهای نظامی و مانور جمعی که همه یگانها و نیز یگان توپخانه ما هم در آن شرکت داشت به کارائی ما نمره می دادند . تا اینکه مجددا سازماندهی ها عوض شد و یگان من دوباره تغییر کرد . حتی مقر ما نیز عوض شد و من به مقر 14 منتقل شدم. و اینبار نرگس طریقت فرمانده یگان من شد. نسرین فیض طبق روال قبل فرمانده قبضه شد مرا نیز دوباره فرمانده قبضه کردند و محاسبگر ما نسرین ستارالعیوب و دیده بان ما مریم قریشی شد .
پس از سازماندهی دستور دادند تا با لودر سنگرهای جمعی را درست کنیم که مدتی طول کشید و به آن سنگر اجتماعی می گفتند . یک روز عصر به ما دستور دادند تا شب ها داخل سنگر اجتماعی بخوابیم و صبح ها داخل مقر برویم . سنگرها بیرون از مقر و در کنار آن قرار داشت.
وقتی سازماندهی ما تغییر کرد به فرمانده خودم گفتم قصد ندارم بیش از این در یگان بمانم و اعتراضاتم را شروع کردم اما آنها انگار اعتراض مرا نمی شنیدند و اصلا اهمیتی نمی دادند . فقط می گفتند به جایگاه برتر خودت در اینجا فکر کن. هرچقدر اصرار می کردم تا جای مرا تغییر دهند توجهی نداشتند و چون دلیل اش را می پرسیدم ، می گفتند ممکن نیست که یگانت را تغییر بدهیم چون تو همه آموزشهای توپخانه را دیدی و کسی را نداریم جایگزین کنیم هم از لحاظ شرایط جسمی و هم از لحاظ آموزش تو در شرایط ایده آلی قرار داری . به فرماندهانم می گفتم در این صورت من چه تقصیری دارم و به آنها گوشزد می کردم که شرایط فعلی ام تحمل ناپذیر است ، برای تغییر مکان و یگان اصرار و پافشاری می کردم ولی هیچکس به حرفم گوش نمی داد و سازماندهی مرا عوض نکردند . آنها می دانستند من بهانه جویی می کنم و به طریقی نمی خواهم با آنها چفت بشوم و قصد خروج از اشرف را دارم . چون آنها به اعتراضات من کمترین توجهی نمی کردند من نیز با هیچ کس نمی ساختم ، به این ترتیب دچار افسردگی شدم و به مرحله ای رسیدم که با هیچ کس حرف نمی زدم و روحیه ام کاملا تغییر کرد.
روزهای سرنوشت ساز جنگ امریکا و عراق
سیما باقرزاده نیز با من در باره ی خواسته ام مبنی بر جابجایی و تغییر یگانم صحبت کرد تا تجدید نظر کنم ولی به هیچوجه زیر بار نرفتم و به حرف سیما نیز گوش نکردم . همچنان روی انتقال از یگانم پافشاری کردم. به این فکر می کردم اگر در یگان توپخانه نباشم ، شاید امکان خروجم از اشرف فراهم شود . فرماندهان بهانه می آوردند و می گفتند شما هم از لحاظ شرایط جسمی و هم از نظر آموزش در شرایط ایده آلی قرار داری نمی توانیم تو را به یگان دیگری منتقل کنیم و به وجودت شدیدا در همین یگان نیاز داریم. برای اینکه بهانه آنها را خنثی کنم تصمیم گرفتم مرحله به مرحله پیش بروم شاید روزنه ای به بیرون از اشرف بیابم. باید خیلی زیرکانه و با حوصله و تدبیر قدم های بعدی را بر می داشتم. به این خاطر سعی کردم به هر طریقی که امکانش باشد از یگان توپخانه خارج بشوم تا شاید مهمترین بهانه فرماندهان را از آنها بگیرم. به خودم می گفتم باید خودم را از اینجا و از بین اینها رها کنم و پیش پسرم سعید برگردم چون آرزو داشتم یک بار دیگر سعید را ببینم و از خدا می خواستم یکبار فرصت درآغوش کشیدن سعید را به من بدهد و آنگاه بمیرم .
زمان به تندی می گذشت افراد روزها برای نبرد زرهی ها و سلاحها را آماده می کردند چرخهای نو برای کاسکاولها می انداختند روکش نو برای زرهی ها می دوختند و آماده سازی توپها و ... همچنان شبانه روز ادامه داشت.
سلاحها و زرهی ها را تعمیر و آنها را عملیاتی می کردیم ، برای زرهی ها آشیانه در بیابان درست کرده بودند بعد از آماده شدن و مهمات گیری و سوخت گیری ، ادوات و نفربرها و ... را در آشیانه گذاشتند و استتار کردند تا با هواپیما دیده نشوند . زرهی ها را پر از مهمات کردیم . تمام مهمات را که در سوله ها بود بیرون آوردیم و آنها را جداگانه قسمت به قسمت در نقاط سوق الجیشی پراکنده کردیم تا از درب خروجی محل استقرار قرارگاه که زرهی ها را بیرون می برند از همانجا خودروها را هم مهمات گیری کنند و کار سهل شود .
تعدادی کارگر عراقی برای کمک به ما آورده بودند شبانه مهماتها را جابجا می کردیم تا با هواپیما یا ماهواره نیز دیده نشود مرا هم برای این جابجایی انتخاب کرده بودند فرماندهان معتقد بودند چون من راننده مطمئن و خوبی هستم باید در اینکار مشارکت کنم. فرمانده ام در یکی از روزها به من گفت: " راننده آیفا را بردار برو برای بارگیری مهمات . مدتی در جابجایی مهمات از ابتدای شب تا اوایل صبح شرکت مستقیم داشتم.
بعد از اینکه ترتیب کارها را دادیم از قسمت فرماندهی پیام آمد کلیه وسایل فردی خود را آماده کرده برای مدتی به حمرین خارج از قرارگاه برویم . چادر و مواد غذایی و حتی آشپزخانه را هم به آنجا منتقل کردند . هر یگان در حمرین برای خودش چادر مستقل داشت .
برادرها را شبانه حمرین برده بودند که با لودر و ... زمین را کنده و سنگر جمعی درست کردند و چادر ها را نیز همانجا نصب کردند ما شبانه و در تاریکی مطلق به طرف مقرات خواهران حرکت کردیم من راننده آیفا بودم و به آیفا حمام صحرایی وصل بود . داخل حمام پر بود از چوب که می خواستند سنگر درست کنند .
اواخر اسفندماه سال 81 از اشرف خارج شدیم . عید 82 را در همان مقر خودمان در حمرین بودیم و همانجا مراسم عید نوروز را برگزار کردیم. بعد از چند روز خبر آمد که ابراهیم ذاکری مسئول کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت به علت بیماری سرطان مرده است . به این خاطر ابراهیم را برای درمان به خارج از عراق بردند اما در خارج مرد . برای اینکه خبر مرگ ذاکری را به ما بدهند ابتدا همه افراد قرارگاه ما را جمع کردند و گفتند نگون فنگ کنید و بعد فائزه محبت کار خبر فوت ذاکری را به ما گفت.
سپس همه افراد یگان های خواهران به پیش فرخنده ذاکری رفتند و به او تسلیت گفتند .یادم میاد قبل از اینکه ما به منطقه حمرین برویم ابراهیم ذاکری به مقرمان آمد و نشست توجیهی گذاشت که گفته های وی یادم نیست زیرا من به علت پیدا کردن زاویه با سازمان به نشست نرفتم و در آسایشگاه خوابیده بودم.
بعد از اینکه چند روز از استقرار ما در محل جدیدمان گذشته بود فائزه به مقر آمد و گفت باید چند روز دیگر اینجا را ترک کنید و کاملا آماده باشید زیرا هواپیماهای امریکایی مقر برادران را که کمی با مقر شما فاصله داشت را زده اند و تعدادی کشته و زخمی شدند. به همین دلیل تصمیم گرفته شد افراد قرارگاه ما محل استقرارشان را ترک کنند . اما یک روز بعد فائزه گفت همه خواهرها آماده باشند زیرا حالا موقعیت مناسب برای جنگ است و به ما گفت با زرهی ها و سایر ادوات نظامی به طرف دشمن حرکت کنید ، همه خوشحال شدند .
بچه های جدید هم که از اروپا و سایر نقاط آمده بودند ، با سرعت به آنها آموزش نظامی می دادند تا از سایرین عقب نمانند و در جنگ شرکت کنند.
اما در میان ناباوری همه ، به قرارگاه اشرف برگشتیم ولی داخل اشرف نرفتیم و همانجا نزدیک روستای کنار قرارگاه اشرف که مرفوع نام داشت ، مستقر شدیم. بچه ها سر و وضع آشفته ای داشتند. یکماه می شد کسی حمام نرفته بود .
فرماندهان می گفتند باید موضوع استتارتان حل شود و هواپیماهایی که بالای سرتان هستند به شما دید نداشته باشند در همان حوالی دستور دادند در دسته های دو یا سه نفری پراکنده شویم. در حدود دو یا سه هفته همان اطراف ماندیم . در همان روزها تعدادی از اهالی روستا به پیش ما آمده و گفتند : چرا اینجا آمدید هواپیماها شما را می بینند و بچه های ما را به اشتباه می زنند ، از اینجا بروید . فرمانده مقر ما برای آرام کردن آنها به دروغ گفت : ما به زودی محل را ترک می کنیم . اما روستائیها چون متوجه شدند ما قصد ترک کردن محل استقرارمان را نداریم چندین بار به فرماندهان ما مراجعه کردند و خواسته خود را بر ترک محل گوشزد کردند و اصرار داشتند کمی از منطقه دور شویم
...........................................................................................................................................
تلاش و جستجوی همزمان بتول سلطانی در حوالی اشرف برای یافتن نشانی از دو فرزندش هاجر و میعاد در اروپا و همزمان آمدن والدین سمیه محمدی از کانادا و تلاش مدید آنها در اطراف قرارگاه اشرف برای نجات دلبندشان از فرقه رجوی از جهات بسیاری حائز اهمیت نشان می دهد. راستش تلاقی این دو موضوع بیش از هر چیز یک تخیل ناب هنرمندانه را برای ساختن یک اثر سینمایی رمانتیک تداعی می کند، اما حقیقت این است که این همه نه محصول یک ذهنیت هنرمندانه که ماحصل یک واقعیت دردناک در اطراف ما است.

می توانید این اجزاء و عناصر دراماتیک را نیز به این درام حقیقی الصاق کنید.
درددل های مادری بنام بتول سلطانی را که؛
می گوید؛ شانزده سال پیش دو فرزندش را یکی پنج ساله و دیگری 6 ماهه از مقابل چشمان گریانش ربوده و به ناکجاآباد برده اند.
می گوید؛ شانزده سال است آنها را ندیده است.
می گوید؛ جسته گریخته فهمیده یکی از آنها در یتیم خانه ای در هلند است و دیگری ظاهرا در نزدیک خانواده ایرانی در سوئد.
می گوید؛ طی این سال ها حتی صدای فرزندانش را نشنیده،
می گوید؛ مجاهدین حالا هم از دادن هر گونه آدرس از محل زندگی فرزندانش امتناع می کنند.
می گوید؛ نمی داند در صورت یافتن فرزندانش، او را به عنوان مادر به رسمیت خواهند شناخت؟
به راستی این ها حقیقت درام هستند یا درام حقیقی، کدام؟!!
گوبلز یا هس نمی دانم کدامیک شان گفته است؛ دروغ را آنقدر بزرگ بگوئید که کسی در باور آن شک نکند. اما نگفته، اگر حقیقت آنقدر تلخ و ناباورانه و سیاه بود چگونه باید گفت که باورپذیر بشود. حکایت این دو مادر یکی فراری از مجاهدین و دیگری آمده بر قلعه، و هر دو اسیر، هم می تواند حکایت یک دروغ بزرگ برای باوراندن باشد و هم روایت یک افسانه همچون افسانه های دیو و پری، و هم حقیقت و واقعیتی که ناگزیر باید برای باوراندن چاره ای اندیشه کرد.
سوای این جهات، می خواهم در این خصوص به چند مورد مشخص و منحصر که فقط در مناسباتی چون مجاهدین امکان وقوع و تکرار می یابد، بپردازم. سازمان مجاهدین در واکنش به تلاش ها و پیگیری های والدین محمدی برای نجات سمیه به این ادعا بسنده می کنند که سمیه داوطلبانه در اشرف مانده است و این حق طبیعی او است که درباره آینده اش شخصا تصمیم بگیرد. اما نمی گوید، زمانی که والدین سمیه او را به قرارگاه اشرف آورده اند، سمیه چند سال داشته و آیا اساسا قادر به تشخیص موقعیت و تصمیم درباره آینده خود بوده یا خیر؟. که اگر بالغ بوده چه لزومی به اخذ رضایت نامه از والدین داشته و چه نیازی به ارائه اکنون آن. و اگر صغیر بوده، والدین سمیه چه حقی داشته اند که درباره او تصمیم بگیرند. که حتی اگر حقی هم داشته اند، علی الصول این حق کماکان باید برای آنها ملحوظ و محفوظ باشد، که ظاهرا نیست، که اگر بود والدین او این همه بر گرد اشرف طواف نمی رفتند. و خوب می دانیم و بخصوص رهبران مجاهدین که این ها بحث ها و مناظره های الکی در باب حقوق بشر و قانون و شرط حضانت و قیومیت و سرپرستی و الخ است و تا خود واقعیت و حقیقت و آنچه اتفاق افتاده و می افتد و خواهد افتاد، فرسنگ ها فاصله است.
- مادر بتول می گوید شانزده سال است دو فرزندش را ندیده است. و مجاهدین حاضر نیستند به این سوال ساده و ابتدایی پاسخ بدهند، در منطق کدم انقلاب، آرمان، دین و ایدئولوژی می توان به بهانه و عده سرخرمن مدینه فاضله، مادری را 16 سال از حق مادری و کمترین ارتباط با فرزندانش محروم کرد؟!

- مادر بتول می گوید، مجاهدین از دادن کمترین اطلاعات درباره مکان فرزندانش امتناع می کنند. و مجاهدین به این سوال ساده پاسخ نمی گویند، که فرزندان بتول حق او هستند یا حق مجاهدین؟!
- اگر حق مادر بتول هستند، چرا امتناع می کنید و اگر نه حق هیچ کدام و تنها حق خودشان هستند تا تصمیم بگیرند، (یعنی همان صورت مسئله سمیه) حداقل به این سوال ساده تر پاسخ بگویند که این شانزده سال بر سر این کودکان دیروز و جوانان امروز چه آورده اید، که تملک مجاهدین را به تبسم مادرانه ترجیح می دهند. در این صورت آیا به فرض یافته شدن، مادر بتول و هاجر و میعاد، آنها روی دیگر سکه سمیه و والدین او نخواهند بود.

درباره حقیقت درام و درام حقیقی باز هم خواهم نوشت.
...........................................................................................................................................
شاید اگر این سخنان در نشریهی مجاهد و سایتهای گروه تروریستی مجاهدین منتشر نمیشد و از طریق رسانههای این گروه پخش نمیگردید، مخاطبانی كه چندان با روحیه و خیالات رهبری مجاهدین آشنا نیستند باور نمیكردند كه این گفتهها بدون هیچ خجالتی از سوی رهبری مجاهدین مطرح گردیده است.
شاید هم تنظیم اینگونه سخنرانیها برای مریم رجوی كار نفوذیهای رژیم است، برای هرچه بیشتر مضحكه شدن بقایای رجوی؟
پیش از این هم رهبری مجاهدین این قبیل توهمات را بارها و بارها و بهمناسبتهای گوناگون مطرح كرده است و عمق پرتافتادگی و مالیخولیاییاش را برملا نموده و البته از گفتن و نشر چنین دعاویای محظوظ و مكیوف نیز شدهاند!
قبل از اینكه به واقعیت روزگار و سرنوشت این هزار زن بختبرگشته و فلكزده نگاهی بیندازیم، بهتر است این حقیقت تلخ را یادآور شویم كه هیچكدام از اعضای این بزرگترین تمركز زنان برای برابری در جهان! شناخته شده نیستند و نامی و نشانی از آنها نیست (جز چند تن) و جز با نام رجوی و گروه تروریستی مجاهدین شناخته نمیشوند.
سؤال این است كه هویت فردی این زنان چیست؟ چه میزان تحصیلات دارند؟ چگونه زندگی میكنند و چطور تصمیمگیری مینمایند؟ كدام آزادی فردی كه زنان حتی در بدویترین جوامع از آن برخوردارند را دارا میباشند؟ كدام نقش رهبریكننده و تعیینكننده، بدون اذن رجوی و بدون آنكه نامی و نشانی از مجاهدین مطرح باشد را دارند؟ كدامیك حق پوشش دلخواه را دارند؟ كدامشان حق مسافرت آزادانه دارند؟ و اصلاً آیا حق ازدواج دارند؟ و ...
« حالا اجازه بدهید ببینیم پیشرفتهای این مقاومت چه تأثیری در جامعه تحتسركوب و چه واكنشی از جانب ملایان داشت.ایستادگی زنان در مقابل ارتجاع و فاشیسم مذهبی و سلسله اقدامات آنها از جمله، اقدام شجاعانه اعضای مقاومت به خصوص زنان عضو این جنبش، كه از زندگی خانوادگی خود دست شستند، برای جامعه تحت سلطه آخوندها، كه در آن حتی حق طلاق از زنان سلب شده، پیام مؤثری داشت. این گام تاریخی، زنان را بیش از پیش رودرروی تحمیلات قرونوسطایی ملایان قرار داد. »
بهتر است ماهیت این اقدام شجاعانه را از زبان یكی از اعضای شورای رهبری مجاهدین بشنویم:
« [من و همسرم] در سال 1991 به دستور سازمان از هم جدا شده و فرزندان خود را نیز باز به دستور سازمان در همان سال به اروپا فرستادیم. من و همسرم ابتدا در برابر این دستورات مقاومت کرده و حاضر به جدا شدن از یکدیگر و ترک فرزندانمان نبودیم ولی بالاخره ما را تحت فشارهای روانی بسیار مجبور به جدایی از یکدیگر و از فرزندانمان کردند... سازمان به نظر من به این دلیل با اساس خانواده تعارض دارد چون وجود احساسات و عواطف را در افراد مانعی بر سر راه شستشوی مغزی آنان می بیند. لازمه به کنترل در آوردن کامل ذهن یک فرد قطعا سرکوب عاطفه و احساس در آن فرد است. بنابراین باید هرگونه علقه و پیوند خانوادگی قطع گردد تا افراد بیشتر و بی قید و بند تر در قید و بند امیال رهبر فرقه باقی بمانند و هیچ محدودیت و تمایل دیگری در برابر پذیرش خواسته های غیر معقول فرقه ای وجود نداشته باشد. »
امروز مریم رجوی بیاعتنا به وضعیت فلاكتبار هزار زن ِ دربند این فرقه در عراق، در میان چند زن اروپایی با لباسهای فاخر ظاهر میشود و در حالی كه از زندگی سلطنتی و اشرافی لذت میبرد سخن از ایستادگی و مقاومت آنها میگوید! اما واقعیت این است كه این حرفها فقط و فقط تعدادی از زنان اروپایی كه از وضعیت رقتانگیز این هزار زن بیاطلاع هستند را میفریبد.
امروز با حضور زنانی چون "بتول سلطانی" ، "میترا یوسفی" ، "حوراء شالچی" ، "مرجان ملك" و دهها زن دیگری كه از جهنم تبعیض و نابرابری فرقهی رجوی گریختهاند جایی برای عوامفریبی و دجالگری باقی نمیماند و تمامی كسانی كه در برابر سخنان بتول سلطانی كه عمق گندیدگی و پوسیدگی روابط منحط و قرون وسطایی فرقهی رجوی را افشا نمود سكوت كردهاند، بر عوامفریبیهایی اینچنین نقطهی پایان و تأكید گذاشتهاند.
مگر نه اینكه اعضای شورای رهبری مجاهدین خلصترین و ایدئولوژیكترین محصولات انقلاب ضدانسانی رجوی بودند تا آنجا كه به آنان تكثیر شدگان مریم (و البته كلفتهای رجوی) لقب داده بودند، چه شد كه از درون آنان فردی مانند بتول سلطانی با قبول تمام مخاطرات از این جهنم میگریزد؟
07.02.2009
هر کس مي خواند به پنج نفر خبر دهد
شيرين عبادي
مقاومت زنان ايراني در مقابل لايحه موسوم به "حمايت از خانواده" و ناکامي نسبي محافظه کاران در تحميل محدوديت هاي باز هم بيشتر بر آنان پس از دواج، مدافعان قوانين ضد زن را به در پيش گرفتن ترفندي جديد سوق داده است. ترفند جديد عبارت است از تلاش براي "فريب دادن قانوني" زنان در هنگام ازدواج، از طريق ايجاد تغييري کوچک ولي تعيين کننده در عقدنامه ها. اين کار با عوض کردن يک کلمه عربي (عند المطالبه) با يک کلمه عربي ديگر (عند الاستطاعه) در سندهاي ازدواج صورت گرفته، در شرايطي که احتمالاً اکثريت بسيار بالاي دختران، نه تنها متوجه اين تغيير نمي شوند، که در صورت متوجه شدن نيز از الزامات حقوقي سنگين کلمه جديد آگاه نيستند، و شايد بسياري از آنان اساساً معني کلمه فوق را نيز ندانند.
لازم به توضيح است که از حدود 70 سال پيش، در قباله هاي ازدواج در ايران، ميزان مشخص "مهريه" ذکر و تأکيد مي شده که اين مهريه، "عندالمطالبه" قابل پرداخت است. يعني، هر زمان که عروس مهريه خود را مطالبه کند، ولو بلافاصله پس از ازدواج، داماد موظف است آن را به وي پرداخت نمايد. وجود اين بند در قباله ازدواج و امضاي قباله توسط عروس و داماد، براي زنان بسيار مهم بود. چرا که در صورت ناموفق بودن ازدواج، براي آنان امکاني – ولو جزئي - را براي پايان دادن به زندگي مشترک فراهم مي آورد.
مي دانيم که طبق قوانين ايران، حق طلاق با مرد است و زن، در صورت تقاضاي جدايي، جز با طي مراحل بسيار دشوار براي اثبات بدرفتاري شديد همسر يا مبتلا بودن وي به مشکلات مهم رواني يا جسمي، امکان جدايي از شوهرخود را ندارد. مراحلي که طي آنها به قدري سخت است که بخش بسيار بزرگي از زناني که قادربه زندگي با شوهر خود نيستند، به ناچار مجبور مي شوند تا ساليان دراز و بلکه تا پايان عمر، به زندگي سخت با همسر ناسازگار ادامه دهند. در چنين شرايط حقوقي تبعيض آميزي، تنها امکاني که تاکنون براي بسياري از زنان براي رهايي از زندگي مشترک دشوار وجود داشته، عبارت بوده از مطالبه مهريه خود. بدين معني که زن، با توجه به "عندالمطالبه" بودن مهريه در قباله هاي ازدواج، مي توانست براي الزام شوهر به پرداخت مهريه خود به دادگاه مراجعه کند و در صورتي که وي قادر به اين کار نبود، زن قادر بود در قبال صرف نظر کردن از دريافت مهريه، شوهر را راضي يا مجبور به طلاق کند (عبارت معروف: "مهرم حلال، جانم آزاد"). البته حتي اين شيوه هم، براي بسياري از زناني که به دلايل مختلف مايل به شکايت از همسر براي دريافت مهريه نبودند يا از اين کار مي ترسيدند، راه حلي براي رهايي از يک زندگي مشترک سخت محسوب نمي شد. اما در هر حال، روش ذکر شده براي بخش قابل توجهي از زناني که از زندگي مشترک خود ناراضي و فاقد حق طلاق بودند، تنها راه ممکن براي رها شدن از همسر محسوب مي شد. به بيان ساده، "عندالمطالبه" بودن مهريه، تنها امکاني بود که زنان مي توانستند، در فقدان حق طلاق، براي جدا شدن از شوهر خود مورد استفاده قرار دهند.
متاسفانه، تغييري که اخيراً در قباله هاي ازدواج داده شده، همين امکان و حق اندک را نيز از زنان سلب کرده است. در قباله هاي جديد، پس از ذکر ميزان مهريه، ذکر مي شود که اين مهريه، "عندالاستطاعه" (به جاي "عندالمطالبه" که قبلاً وجود داشت) از سوي مرد به زن پرداخت مي شود. اين بدان معني است که شوهر، بر خلاف سابق که "هر زمان که زن مي خواست" بايد مهريه او را مي داد، اکنون بايد "هر زمان که امکانش را داشت" مهريه را پرداخت نمايد. يعني اگر زني از همسر خود متنفر بوده و امکان ادامه زندگي با وي را نداشته باشد، نه تنها از حق طلاق گرفتن برخوردار نخواهد بود، که حتي با مراجعه به دادگاه و مطالبه مهريه خود نيز امکان جدايي از شوهر را نخواهد داشت. چرا که شوهر مي تواند به دادگاه عنوان نمايد که استطاعت يا امکان پرداخت مهريه را ندارد. اين شيوه، به ويژه در شرايطي که وضعيت اقتصادي اقشار وسيعي از جامعه دشوار است و اکثر مردان مي توانند با استناد به دلايل مختلف اثبات کنند يا مدعي شوند که امکان پرداختن مهريه همسر خود را ندارند، امکان ايده آلي را براي مردان بدرفتاري فراهم مي کند که مايلند به زور همسر درمانده را مجبور به ادامه زندگي مشترک نمايند.
با توجه به سخت تر شدن شرايط براي زنان پس از ازدواج به ترتيبي که شرح داده شد، آيا تمام آنچه گفته شد بدان معناست که زنان ايراني، در پي تغيير هدف داري که در قباله هاي ازدواج به وجود آمده ديگر هرگز امکان استفاده از اهرم "مهريه" براي دستيابي به حق طلاق را نخواهند داشت؟
بايد گفت که اين امکان، هنوز کاملاً از بين نرفته، اگر چه استفاده از آن، بسيار دشوار تر از گذشته شده است. به هر تقدير، حتي در شرايط جديد، دختران در هنگام ازدواج مي توانند با هوشياري و پافشاري بر حقوقشان، جلوي از بين رفتن حداقل امکانات خود براي طلاق را بگيرند. براي اين کار، لازم است که دختران در هنگام ثبت ازدواج، خواستار آن شوند که در قباله آنها جمله اي به صورت دستنويس اضافه شود که تصريح کند مهريه زن بايد "عندالمطالبه" به وي پرداخت گردد. درج اين شرط ضمن عقد در قباله و امضاي آن توسط زوجين، اين امکان را براي زن فراهم مي کند که در صورت قادر نبودن به ادامه زندگي با همسر، با مراجعه به دادگاه خواستار پرداخت مهريه از سوي همسر شود. به اين ترتيب در صورت ناتواني شوهر براي پرداخت مهريه، زن کماکان مي تواند با صرف نظر کردن از دريافت مهريه، از همسر خود جدا شود.
راه حل فوق، البته مستلزم پافشاري خانم ها در هنگام ازدواج براي متقاعد کردن همسر آينده به امضاي شرط ضمن عقد فوق است که همواره آسان يا ممکن نخواهد بود. ولي قطعاً، در بسياري از موارد دختران در لحظه ازدواج، و در هنگامي که هنوز هيچ مشکلي ميان زوجين وجود ندارد و ازدواجي نيز صورت نگرفته تا در پي آن حق طلاق از دختر گرفته شود، مي توانند با استفاده از روش توصيه شده، حقوقي حداقل را براي خود تأمين نمايند.
در اينجا، البته سوالي مهم جلوه گر مي شود و آن اينکه چند درصد از دختران نسبت به تغيير کوچک ايجاد شده در قباله هاي ازدواج، تبعات بزرگ اين تغيير و شيوه مقابله با آن آگاهي دارند؟ منطقا اين درصد، خيلي بزرگ نيست.
بنابراين، به نظر مي رسد گذشته از فعاليت هاي درازمدت فعالان حقوق زنان، که مي کوشند با قوانين و مقررات تبعيض آميز در بعد کلان مقابله کنند، لازم است که هر زن (و البته هر مرد برابري طلبي) تلاش خود را براي آگاه کردن ديگران از شرايط جديدي که در لحظه ازدواج بر دختران تحميل مي شود، و نيز راه هاي مقابله با تضييعات جديد، به کار گيرد.
در همين ارتباط، پيشنهاد و درخواست مشخص من اين است که هر کس اين نوشته را مي خواند آن را براي پنج زن از بستگان و آشنايان خود توضيح دهد. بياييد هر کدام از ما، بکوشيم حداقل براي پنج زن ايراني توضيح دهيم که در قباله هاي ازدواج، چه تغييري ايجاد شده، اين تغيير مي تواند پس از ازدواج چه بلايي بر سر دختران بياورد، و چگونه مي توان تأثير آن را باطل کرد.
اين، حداقل کاري است که در مقابل اقدام جديد مخالفان سرسخت و مصمم برابري حقوق زن و مرد، از عهده کساني که به سرنوشت خود يا دختران و خواهران خود و ديگران اهميت مي دهند، قابل انجام است.
برگرفته از روزآنلاین
.........................................................................................................................................................................................
گفتگویی با خانم نسرین ابراهیمی، پاریس، ششم سپتامبر 2008
.
مسعود خدابنده در گفتگویی با خانم ابراهیمی، هشتم سپتامبر 2008
خانم نسرین ابراهیمی بعد از دوازده سال توانستند با فرار از قرارگاه فرقه رجوی در عراق خود را به فرانسه برسانند.
با تشکر از وقتی که خانم ابراهیمی به ما اختصاص دادند، گفتگوی زیر بعد از شرکت در سمپوزیوم "مجاهدین، آغاز پایان" در پاریس انجام گرفته است.
لینک به فایل تصویری گفتگو (98 مگا بایت)
لینک به فایل تصویری گفتگو (98 مگا بایت)
...........................................................................................................................................
استمداد از اعضای جداشده فرقه مجاهدین
.
.
بهار ایرانی، هجدهم نوامبر 2008
دو و نیم دهه پیش وقتی مسعود رجوی خبر از انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین داد، کمتر کسی گمان می کرد، این انقلاب به مقدمه ای برای بروز بزرگترین تنش های درونی و چالش های بیرونی سازمان مجاهدین خلق تبدیل شود. اگر چه ازدواج مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو به عنوان سرآغاز و مکانیزم این انقلاب در نوع خود باعث شگفتی و تعجب گردید، اما این ازدواج در مقایسه با دستاوردهای انقلاب ایدئولوژیک در واقع اهمیت خودش را کاملا از دست داد و تحت الشعاع بازخوردهای بعدی انقلاب ایدئولوژیک قرار گرفت. اما تا بیرونی شدن تاثیرات این انقلاب و بازخوردهای آن برای دنیای آزاد و افشای آنچه در مناسبات درونی مجاهدین نطفه بسته و روزبروز تشدید و تعمیق می یافت، زمان نسبتا زیادی نیاز بود. بخش عمده این زمان الزاما باید صرف بسط و تعمیق بندهای انقلاب و در نهایت ماده شدن مبانی انقلاب ایدئولوژیک رجوی گردد. در واقع فیل انقلاب ایدئولوژیک رجوی تا ترکیدن و پراکندن محتوای خود و تا نشان دادن چشم اندازهای اش برای درون و بیرون مجاهدین بیش از هر چیز به زمان نیاز داشت. در واقع از میان همه ادعاها و حرف های رجوی درباره انقلاب ایدئولوژیک او، اگر بتوان یک سخن راست و صادقانه پیدا کرد، این است که رجوی تاکید کرده بود؛
" اگر حالا نمی توانید بفهمید، صبر کنید. نمی دانم، یک سال یا پنج سال یا ده سال دیگر خواهید فهمید"
در واقع زمانی که رجوی برای فهم انقلاب ایدئولوژیک اش وعده داده بود نه یک تعارف خشک و خالی که مبتنی بر یک تحلیل و آینده نگری نسبت به پیامدهای انقلابی است که فقط خودش می داند چه دستاوردهایی به همراه خواهد داشت. کما اینکه اکنون نیز با گذشت بیش از دو و نیم دهه از این اتفاق هنوز ابعاد و زوایای بسیاری از آن برای دنیای آزاد نه تنها ناشناخته که اساسا قابل فهم هم نیست. تنها پس از جداشدن شماری از اعضای سازمان در طی سال های گذشته، شمه ای از فجایع و مصائب انقلاب ایدئولوژیک رجوی به بیرون منتقل شده است. و جالب اینکه به مرور این فجایع ابعاد شگفت انگیز و پیچیده ای به خود گرفته تا جایی که شاید باور آن برای کسانی که در دنیای آزاد زندگی می کنند، تا حد زیادی غیر ممکن باشد.
در این میان اظهارات خانم نسرین ابراهیمی مبنی بر خارج کردن رحم زنان و همچنین ازدواج های جمعی رجوی با زنان اعضای شورای رهبری و در ادامه موضوع تخلیه اطلاعاتی اعضای مسئله دار در زمان ناهوشیاری بعد از عمل جراحی، ضرورت هر چه بیشتر بازخوانی مناسبات درونی مجاهدین را مورد تاکید قرار می دهد. شاید به دلیل حضور مستمر این عزیزان (جداشدگان از سازمان) در تشکیلات و ملکه شدن چنین مناسباتی قبح و ناهنجار بودن بسیاری از آنها از بین رفته باشد. کما اینکه در پاره ای موارد احساس می شود این عزیزان در بیان و بازگو کردن آنچه متحمل شد ه اند، به نوعی امساک می کنند. مشکل شاید در این باشد که این عزیزان هنوز نتوانسته اند شکاف و فاصله زندگی در مناسبات فرقه ای را با زندگی در مناسبات آزاد به خوبی مرزبندی و تفکیک کنند. واقعیت این است که مناسبات فرقه ای برای اعضای فرقه ها به همان اندازه طبیعی، هنجار و معمولی است که برای افراد بیرون فرقه غیرطبیعی، ناهنجار و غیر متعارف. بنابراین به نظر می رسد کلیت مناسبات فرقه ای ولو به تعبیری ساده ترین و معمولی ترین آنها وقتی قرار باشد با نورم های دنیای آزاد مقایسه شود، آن وقت خواهیم دید حتی بدیهی ترین رفتارها و کنش ها نیز تابع مکانیزم ها و محرک های خاصی است که بیش از اینکه به اراده و خواست افراد معطوف باشد، به یک ضرورت بیرونی و یا محرک فرقه ای بسته است.
اینکه آیا این عزیزان تا چه اندازه موفق شده اند به کنه چنین مناسباتی پی ببرند، به خیلی فاکتورها بستگی دارد. به اینکه تا چه میزان به این باور رسیده اند، که در یک مناسبات فرقه ای اساسا علت هر کنشی را باید در بیرون از فردیت آدم ها جستجو کرد. اینکه آنها ممکن است ظاهرا دست به انجام کارهایی حتی باب میل خود بزنند، اما پیشتر این محرک ها هستند که او را به انجام کاری سوق و تحریک می کنند. شاید باور این حقیقت برای افرادی که تجربه زندگی فرقه ای را پشت سر گذاشته اند، دشوار باشد. اتفاقا دکتر سینگر درباره نوعیت و مکانیزم این کنش ها می نویسد:
"وقتی شما در فعالیت های مشترک با افراد هم عرض در یک محیط وارد می شوید که متوجه نیستید به صورت مصنوعی ساخته شده است، شما درک نمی کنید که واکنش های شما تحمیلی است، و وقتی شما تشویق می شوید که به زبان بیاورید که "حقا ایدئولوژی را فهمیده اید و تغییر کرده اید" و البته ظاهرا به این کار مجبور نشده اید، این فعل و انفعالات با هم عرض های خودتان شما را به این نتیجه گیری هدایت می کند که شما دارای اعتقاداتی متکی بر اعمال خودتان هستید. به عبارت دیگر، شما تصور خواهید کرد که شما خودتان به انتخاب آن ایده ها و رفتارها رسیده اید." کتاب فرقه ها در میان ما، بخش سه مرحله شاین.
این فرایندها متاسفانه اثبات شده و اعمال شده است. وقتی این محرک ها را در کتاب های آکادمیک دنبال می کنیم، متوجه می شویم که زندگی درون فرقه ای واقعا و عمیقا تا چه اندازه غیر مترقبه و غافلگیرکننده و در نهایت برای آدم های بیرون فرقه ها می تواند شگفت انگیز و البته خوفناک باشد. چنین ضرورت هایی ایجاب می کند، اعضای جداشده از فرقه ها نسبت به کوچک ترین و کمترین اتفاقات درون مناسباتی در زمان حضورشان در فرقه بی تفاوت و با عدم جدیت برخورد نکنند. چه بسا آنچه به زعم جداشدگان بی اهمیت، ساده، تکراری و حتی ملال آور تعبیر و تلقی شود، در بیرون از ذهن او و در دنیای آزاد می تواند به منزله یک شوک عمل کند. جداشدگان باید بدانند هر چه به نظر آنها غیر ضروری، تکراری و عادی جلوه می کند، برای افراد بیرون از فرقه و فرقه ها ایجاد تعجب و کنجکاوی می کند. به همین دلایل ساده است که از جداشدگان می خواهیم اجازه بدهند، قضاوت درباره اظهارات آنها بعهده مخاطبان شان باشد.
...............................................................................................................
زن ستیزی درفرقه رجوی - عقیم نمودن زنان جوان(قله آرمانی!)
.
... خانم سلطانی دراین مورد می گوید:( فردانقلاب کرده باید خود را به قله آرمانی درسازمان برساند واین قله برای زنان قبول به عقیم شدن (جراحی رحم) ثابت می شود و چنین عملی درواقع آخرین میخ را برتابوت عاطفه فرد می کوبد تا عنصرتکامل یافته! فرقه رجوی به بی امیدی کامل برسد وبرای همیشه خود را درچهارچوب وحصارتشکیلات زندانی بداند..) ...
الف .مینوسپهر، بیست و یکم اکتبر 2008
http://www.banafsheh707.blogfa.com/
نگاهی به اعترافات تکاندهنده خانم بتول سلطانی عضو گریخته ازشورای رهبری فرقه رجوی.
سرکرده فرقه رجوی درمدتی بیش ازبیست سال چندهزارنفراز هم میهنان مارا در قرارگاه های اهدایی صدام به بهانه تلاش برای سرنگونی رژیم! به اسارت ذهنی _ احساسی _ فیزیکی _ تشکیلاتی کشانده است.
گرچه جنایات سازمان یافته دهه های شصت وهفتاد توسط این فرقه برکسی پوشیده نیست ولی ازسال 2003 که دراثر تهاجم نیروهای ائتلاف دربهای این اسارتگاه ها نیمه بازگردید حدود پانصد نفرازاین اسیران توانستند خود را از این قلعه مرگ نجات داده وبه دنیای آزاد بگریزند.
این آزاد شده گان درخاطرات خود گوشه دیگری ازجنایت ها وخیانت ها وسرکوبگریهای های فرقه رجوی دردرون تشکیلات سازمان را به اطلاع افکارعمومی رسانده و وازرازوزمزهای فرقه درعراق پرده برداشتند.
درمیان این ازبند گریختگان یکی از اعضای شورای رهبری فرقه رجوی بنام خانم بتول سلطانی نیز وجود دارد که اعترافات ایشان بعنوان یکی از زنان مورد اعتماد کامل سرکرده فرقه می تواند هم عبرت آموز وهم نقطه برانگیزاننده ای برای دخالت سازمانهای حقوق بشر ومدافعین حقوق زنان درجهان برای جلب نظر وبررسی ونجات بقیه این زنان ازچنگال خون چکان سرکرده فراری فرقه رجوی گردد.
خانم بتول سلطانی (44 ساله) بیست ودوسال پیش باهمسرش حسین مرادی وفرزند خردسالشان هاجر (پنج ساله) به اردوگان فرقه رجوی درعراق می پیوندند – یکسال بعد این دو صاحب فرزند دیگری می گردند که نام میعاد براو می گذارند درسال 1991 درحالیکه هاجر شش ساله ومیعاد 6 ماهه بوده اند فرقه رجوی دو فرزند آنها را به زور ازاین زن وشوهر جدانموده ودرجمع 1700 کودک ونواجوان به اروپا و کانادا می فرستد.
فرقه رجوی که وجود خانواده ها رابعلت وجود احساسات وعواطف سد را سرکوبگری های خود می داند بنابه یک نقشه ضدانسانی ورذیلانه تحت نام انقلاب ایدئولوژیک ! زن وشوهرها را درابتدا مجبور به طلاق وجدایی از هم نموده ودرراستای همین تئوری زنان جداشده را جزو اموال سرکرده فرقه منظور می نماید و به کلامی دیگر سرکرده فرقه صدها زن اسیر را با دستور تشکیلاتی تحت نام گذر ازانقلاب مسعود ومریم بعد از جدایی مجبور می نماید تا خود را دردرجه اول ازجهت ذهنی ودردرجه بعد ازجهت فیزیکی دراختیارسرکرده فرقه قراردهند!
..............................................................................................................

