تبليغاتX
حقیقت همیشه آن نیست که پیش روی ماست - شكنجه در زندانهاي رجوي ( 3 )

 

 
شكنجه در زندانهاي رجوي ( 3 )

 
خلاصه: من مسئوليت فاجعه خرداد 1360 و ترور پليسي حاکم بر ايران پس از اين مقطع را فقط متوجه رژيم ایران نمي دانم . به اعتقاد من که در کوران اين حوادث حضور داشته ام ،‌در اين فاجعه مسئوليت سنگيني نيز به عهده آقاي رجوي و سران سازمان مجاهدين خلق ايران مي باشد که سرنوشت احزاب سياسي و دمکراسي ايران را قرباني طرح هاي توطئه گرانه و آنارشيستي خود نمودند...

آقاي رئيس ! من مسئوليت فاجعه خرداد 1360 و ترور پليسي حاکم بر ايران پس از اين مقطع را فقط متوجه رژيم ایران نمي دانم . به اعتقاد من که در کوران اين حوادث حضور داشته ام ،‌در اين فاجعه مسئوليت سنگيني نيز به عهده آقاي رجوي و سران سازمان مجاهدين خلق ايران مي باشد که سرنوشت احزاب سياسي و دمکراسي ايران را قرباني طرح هاي توطئه گرانه و آنارشيستي خود نمودند . آري ! پس از شروع " فاز نظامي " مبارزه سازمان با دولت ايران هر روز بر تعداد زيادي از هوادارن همه احزاب و سازمانهاي سياسي ايران ، که برخي از آنها اصولاً در درگيري هاي مسلحانه مشارکت نداشتند و تنها به فعاليت سياسي اشتغال داشتند ، و بويژه اعضاي رده پائين سازمان مجاهدين خلق توسط رژيم خميني دستگير و تيرباران مي شدند . در مقابل آقاي رجوي و رهبري مجاهدين خلق نيز تشديد خشونت را توصيه مي کردند و نيروهاي خود را به کشتار و تخريب اماکن و ترور شخصيت ها و سران مذهبي جمهوري اسلامي فرا مي خواندند . موج خشونت متقابلي آغاز شده بود که پاياني نداشت . از جمله عمليات تروريستي سازمان که در فضاي سياسي ايران تأثيرات جدي گذارد ، بايد به انفجار دفتر مرکزي حزب جمهوري اسلامي ، حزب حاکم روحانيون ايران ، که منجر به قتل بهشتي دبير کل اين حزب و دهها تن از شخصيت هاي درجه اول آن گرديد و انفجار دفتر نخست وزيري ايران که منجر به قتل رئيس جمهور بعدي ايران پس از برکناري بني صدر توسط خميني ، و نخست وزير وقت ايران گرديد ، اشاره کرد . به اعتقاد اينجانب اين ترورها بيشترين تأثير را در از بين بردن هر گونه امکان استقرار دمکراسي در ايران داشت و راه را براي تاخت و تاز نيروهاي فاشيست مسلک در درون حاکميت جمهوري اسلامي گشود . آنان در حاکميت ايران بي رقيب شدند و با تمسک به تروريسم کور مجاهدين خلق حذف کليه نيروهاي سياسي و حتي فرهنگي دگر انديش در ايران را توجيه کردند و سياست يک جامعه يکدست وفادار به جمهوري اسلامي را با خشونت پيش گرفتند . در واقع مردم و نيروهاي سياسي دمکراتيک ايران بهاي تک روي جاهلانه و خشونت طلبي رهبري سازمان مجاهدين خلق را به سنگين ترين شکل پرداختند . بله ، آقاي رئيس ! به اعتقاد من در کشورهاي توسعه نيافته حفظ دمکراسي و مشارکت همه نيروهاي سياسي در حيات اجتماعي به عملکرد خود اين نيروها بستگي تام دارد . در اين جوامع دمکراسي در واقع به توازن نيروهاي سياسي بستگي دارد . متأسفانه همه اين نيروها خواهان حذف يکديگر و استقرار تسلط انحصاري خود بر جامعه هستند. اگر هيچ يک از اين نيروها براي مدت طولاني نتوانند ديگران را از صحنه سياسي خارج کنند ، در چنين شرايطي دمکراسي مي تواند بتدريج مستقر و نهادي شود . ولي اگر رقابت اين نيروها به سمت خشونت سوق يابد و يک نيرو بتواند در مبارزه نظامي قدرت را فرا چنگ آورد ، طبعاً ديگر از دمکراسي نمي توان سخن گفت . نمونه پاکستان ، که يک تجربه طولاني تلاش براي کسب دمکراسي را آزموده است .نمونه افغانستان در همسايگي ايران گواه اين مدعا است . در ايران سالهاي 1358 _ 1360 نيروهاي سياسي متنوع حضور فعال داشتند و مي توانستند پايه هاي يک دمکراسي را بريزند . ولي متأسفانه دو نيروي اصلي اين صحنه، يعني رژيم جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين خلق در پي سلطه انحصاري قدرت بودند . اعلام مبارزه مسلحانه آقاي رجوي عليه رژيم خميني اين فضاي همزيستي و تحمل را از بين برد و چون رژيم خميني در اين نبرد پيروز شد ، راه را براي حذف همه نيروهاي سياسي هموار يافت . و اين پيروزي را گروه آقاي رجوي به رژيم خميني تقديم کردند ! و البته تفاوتي نمي کرد که در اين مبارزه خونين دو سويه چه کسي برنده است ؛ رژيم خميني يا گروه رجوي ! بدون ترديد اگر اين مبارزه به سود مسعود رجوي تمام مي شد باز همه نيروهاي سياسي ايران به خشن ترين شکل ممکن از صحنه حذف مي شدند و يک رژيم توتاليتر با آرمانهاي شبه سوسياليستي ،‌ از نوع رژيم آقاي صدام حسين در عراق ،‌ بر ايران حاکم مي شد و نيروهاي سياسي دگرانديش را به خشن ترين شکل سرکوب مي کرد . پس از اين وقايع رهبران همه احزاب و نيروهاي سياسي ايران يا به خارج از کشور مهاجرت کردند و يا براي مدتي به فعاليت مخفي روي آوردند . اولين گروهي که به خارج از ايران عزيمت کرد ، مسعود رجوي و رهبري سازمان مجاهدين خلق بودند . رجوي پس از يک دوره کوتاه زندگي مخفي توانست به اتفاق آقاي بني صدر ، رئيس جمهور وقت که او نيز مدتي پنهان بود ،‌ از ايران خارج شود و به فرانسه پناهنده گردد . پس از خروج مسعود رجوي بسياري از اعضاي کادر مرکزي سازمان نيز يا از کشور خارج شدند و يا به منطقه کردستان ايران رفتند تا در مبارزه مسلحانه اهلي اين منطقه عليه جمهوري اسلامي شرکت کنند . اين گروه در کرستان هم سياست خودخواهانه پيشين را پيش گرفتند و حاضر به همکاري با سازمانهاي بومي کُرد ايران که بزرگترين آنها حزب دمکرات کردستان ايران به رهبري دکتر قاسملو بود نشدند و جبهه مستقلي را گشودند . اين جبهه به دليل غير بومي بودن آن موفقيتي کسب نکرد و نتوانست از حد يک گروه نظامي کوچک بيشتر شود و همان موفقيت محدودي نيز که داشت مرهون حمايت ارتش عراق بود . بدين ترتيب رهبري سازمان مجاهدين خلق در پاريس مستقر شد و باصطلاح دولت در تبعيدي بنام " شوراي ملي مقاومت " تشکيل داد که رهبري آن ابتدا به آقاي بني صدر واگذار شد . رجوي در آغاز سخنگوي اين شورا بود . اين شورا در ظاهر مي خواست به کانون تجمع و هماهنگي همه نيروهاي سياسي ايران در مبارزه با رژيم تهران بدل شود . ولي نيروهاي سياسي ايران که ماهيت توتاليتر و خودکامه گروه رجوي را مي شناختند از تأسيس اين شورا استقبال چنداني نکردند و تنها حزب دمکرات آقاي قاسملو و تعدادي از شخصيت هاي سياسي اپوزيسيون به آن پيوستند . اين نيروها نيز بتدريج با مشاهده عملکردهاي جنون آميز رجوي از شوراي ملي مقاومت کناره گرفتند ، ابتدا آقاي بني صدر جدا شد و سپس آقاي دکتر قاسملو که مدتي بعد به شکل مشکوکي به قتل رسيد . رهبري سازمان مجاهدين در آغاز به اعضاي شوراي ملي مقاومت قول داد که ظرف مدت سه الي شش ماه رژيم تهران را سرنگون خواهد کرد . و همزمان به نيروهاي خود در ايران دستور داد که در روز 5 مهر ماه 1360 تهاجم مسلحانه را آغاز کنند . طرح رجوي اين بود که ابتدا مقر آية الله خميني رهبر مذهبي ايران و مراکز اصلي دولتي و مجلس منفجر شود و سپس نيروهاي مسلح سازمان به خيابانها بريزند و ساختمان راديو و تلويزيون ايران را تصرف کنند . همزمان طبق هماهنگي هايي که با آقاي صدام حسين شده بود قرار بود که ارتش عراق نيز تهاجم خود را در خاک ايران تشديد کند تا نيروهاي مسلح وفادار به آيةالله خميني شهرها را ترک کرده و به مناطق جنگي بروند . در اين روز بار ديگر رجوي تعدادي از انسانهاي بي گناه را به قربانگاه طرحهاي کودکانه و تروريستي و آنارشيستي خود فرستاد . نيروهاي نظامي رژيم تهران فعاليتهاي نظامي منطقه کردستان را سرکوب کردند و نيروهاي مسلح مجاهدين خلق مستقر در کردستان مجبور شدند به خاک عراق پناه ببرند . بدين ترتيب بقاياي نيروهاي سازمان در ايران فرو پاشيد . از اين مقطع همکاري سياسي نظامي سازمان مجاهدين خلق با دولت بغداد و شخص آقاي صدام حسين ديکتاتوري عراق جدي شد . بايد توجه داشت که دولت عراق درآن زمان درگير يک جنگ تجاوزکارانه با مردم ايران بود و بخشهاي وسعيي از سرزمين ايران را در اشغال داشت و رسماً استان خوزستان ايران را ،‌ دقيقاً مانند دعاوي بعدي وي نسبت به کويت ، جزء کشور عراق اعلام مي کرد . چنين همکاري در عرف هر جامعه و فرهنگي جز " خيانت ملي " نام ديگري ندارد .

نوروز علی رضوانی

ادامه دارد ...



5 Jul 2009-14:7 |   | مجید روحی | گروه  |لینک به نوشته